September 01, 2016

چند روزی می‌شود که مریم ملافه‌های تازه برای تخت‌خواب خریده است؛ یک‌دست و سراسر سفیدِ سفید؛ درواقع «سپید». روکشِ لحاف و تشک و بالش‌ها؛ همه سپید.
رخت‌خوابِ سراسر سفید برای من یک‌جور شکل یا تجسمِ خودِ خواب است؛ تجسمِ نوعی خواب‌آلودگیِ خوش‌آیند؛ یک‌جور کرختیِ شهوانی و مه‌آلود؛ یک‌جور وهمِ اغواگر. انگار توده‌ی ابری‌ست که ما را دربر می‌گیرد؛ نوعی کمینه یا مینیاتور یا مقدمه یا تجربه‌ی ساده و رقیقِ مرگ. و درعین‌حال انگار استعاره‌ای از سلامت و آسودگی و آرمیدنِ امن.

تخت‌خوابِ ما یک آینه‌ی عمودیِ به‌نسبت بزرگ کنارش دارد که بخشی از خودِ تخت است و وقتی روی تخت خوابیده‌ای، تقریبن تمامِ پهنه‌ی تخت را می‌توانی در این آینه ببینی. ملافه‌های سفید در این آینه منعکس می‌شود و آن استعاره‌ی اغواگری و شهوانی‌گری و وهم و آرمیدن و مرگ و سلامت، با «انعکاس» (به‌مثابه‌ی یک مفهوم و یک پدیده) هم که درآمیزد...

0 Comments:

Post a Comment

<< Home