December 08, 2018


طعنه‌ای‌ست
یا اشاره‌ای
این برگ‌ریزه‌ریزه‌های ریزان
در هیاهوی رنگ؟
                                      آذر 97

November 06, 2018













وحی

پَرْک‌تر از جیغِ پرنده در کوه
غمین‌تر از طنینِ سُم‌ضربه‌ها بر سنگ
واحه در خودش تمام می‌شود
از تمامِ راه‌ها
از خودش شروع می‌شود
واحه
واحه
از انزوای تخته‌سنگی
با آسمانی لبریز
در دل.
                    چشمِ
سنگاب
                   لرزید
                   از سُم‌ضربه‌ها
                   بر سنگ.

پیامبرِ گم‌شده از تختِ سنگ‌ها فرود آمد
وحی در واحه‌ی منزوی نازل می‌شود
از انزوای بُنان
انجیربُنان
پسته‌بُنان
از انزوای قیچ
آویشن
بادامِ تلخ...
به اتکای صخره‌های دِبْش
برخیز!
که وحی
همین انعکاسِ فلق در سنگاب است
و این
طنینِ
غمینِ
سم‌ضربه‌های بزهای کوهی
بر سنگ.
                    چشمِ
سنگاب
                   لرزید
                   از سم‌ضربه‌ها
                   بر سنگ.
                                                   روستای کبودان. اردی‌بهشت 97

May 25, 2018



مادربزرگ‌ها در میدانِ نقش‌جهان
(ورسیون یک)

برای من از هیجان‌انگیزترین خاطراتِ مادربزرگم، خاطره‌ی بلال یا بستنی‌خوردنش است با چندنفری، از جمله دخترعمو و پسرعموش (که چند وقت بعد همسرش می‌شود)، در میدانِ نقش‌جهان. سالِ 1322 و آن وقت‌ها. بارها و بارها آن عصرِ قدیمی را با خودم تصور کرده‌ام. هیجانِ این حکایت، از حضورِ مادربزرگ‌ها و احتمالن مادرهاشان در فضای عمومی، آن هم به‌قصدِ فراغت است. درواقع، هیجانِ این داستان برای من، البته از حضورِ شخصِ دو مادربزرگم در میدانِ نقش‌جهان در سال‌های دور آغاز می‌شود اما در همین اندازه باقی نمی‌ماند؛ بل‌که به نوعی تجربه‌ی زیسته‌ی عمومیِ زن‌های اصفهانیِ به‌شدت سنتی فرافکنده می‌شود. چه‌بسا نوعی تجربه‌ی بسیار نو و شاید بی‌سابقه‌ی زیستِ شهری که عبارت باشد از فراغت در فضای عمومیِ شهری. مادربزرگِ 16 ساله‌ی من با دختر عموی 22 ساله‌اش (مادربزرگِ دیگرم) با مادرهاشان و پسر عموی 20 ساله‌اش در میدان نقش‌جهان (حالا همه رفته‌اند جز این یکی مادربزرگ). درواقع یک‌جور مجلسِ مقدماتیِ خواستگاری‌ست. و مگر می‌شود دخترهای جوان در این سن‌وسال پیشِ هم باشند و تیرتیر و ریز‌ریز نخندند. مادربزرگ جزییاتِ زیادی از میدان را، در آن عصرِ نمی‌دانم چه فصلی، به‌خاطر ندارد. حتا یادش نیست حوضِ بزرگِ وسطِ میدان بود یا نبود. من اما برای کامل کردنِ این روایت و غنای آن با جزییاتِ هرچه بیش‌تر، مجبورم به چیزهای دیگری جز خاطراتِ مادربزرگ متوسل شوم. باید به یک‌جور خاطراتِ شهر یا خاطراتِ جمعی متوسل شوم. مثلن مستنداتِ تاریخی‌ای که نشان می‌دهد در آن سال‌ها، حوضِ وسطِ میدان تازه ساخته شده است؛ و مستندات یا درواقع برداشت‌هایی از اسنادِ تاریخی که نشان می‌دهد میدانِ نقش‌جهان در آن سال‌ها تازه دارد شمایل و کارکردِ یک فضای عمومیِ شهری را به‌خود می‌گیرد و یکی از مهم‌ترین کارکردهای چنین فضایی، فراغت است.
من خیال می‌کنم حضورِ واقعی و البته استعاری یا نمادینِ مادربزرگ‌ها در میدانِ نقش‌جهان، وقتی که فضای عمومی در آن روزگار به‌کلی مردانه و حتا نرینه است، دارد از مرحله‌ی تازه‌ای از حیاتِ شهریِ جامعه‌ی ایرانیِ معاصر خبر می‌دهد. این مرحله تازه و مهم و البته به‌نظرم با مولفه‌های مشخصِ آن (که باید برشمرد و تشریح کرد)، بی‌سابقه است. این‌ها البته همه فرضیاتِ ناآزموده است و می‌تواند موضوعِ پژوهشی باشد.
عکس‌های زیر، نزدیک یک دهه بعد از بلال یا بستنی خوردنِ مادربزرگ‌های من در میدان نقش‌جهان است. این‌ها را یک عکاسِ روس (Dmitri Kessel ) در سال 1330 خورشیدی گرفته است. دوباره یک عصر است (و دو سه عکسی هم پیش‌ازظهر است) و این‌همه آدمِ عادی، و آن‌همه زن (تعداد زن‌ها و بچه‌ها از مردها انگار بیش‌تر است) در میدانِ نقش‌جهان. عناصرِ متعددی در این عکس‌ها، از ماهیتِ فراغتیِ به‌نظرِ من تازه و بی‌سابقه‌ای در حیاتِ شهریِ ایرانی (حتا متفاوت از پیک‌نیک کنارِ پل خواجو) حکایت دارد:
حوضِ پرآب با فواره‌های روشن
کف‌سازی و محوطه‌سازیِ میدان
پایه‌های روشنایی
گردآمدنِ آدم‌ها دورِ حوض
تماشای حوض (تماشا، تماشای شهر)
زن‌ها اغلب با چادرهای غیرسیاه
مردها و زن‌های بچه‌به‌بغل
حضورِ بچه‌های نوجوان
یک چیزِ دیگر هم، یا درواقع غیابِ یک چیزِ دیگر هم از تازگیِ این فضا و این اتمسفر در حیاتِ شهریِ آن روزگارِ ایرانی حکایت دارد به‌نظرم؛ و آن نبودنِ زیرانداز و اسبابِ پیک‌نیک است؛ (چیزهایی که در عکس‌های پیک‌نیک‌های کنارِ پلِ خواجو یا پیک‌نیک‌های بیرونِ شهرِ همان نسل به‌وفور می‌بینیم.) همه انگار یک‌جور سرپاند. باید این عکس‌ها را و کانتکست‌های آن را با دقتِ بیش‌تری خواند؛ اما خیال می‌کنم این‌ نوع حضور در این میدان، از نوعی فاصله یا بیگانه‌گی یا درواقع تازه‌گیِ این نوع حضور در شهر حکایت دارد. انگار هنوز این فضا را از خودشان نمی‌دانند. انگار آمده باشند تماشای نوعی نمایش یا سیرک. اصلن چه‌بسا همین‌ها کمی بعد از گرفتنِ این عکس‌ها می‌روند خانه‌هاشان و بساطِ پیک‌نیک (پتو و ظرف‌و‌ظروف و غذا و البته قلیان و آفتابه)شان را برمی‌دارند می‌روند پلِ خواجو بساط می‌کنند. این‌جا، در این عکس‌ها اما، حضورِ این آدم‌ها، با شیوه‌ی حضورِ خودمانی و یله و لمیده‌ی آدم‌های امروز در میدان نقش‌جهان یا با شیوه‌ی حضورِ همان نسل در کنارِ پلِ خواجو (که سابقه‌ای دراز دارد)، به‌کلی متفاوت است.
عکس‌های زیر به‌نظرِ من از فراغت در فضای شهری، به‌عنوانِ مقوله‌ای نو در حیاتِ شهریِ ایرانی یا اصفهانی، حکایت می‌کند. ایرانی یا اصفهانیِ این عکس‌ها، مشت نمونه‌ی خروارِ جامعه‌ای‌ست که دارد پوست می‌اندازد؛ دارد مدرن می‌شود و شاید چه‌بسا کم‌وبیش آمرانه هم دارد مدرن می‌شود که چنین سرپا و آماده‌ی رفتن است؛ چرا که این فضا را از خودش نمی‌داند و خودش را هم از این فضا نمی‌داند احتمالن. انگار نداند با این فضا و در این فضا چه باید بکند. انگار خبرش کرده‌اند در میدان‌شاه فیل هوا کرده‌اند آمده است تماشا.
خرداد 97





April 24, 2018


آیا زمانِ حال وجود دارد؟ وقتی هر لحظه به آنی سپری می‌شود، آیا می‌شود در حال زندگی کرد؟ نمی‌خواهم ادای سفسطه‌ها و پیچیده‌بازی‌های به‌اصطلاح فلسفی را درآورم؛ اما مدت‌هاست با چنین سوال‌هایی به‌سر می‌برم؛ به‌خصوص وقتی امروز عصر زیرِ باران عالی و تند و طولانی، زیرِ صدای تق‌تقِ قطره‌های باران روی چتر، مدت‌ها وسطِ میدانِ نقش‌جهان ایستاده بودم و به گستره‌ی فضای میدان و چکیدنِ قطره‌های باران روی سنگ‌فرشِ خیسِ میدان خیره شده بودم. آن لحظه، آن لحظه‌هایی که به‌سرعت سپری می‌شد، از خودم می‌پرسیدم آیا زمانِ حال وجود دارد وقتی این لحظه‌های بی‌نقص‌، این حالِ خوب، چنین به‌سرعت دارد سپری می‌شود؟
لحظه‌ها البته به‌سرعت سپری می‌شوند و به گذشته می‌پیوندند. با این وصف شاید بشود، بی‌سفسطه و ادا اطوار، در این که بتوان در لحظه زندگی کرد، تردید کرد؛ اما درعین‌حال بتوان در نوعی حس و طعم یا چیزی شبیه اتمسفرِ زمانِ حال به‌سر برد.
به‌هرحال زمانِ حال برای من چیزی از جنسِ نوعی خیال، نوعی امپرسیون است؛ چیزی‌ست مثلِ عکسی که روی کاغذِ عکس آمده اما خیلی سریع محو می‌شود؛ چیزی‌ مثلِ پرهیبِ خوابی که به‌محضِ این که به آن فکر می‌کنیم تا به‌یادش بیاوریم، به‌جای این که حاضر شود، به‌کلی از ذهن‌مان می‌گریزد و محو می‌شود و از آن، جز همان طعم و حسی مبهم و وهم‌گون، نمی‌ماند.
زندگیِ روزمره (و نه روزمره‌گی)، برای من استمرارِ زمانِ حال است؛ تراکمِ زمان‌های حال؛ حال‌های مدام در حالِ شدن. زندگیِ روزمره برای من یعنی سپری‌شدنِ مدام؛ یعنی گریزانی و دست‌نیافتنیِ حال (در هر دو معنای آن). و با این وصف، زندگیِ روزمره برای من، تلاشِ مدام (و احتمالن به‌تمام ناکام) برای دست‌اندازی و به‌دام انداختنِ حال است. احتمالن همین گریزانی و دست‌نیافتنیِ حال، اصلی‌ترین مولفه‌ی ماهیتیِ حال است. چه‌، زمانِ حال اگر به‌دام افتد و سپری نشود، اصلن زمانِ حال نیست.
                                                                        آرش اخوت         3/2/97

April 10, 2018



شروع کرده‌ام، هرچند شکسته بسته، به نوشتنِ خودزندگی‌نامه‌ی جنسی‌م. روایت و واکاویِ خودم از منظرِ سکس و از این حرفا.

March 17, 2018

این «طرح» خیلی هم «طرح» به‌معنیِ حرفه‌ای و دقیقش نیست. یک‌جور اسکیسی‌ست برای تعریفِ نوعی کار برای خودم یا یکی مثلِ خودم که احیانن می‌تواند در معادلاتِ سرمایه‌گذاری و سرمایه‌داری، پارامترهایی چون «قناعت»، «عطوفت»، «فعالیتِ فرهنگی» (نه با تعریفِ کلیشه‌ایِ رایج) و چیزهای عجیب و غریبی این‌چنین را هم «لحاظ» کند. فکر یا شاید خیال می‌کنم می‌شود گاهی با وارد کردنِ چنین پارامترهای سوبژکتیو و کیفی (به‌خصوص پارامترِ قناعت) به معادلاتِ دودوتا چارتا، ضمنِ حفظِ سرمایه، به نوعی از توسعه‌ی شهریِ درون‌گرای غیردولتی و مردمی، اقدام یا کمک کرد.
این «طرح» البته به‌نظرم به‌خصوص یک مشکلِ عمده دارد که آن را تقریبن منتفی می‌کند و آن ریسکِ فروشِ خانه‌ی بازسازی شده است که در ادبیاتِ معامله‌ی خانه و ملک در اصفهان، بالاخره «کلنگی» محسوب می‌شود و با هرچه قناعت هم که پیشه کنیم، قیمتِ تمام‌شده‌ی خانه‌ی بازسازی‌شده‌ی این «طرح»، از قیمتِ زمینِ آن بیش‌تر است.

طرح خرید، بازسازی و فروشِ پلاک‌های ویلایی نیمه‌فرسوده‌ی غیرتاریخیِ کوچک و متوسط (حداکثر تا متراژ
۵۰۰ مترمربع) در محدوده بافت تاریخیِ اصفهان.
اهداف:
۱. کارآفرینی و درآمد
۲. کمک به رونق زندگی در بافت تاریخی
۳. ترویج و تشویقِ عملیِ بازسازی (مرمت) به‌عنوان یک فرهنگ و دیسیپلین اجتماعی و به‌عنوان یک تاکتیکِ عملی برای احیای بافت تاریخی توسط خودِ مردم و کم‌وبیش فارغ از طرح‌های بزرگِ دولتی و عمومی
سرمایه‌ی موردنیاز: حداقل ۵۰۰ میلیون تومان
شرحِ طرح:
۱. خانه‌ی کوچکِ نیمه‌فرسوده‌ای با سازه‌ی قابل اتکا (با متراژ مثلن ۱۵۰ مترمربع) در محدوده بافت تاریخی و در موقعیتِ «مناسب» خریداری می‌شود.
۲. طرحِ بازسازیِ ساده، «مدرن»، «اصیل» و «کارآمد» (هرسه قابل تعریف) بدون اطوارها و سنتی‌بازی‌ها و بدون لوکس‌گرایی‌ها و مصالح‌بازی‌های رایج تهیه می‌شود.
۳. طرح بازسازی، همراه با ترمیمِ اساسی و معقولِ تاسیساتِ مکانیکی و الکتریکی تهیه و اجرا می‌شود. هزینه‌ی مرمت در این مقیاس، حدود هر مترمربع ۵۰۰ هزارتومان برآورد می‌شود.
۴. برای فروش خانه‌ی بازسازی‌شده، علاوه بر بنگاه‌های املاک، می‌توان از شیوه‌های دیگر تبلیغ و معرفی، به‌خصوص به قشرِ متوسط، استفاده کرد.
برآوردِ کلیِ هزینه و درآمد:
خرید خانه (مثلن ۱۵۰ مترمربع) در بافت تاریخیِ شمال شهر= ۳۰۰میلیون تومان
هزینه مرمت از قرار مترمربعی ۵۰۰ هزار تومان= ۷۵ میلیون تومان
مدت مرمت: ۶ ماه
حق‌الزحمه‌ی طراحی و اجرا: ۳۰درصدِ هزینه‌ی مرمت= ۲۳ میلیون تومان.
جمع هزینه با احتساب هزینه‌های بالاسری و نقل‌وانتقالات و...= ۴۰۰ میلیون تومان. همین مبلغ، مبلغ فروش خانه خواهد بود. به‌عبارت دیگر، یک خانه‌ی ۱۵۰مترمربعی مرمت‌شده در بافت تاریخی به قیمت ۴۰۰ میلیون تومان.

January 31, 2018

حرکتی (نمی‌خواهم بی‌هوده آن را به هاله‌های «جنبش» آلوده کنم) که در این چند ماهه، گویا از آذر 96، به‌گونه‌ای خودجوش، به‌تمام مسالمت‌آمیز و متواضع، پاگرفت، به‌نظرم از آن حرکت‌های اجتماعیِ اصیلی‌ست که ضمنِ آن که سراسر اعتراضی و عمومی‌ست (پس سیاسی به‌مفهومِ دقیقِ کلمه است)، از وانمایی‌ها و دروغ‌های کارناوالی به‌نامِ «انتخابات» هم آسوده است. یک زنِ جوان در خیابانی شلوغ در تهران از پستِ برق بالا رفت؛ روسریِ سفیدش را از سر کشید؛ نوکِ چوبی آویزان کرد و برای مدتی ایستاد. همین! همین؟ از آن موقع تا حالا که من دارم این یادداشت را می‌نویسم (11 بهمن 96)، به‌گونه‌ای تصاعدی، بر شمارِ چنین رفتارِ مدنی، عمومی، غیررسمی و خودجوش، دارد افزوده می‌شود.

روسریِ سفید
(ورسیون یک)

پارچه‌ی سفید
پارچه‌ی سفیدی نیست؛
که از نوکِ چوبی در اهتزاز
پارچه‌ی سفیدی نیست؛
که در التهابِ تاب‌وتبِ شهر
بی‌تاب
بی‌قرار
پارچه‌ی سفیدی نیست؛
که از خرمنِ موهای مشتعل از شور
بر عزمِ شانه‌های دخترهای بن‌بستِ انقلاب،
که در غریوِ آمدورفتِ چادرها، مقنعه‌ها، مانتوها
شعله‌ی خردی‌ست
پارچه‌ی سفیدی نیست؛
خیس از اشک
سکوتی
در غوغای دست‌ها سلام‌ها و بدرقه‌ها
پارچه‌ی سفیدی نیست.

نه!
آن پارچه‌ی سفید
یک پارچه‌ی سفید
نیست.
  بهمن 96

January 20, 2018

                                                            سنگ‌چینی از اجاقی خُرد
                                                            اندرو خاکستر سردی
                                                                                                     نیما یوشیج
شراب
آذر می‌رسد
شررِ شَرشَرشَرَش
آتش کشیده آذر را.
فصلِ سرد
از گُرِ شراب
سوزان
از لهیبِ زریرِ شاخه‌های لرزان
فروزان
فرازِ عصرهای متمادی
ضربانِ سپری‌شدنم
شدنم
شدنم

شراب
آذر می‌رسد
فرا می‌رسد
فرا می‌رود
فرا می‌گیردم
سپری‌م می‌کند
سپری می‌شوم
سپری می‌شوم...

                             آذر 96

January 03, 2018

دانه‌های فلفل

نشسته‌ام و به دانه‌های این فلفل‌دان زل زده‌ام. با خودم فکر می‌کنم آیا تا آن دانه‌ی آخرِ این فلفل‌ها من زنده‌ام؟
این فلفل‌دان را دیروز در خیابان عبدالرزاق خریدیم. درست مشابه‌ش را، اما به رنگِ سیاه، داشتیم. قرمزِ ماتیکیِ این یکی چشم‌مان را گرفت. خریدیم؛ از آن خریدهای دلی. شاید هم از آن خریدها که کالا ما را انتخاب می‌کند. آمدیم خانه؛ دانه‌های فلفل را از آن یکی، در این یکی ریختیم و آن یکی فلفل‌دان را به گنجه‌ها سپردیم.
دو ‌سه‌تا ظرفِ شیشه‌ایِ دردار هم برای شیشه‌کردنِ روغن حیوانی خریدیم. روغن دو سه شیشه‌ی متوسط می‌شود و احتمالن شش-هفت‌ماهی طول می‌کشد تا تمام شود. شیشه‌های روغن را می‌گذارم کنارِ شیشه‌های شراب. شراب‌هایی که تا مصرف شوند احتمالن یکی دو سالی طول می‌کشد. از هرسال هم یک شیشه کنار گذاشته‌ایم و تاریخ زده‌ایم تا مثلن چه می‌دانم چند سال بعد، شاید در یک مناسبتِ خاص یا اصلن «طیِ مراسمی بسیار ساده»، صرف کنیم. به زیرزمینِ خنک بیاییم؛ شیشه را برداریم؛ تاریخش را از زیرِ غبارِ چندساله بخوانیم و برویم شرابِ کهنه بزنیم.
شیشه‌های ترشی هم هست. این‌ها را هم چند ماهی طول می‌کشد تمام کنیم. کیسه‌ی برنج هم هست؛ و ادویه‌ها و چای و لیموعمانی و حبوبات و گیاهانِ دم‌نوشِ دم‌نکرده و ننوشیده.
خوش‌بختانه اهلِ خریدهای عمده و زیاد نیستم؛ چنان‌که اهلِ پس‌انداز هم نیستم. باوجود این همین‌ها هم که هست، حداکثر یک دوره‌ی زمانیِ یکی ‌دو ساله می‌کشد تا تمام شود. و من هربار، درِ هرکدامِ این‌ها را که باز می‌کنم، یا به‌سراغِ هرکدام می‌روم، یا وقتی دارم می‌خرم، با خودم فکر می‌کنم آیا تا کدام دانه، کدام ذره، کدام پیمانه زنده‌ام؟
محصّل که بودم دفترچه‌هایی داشتم برای یادداشت‌های روزانه یا دل‌نوشت‌های خصوصی. در آن عهدِ احساساتی و در هیجانِ آینده‌ای که البته در جاهای دور (آن «جای دیگر») باید رقم می‌خورد، کاغذهای سفیدِ آن دفترچه‌ها را ورق می‌زدم و با خودم می‌گفتم در این کاغذهای سفید چه خواهم نوشت؟ آن روزها البته با خودم فکر نمی‌کردم که آیا عمرم به آن کاغذهای آخری قد می‌دهد یا نه؟ حالا باید کم‌کم دوباره بروم سراغِ آن دفترها و بی‌اعتنا به صفحه‌های سفیدشان، صفحه‌های نوشته را، شاید از آخر به اول، مرور کنم و پای آن صفحه‌ها که نوشته‌ام مثلن «20 سالِ دیگر این‌موقع کجا هستم و چه می‌کنم؟»، بنویسم هم‌چنان، که حتا چند سالی هم از آن 20 سال گذشته است، دوره می‌کنم شب را و روز را...

                                                                                                                         دی 96

November 30, 2017

ماه
تمام
دلِ من است
«سفیدیِ آهاری»‌اش را روستای متروکه مچاله می‌کند
می‌تپد از فرازِ گریز
وانهاده‌ی گَله‌های رفته
غریبِ غبارهای متمادی
غم‌ناک
غم‌ناک از سوسوی قریه‌های خُرد
این ستاره‌ستاره‌های سرشکِ شب‌های ابدی
ترانه‌خوان از نسیمِ شب‌های زوزه
                        شب‌های تاک
                        کبوده
کبودِ آسمانِ غروبی...

دلِ من به‌زخمه‌ای به‌نوا درمی‌آید.
ماهِ تمام!
دلِ من!

                                    شهریور 96

October 21, 2017

ملاحظاتی در مرگ و شهر

دلم می‌خواهد در حیاطِ خانه‌ام دفنم کنند. از آن خیالی‌تر و آرزوتر، دلم می‌خواهد در بیابان‌های منطقه‌ی کوهپایه‌ی اصفهان دفنم کنند؛ در یکی از آن چشم‌اندازهای بی‌پایان؛ بی‌هیچ سنگِ قبر و نشان و نشانه‌ای.
گاهی فکر می‌کنم چرا باید همه‌ی گورها در یک قبرستان جمع بیایند؟ آن هم قبرستان‌های «معاصر» و «مدرن» که جایی بیرون شهرهاند؛ جایی در حاشیه‌ی زندگیِ عادی. از آن تذکارِ باید و شایدِ قبرستان، وقتی قبرستان بیرون از شهر و در حاشیه‌ی روالِ عادی و روزمره‌ی زندگی باشد، چندان خبری نیست. همان پس‌زدنِ مرگ در روزگارِ معاصر. فقط همین است که هربار که به قبرستان می‌رویم، اندیشه‌ و تذکارِ مرگ ما را دربر بگیرد؛ اما چند لحظه بعد، وقتی در ماشین‌هامان می‌افتیم توی ترافیکِ جاده‌های برگشت (برگشت به شهر، به زندگی)، آن غفلت یا آن پس‌زدنِ تعمدانه‌ی ناخودآگاه، اندیشه‌ی مرگ را پس می‌زند و جای آن را، تقریبن به‌تمام می‌گیرد.
در دورانِ قدیم، بگیر از قاجاریه به قبل، مرگ انگار ارتباطِ طبیعی‌تر و نزدیک‌تری با زندگی داشت. یک نمونه‌ی نمادین‌ش، تکیه‌های تخت‌فولاد است. این تکیه‌ها اغلب الگوی خانه داشتند. معمارِ سنتی البته براساسِ الگو می‌ساخت و الگوهای او هم چندان متنوع نبود؛ اما این که آن‌ها اغلب الگوی خانه را برای تکیه‌ها به‌کار گرفتند، و نه مثلن الگوی مسجد/مدرسه را، اتفاق نبوده است. خانه‌هایی با آن‌همه اتاق‌ها با ساکنانِ گورها و مزارها. جالب‌تر این که آن روزها که قبرستانِ تخت‌فولاد از روالِ زندگیِ روزمره‌ی اصفهان بیرون نرفته بود، بودند خانواده‌هایی که روزهای جمعه را، کنارِ قبرِ بستگان‌شان و گاهی در آن اتاق‌ها و حیاط‌های تکیه‌ها می‌گذراندند؛ یک پیک‌نیکِ دسته‌جمعی.[1]
علاوه‌براین، به‌نظرم قبرستان‌های بسیار وسیعِ معاصر، شکلی از آن ناحیه‌بندی یا zoningِ نامبارکی‌ست که شهرهای ما را دچار کرده و البته مدت‌هاست تَقَّش در کشورهای توسعه‌یافته که البته خودشان روزی روزگاری این شیوه‌ی شهرسازی را رواج دادند، درآمده است: این که ناحیه‌های بزرگی از یک شهر را، به تجمعِ یک کاربری (مثل «باغِِ اداری»!) اختصاص بدهند. همین «زونینگی» که محله را، به‌عنوانِ کارآمدترین واحدِ شهری، از شهرهای ما گرفت.
با خودم خیال  می‌پزم گهی لپ‌لپ، گه دانه‌دانه- که نمی‌شود هر محله قبرستانِ خودش را داشته باشد؟ یا نمی‌شود اگر کسی خواست، در حیاط یا اتاقِ خانه‌ای دفن شود؟ حتا قانون و ضابطه‌ای باشد برای قانون‌مندی (اگر اصراری‌ست)؛ چه‌بسا حتا برای تشویقِ این کار؛ و با نظارتِ نهادهای بهداشتی. آن‌وقت است که برای تذکارِ مرگ، به ناله و تزویرِ مداح‌ها و آن نمایشِ سه اپیزودیِ سوم، هفتم، چهلم نیازی نباشد. آن‌وقت است که تذکارِ مرگ، از یک روی‌کرد و روالِ رسمی و سنتی، به یک واقعیتِ اصیل و «عادی» و غیررسمی، یعنی به کارکردِ اصلی‌ش تبدیل می‌شود.
در این خانه ما دو نفریم؛ مریم و من. بچه نخواسته‌ایم. نداریم. خانه‌ی ما، خانه‌ی کوچکی‌ست؛ یک طبقه با یک اتاق‌خواب و کتاب‌خانه‌ای در زیرزمین و یک حیاط و دو گربه که متاسفانه سخت به آن‌ها دل‌بسته‌ایم. روزی نیست که در لهیبِ لذتِ این زندگی، به مرگِ گربه‌ها فکر نکنم و به مرگِ خودمان و گاهی به این که وقتی مریم و من مُرده‌ایم، بچه هم که نداریم، تکلیفِ این خانه و اسباب‌هاش چی‌ست؟ آن‌وقت است که خیال‌های بامزه‌ای ذهنم را می‌انبارد. از گربه‌ها که بگذریم، مریم را هم نمی‌دانم چه تصمیم دارد؟ مرا اما در حیاطِ همین خانه دفن کنند. وقتی هردو مُردیم، دیوار حیاط را خراب کنند تا حیاط به کوچه باز شود؛ تا این حیاطِ کوچکِ محصورِ خصوصیِ ما بشود یک‌جور فضای عمومی و شهریِ کوچک. کتاب‌خانه‌ در همین زیرزمین بشود یک‌جور کتاب‌خانه‌ی کوچکِ عمومیِ محله‌ای. فضای هم‌کف را می‌شود به کاربری‌های عمومیِ جوراجوری در مقیاسِ محله تبدیل کرد؛ یک‌جور موزه‌ی خصوصی و عادی. موزه‌ای از اشیای زندگیِ عادیِ دو آدمِ عادی، عکس‌های خانوادگی‌شان، فاکتورهای خریدهای روزانه‌شان، یادداشت‌های روزانه‌شان («آرش جان، غذا توی یخچال است. نوش‌جان. به گربه‌ها هم غذا بده.»/ «ماریا، من رفتم. چراغ‌ها را یادت نرود خاموش کنی»...)، حتا دیگ و قابلمه‌شان و... یک‌جور موزه‌ی اسنادِ خانه‌گی و خانواده‌گی و فامیلی. این‌جور موزه‌ها اگر زیاد شود، به‌نظر من بی‌تردید از هر موزه‌ی «رسمی» و مالوفِ دیگری، تاریخِ اجتماعیِ یک شهر و جامعه را، با دقت و اصالتِ بسیار بالاتری روایت خواهد کرد.
اگر می‌دانستم که در یکی از عصرهای پاییزِ مثلن سالِ 1462 خورشیدی، حیاطِ این خانه از مشتری‌های کافه‌ای که آشپزخانه را به کافه تبدیل کرده و صندلی‌هاش را در حیاط و ایوان چیده، انباشته است؛ آن‌قدر که دو سه نفر، چون صندلی ندارند، روی سنگِ قبرِ من نشسته‌اند و بی‌اعتنا به قبر، به‌ گپ‌وگفت مشغول‌اند، بسیار راحت‌تر خواهم مُرد.


[1] . با سپاس از وحید موسوی که موضوعِ روز جمعه در قبرستان را گوشزد کرد.

September 27, 2017

شهر به‌مثابه‌ی حافظه
(ورسیون اول)

گاهی با پدرم به جاهایی از شهر می‌رویم که او از آن مکان‌ها خاطراتی دارد. از او می‌خواهم تا این خاطرات را برایم تعریف کند؛ از سرگذشتِ خودش در قالب‌وظرفِ این مکان‌ها بگوید. این خاطرات، روایت‌های اصیل و زیسته‌‌ای‌ست که، مثلِ روایت‌های هر آدمِ دیگری، به‌نظرم بخشی موثق از تاریخِ معاصرِ این شهر می‌تواند به‌حساب آید.
مدتی پیش به‌اتفاق به باغ قوشخانه رفتیم. یک روز عصرِ جمعه بود. چیزی به غروب نمانده بود. شاید همین هم در کیفیتِ نه‌چندان دل‌چسبِ این «بازدید» بی‌تاثیر نبود. از این که بگذریم، دیدارِ ما از آن باغِ قدیمی و «پارک»ِ امروز، خیلی کوتاه‌تر از آن بود که تصور می‌کردم. پدرم مکان را تقریبن به‌جا نمی‌آورد؛ یعنی مکان‌های خاطراتش را، که ازاتفاق از تجربه‌های دل‌چسب و هیجان‌انگیزِ کودکی‌اش (60‌واندی‌ سال پیش) هم بود، پیدا نمی‌کرد؛ یکی دو مکان را هم با تردیدِ بسیار به‌خاطر می‌آورد. غروب شده بود کم‌کم. ما در سکوت و نوعی اندوهِ فروخورده، باغ قوشخانه را ترک کردیم. از ماهیتِ اندوهِ آن موقعِ پدرم مطمئن نیستم؛ شاید اندوهی از سرِ فقدانِ مکان‌های آشنا. اندوهِ خودم، گذشته از ناجوری و نازیباییِ آزارنده‌ی تقریبن همه‌چیزِ «پارک»، و تبدیلِ آن «باغ»ِ پرآوازه به یک «پارک»ِ نازلِ درواقع محله‌ای یا حداکثر منطقه‌ای، بیش‌تر به‌خاطرِ آن تغییر و دگرگونیِ سریع و مداومِ شهرها و همان افسوسی‌ست که بودلر در آن شعرش چه گویا از آن می‌گوید: «افسوس! چهره‌ی شهرها بارها زودتر از قلبِ آدمی دگرگون می‌شود.» و من روزی نیست که به مناسبتی این عبارت را با خودم تکرار نکنم.
آن روز عصر، پدرم از آن مکان‌های آشنا و زیسته‌اش، چیزِ چندانی به‌جا نیاورد. برای همین می‌شد بی‌میلی‌اش را به آن مکان و ماندن در آن مکانی که بارها در خاطراتش از آن یاد کرده بود، به‌وضوح احساس کرد. درواقع نوعی فقدان، بنیانِ این بی‌میلی‌ست؛ و این بی‌میلی، هسته‌ی اولیه‌ و بنیادینِ تعلق‌نداشتن به شهر و مکانِ زندگی‌ست. پی‌آمدهای این بی‌میلی و تعلق‌نداشتن به بوم و شهر، به‌نظرم بخشِ اصلیِ تراژدی یا درواقع گروتسکِ شهرهای امروزِ این مملکت را، چه در سطحِ برنامه‌ریزی و طراحیِ شهری، چه در سطحِ مدیریتِ شهری و چه در سطحِ زندگیِ عادی و جاریِ شهری، رقم می‌زند.
از آن روز چیزی که مرا بیش از هرچیز می‌آزارد این است که شاید بهتر بود پدرم را به آن «باغ»ِ کودکیِ او و «پارک»ِ امروز نمی‌بردم و می‌گذاشتم حداقل آن بخش از خاطراتش را هم‌چنان در همان فضا بزید. با خودم کلنجار می‌روم که نکند این دیدار سبب شد که او بخشِ دیگری از شهری را که دوست می‌داشت، در شهرِ «واقعی»‌ای که اکنون در آن زندگی می‌کند، از دست بدهد و این فقدان، ملالِ او را و بی‌میلی‌اش به شهرِ امروزش را دوچندان کند.

چند روز پیش، باز دوباره در یک عصرِ جمعه، به‌اتفاقِ پدرم و مریم، به‌ خیابان احمدآباد، زادگاه و عرصه‌ی نوجوانیِ پدرم، رفتیم. از فلکه‌ی احمدآباد و پیاده‌روی شمالی شروع کردیم. از پدرم خواستم که هرجای این خیابان هرچه به‌یاد می‌آورد برایم تعریف کند.
فکر می‌کنم، اجازه بدهید بگویم درواقع مطمئن‌ام، که این نوع روایت‌ها، یعنی روایتِ تجربه‌های زیسته از مکان‌های شهری، یکی از دست‌اول‌ترین و ارزش‌مندترین اسنادِ سرگذشت و تاریخِ معاصرِ شهرهای ما است. در هیچ کتابِ تاریخی یا شهرسازیِ «آکادمیک»، آن‌قدر که در خاطراتِ آدم‌هایی که این فضاها را زیسته‌اند و آن‌ها را به‌یاد می‌آورند، نمی‌توان سرگذشتِ یک شهر را چنین واقعی و موثّق و اصیل یافت. این خاطرات، خاطراتِ شهر، در نگاهِ اول خاطراتی شخصی‌ست (و واقعن هم شخصی‌ست و ارزشش هم به‌نظرم در همین است؛ چرا که زیسته و واقعی‌ست.)؛ اما ترجیح می‌دهم از این خاطراتِ «شخصی»، به‌مثابه‌ی بخشِ مهمی از حافظه‌ی شهر تعبیر کنم. این حافظه را باید به سخن واداشت. البته این روایت‌ها، ماده‌ی خام و اولیه‌ی مطالعاتِ شهریِ معاصر است. این روایت‌ها را باید به‌دقت مطالعه کرد و از تحلیلِ دقیق و موشکافانه‌ی آن‌ها، بخشی از سرگذشتِ واقعیِ شهرها را برخواند. درواقع این مطالعات‌ِ شهری‌ای‌ست که بر بنیان و از درهم‌آمیزی و مطالعه و تحلیلِ خرده‌روایت‌های زیسته‌ی شهر شکل می‌گیرد. این نوع خرده‌روایت‌ها، یا درواقع خرده‌تاریخ‌ها، از آن رو که زیسته و غیررسمی‌ست، کم‌تر (اگر اصلن) به آلودگی‌های رسانه‌ای و گردش‌گرانه و بایدونبایدهای دست‌وپاگیر و رویکردهای انتزاعیِ آکادمیک آلوده است؛ و از همین‌رو، به‌نظرم یکی از اصیل‌ترین منابعِ مطالعاتِ شهری‌ست.
خوش‌بختانه خیابان احمدآباد چندان به سرنوشتِ باغ قوش‌خانه دچار نشده است؛ شاید از آن‌رو که این خیابان، نه یک خیابانِ گردش‌گرپسند، که هم‌چنان یک خیابانِ عادی و روزمره‌ی اصفهان است. البته کاراکترِ خیابان احمدآباد، از دورانِ کودکی و نوجوانیِ پدرم (دهه‌ی 20 و 30 خورشیدی)، در جریانِ توسعه و مدرنیزاسیونِ شهر، تغییراتی ناگزیر داشته است؛ که از آن‌جمله است تغییرِ کاراکترِ محله‌ای و مسکونیِ آن، به کاراکتر و نقشِ یک خیابانِ شهری با بدنه‌ی پیوسته‌ی تجاری و ترافیکِ سواره‌ی قابل‌توجه. از نفسِ این تغییر البته نمی‌توان خرده گرفت؛ چه، خرده بگیریم یا نه، ناگزیر است.
آن روز عصر در پرسه‌زنیِ ما در خیابان احمدآباد، پدرم گاهی می‌ایستاد و نامِ کوچه‌ای را می‌خواند. نامِ کوچه‌ها اما اغلب تغییر کرده بود. با وجود این، هر نامِ آشنا، حتا نامِ فامیلِ یک شهید، بخشی از خاطراتِ او را زنده و روایتِ او را غنی‌تر می‌کرد. از خلالِ همین روایت‌ها بود که می‌شد دریافت که خیابان احمدآباد یکی از اولین خیابان‌های «مدرن»ِ اصفهان یا از اولین «خیابان»ها، به‌مفهومِ دقیق و امروزیِ کلمه، در اصفهان است؛ خیابانی که عناصرِ محله‌ای (چون مسجد و حمام و مغازه‌هایی مثلِ بقالی و قصابی و نانوایی و...) را از درونِ بافتِ شهری به کنارِ خود می‌کشد. یک‌جور پدیده‌ی بی‌سابقه در تاریخِ اصفهان؛ یک‌جور خیابان/محله. خانه‌ی پدریِ پدرم، که او سال‌های کودکی و نوجوانی را، مثلِ تقریبن همه‌ی خانواده‌های «گسترده»ی دیگرِ آن روزگار، با مادر و پدر و برادرها و خواهرهاش در کنارِ مادربزرگ و پدربزرگ و خانواده‌ی عموها، آن‌جا گذرانده است، در انتهای یک دالانِ باریک و طویل بود. آن دالان اما نه به یکی از آن راسته‌ها و کوچه‌پس‌کوچه‌های بافتِ به‌هم‌تنیده‌ی شهری، که مستقیم به خیابان احمدآباد وصل می‌شده است. مغازه‌هایی هم که مایحتاجِ روزمره‌ی خانه را (از خریدهای عمده و سالانه که بگذریم) از آن‌ها می‌خریده‌اند، در کنارِ همین خیابان قرار داشته‌اند. مسجد و حمامِ عمومی هم همین‌طور. خوش‌بختانه مسجد (مسجد ایلچی) و هم حمام (حمام قمر‌بنی‌هاشم) هنوز پابرجاست. هرچند مسجد از دخل‌وتصرفاتِ آزارنده‌ای که مدتی‌ست دارد یکی پس از دیگری مسجدهای این شهر را دچار می‌کند، یعنی مسقف کردنِ حیاط با سقفِ ثابت، مستثنا نبوده؛ و حمام هم متروکه است.
حالا دالانِ خانه‌ی اجدادی به بن‌بستی 4 متری تبدیل شده است؛ از خانه‌ی اجدادی، آن‌قدر که می‌شد از پشتِ درِ فلزیِ ماشین‌روی نونوار، سرکشید و دید، جز یکی از اتاق‌های «گوشواره» چیزی نمانده است؛ حمام قمر‌بنی‌هاشم، که پدرم غسلِ اولین جُنُبِ بلوغش را هم آن‌جا رفته است و پدر و پدربزرگ و برادرهاش و حتمن مادر و خواهرهاش هم مشتری‌های همین حمام بوده‌اند، متروکه و نیمه‌ویران است؛ سلمانیِ «اوس قاسم»، سال‌ها پس از مرگِ استادِ سلمانی و سرنوشتِ نامعلومِ پسرش که این اواخر به جنونی مرموز دچار شده بود، متروکه و خالی‌ست؛ داروخانه‌ی خورسند، با کلی دارو در قفسه‌هاش، نزدیکِ 40 سال است دربسته و متروکه‌ است؛ از تاقِ کوچه‌ی سرِ لت اثری نیست؛ از هیچ‌کدامِ آن مغازه‌های محله‌ایِ روزگارِ نوجوانیِ پدرم خبری نیست؛ از قصابیِ کوچه‌ی سرِ لت، فقط یک تکه دیوارِ کاشی و دو سه سیخِ قناره‌اش به دیوارِ کوچه مانده است؛ خانه‌ی دکتر حکمتیان متروکه است؛ خانه‌ی حسین مسرور متروکه است؛ و مدرسه‌ی جلالیه، مدرسه‌ی ابتداییِ پدرم، حوزه علمیه‌ای‌ست که به ما راه نمی‌دهد و  در آن عصرِ جمعه پدرم را می‌بینم که جلویِ درِ بسته‌ی «مدرسه» ایستاده و دارد با دست و اشاره، هشتی و حیاط و اتاق‌های پشتِ این درِ بسته را برای مریم و من تشریح می‌کند.
شب شده است. ما خسته‌ایم. باید برویم دیگر. برویم.
     شهریور 96

August 28, 2017

جمعه‌های ما

دورانی بود که هر جمعه، به اصرار و اشتیاق، از شهر بیرون می‌زدیم. این‌جا به کمّ‌وکیف و چندوچونِ این پیک‌نیک‌ها نمی‌پردازم. واقعیت این است یا من این‌طور خیال می‌کنم که این «از شهر بیرون زدن»های ما، البته فقط یک «پیک‌نیک»، به‌منزله‌ی نمودی از زندگیِ طبقه‌ی متوسطِ شهری، نبود. هرچه بود، به‌نظرم بیش و پیش از هرچیز، نمودِ میلِ ما به بیابان یا آن نوع طبیعتی بود که به‌خصوص در شرقِ اصفهان می‌توان یافت. پدیدارشناسیِ این میل هم باشد برای فرصتی دیگر. آن‌چه این‌جا می‌خواهم به آن بپردازم، چیزِ دیگری‌ست.
از مقوله‌ی «پیک‌نیک»ِ روزِ تعطیل و میل به بیابان‌گردی و شوقِ رفتنِ راه‌های خاکی که بگذریم، ازشهربیرون‌‌زدن‌های روزِ تعطیلِ ما، خودآگاه و ناخودآگاه، نوعی فرار از روزمرگی بود؛ شاید نوعی ملال و گریز از امرِ عادی؛ که هرچند به‌نظرم نمودهای اصیلِ رفتن به طبیعت را هم داشت، اما درعین‌حال از وانمایی‌های معهودِ این نوع پیک‌نیک‌ها هم احتمالن خالی نبود.
و چنین بود که بالاخره این رفتن به طبیعت برای فرار از امرِ عادی یا به‌هردلیلِ دیگر، که خیلی هم رایج و شایع است، به‌صورتی طبیعی و حتا علت‌ومعلولی، به خریدِ یک خانه‌ی روستاییِ «واقعی» در یکی از روستاهای کوه‌پایه‌ایِ شرقِ اصفهان انجامید.
آن خانه‌ی روستایی و هم آن روستا، برای ما و خیلی‌ها، هرچه بود، مقصدِ آن ازشهربیرون‌زدن‌های ما شد. آن خانه درواقع چکیده‌ی آن از روزمرگی گریختن‌ها بود؛ مفرّ بود. از همین‌رو هم بود که فقط شب‌ها و روزهای تعطیل به خانه‌‌ی روستایی می‌رفتیم و کم‌کم، جمعه‌های ما که هربار در کوه و پسله‌ای از آن منطقه‌ی وسیع سپری می‌شد، حالا به محدوده‌ی آن خانه، آن روستا و حداکثر شعاعِ پیاده‌روی‌های ما در اطرافِ روستا محدود شد. به‌عبارت دیگر، رفتن به آن خانه‌ی روستایی، انگار حق‌مطلب را درباره‌ی تمامِ پدیده‌ی «ازشهربیرون‌زدن»ِ ما ادا می‌کرد و ما هم، به آن اکتفا می‌کردیم.
«خانه‌ی روستایی»، چنان‌که پدیده‌ی «پیک‌نیک»، پدیده‌ای عادی نبود؛ پدیده‌ای فوق‌العاده (استثنایی) بود که نه‌فقط برای ما، برای کسانی هم که از دور و به‌واسطه یا گاهی بی‌واسطه آن پدیده را تجربه می‌کردند، افسون‌گری‌های خود را داشت. این وضعیت بود و بود و البته بیش‌تر در ناخودآگاهِ من (اگر فقط از خودم بگویم) به‌قوتِ خود باقی بود تا این که در یکی از تعطیلاتِ نوروزیِ دورانِ تملکِ خانه‌ی روستایی، چند روزی را در آن خانه سپری کردیم. این اقامتِ چندروزی، طعمی و پرهیبی از زندگیِ عادی یا روالی کم‌وبیش روزمره در آن خانه را به من نشان داد. ناخودآگاهم تلنگری خورد؛ هرچند چندان نجنبید! شاید از آن پس بود که از شهر بیرون ‌زدن و رفتن و ماندن در خانه‌ی روستایی در روزهای غیرتعطیل و در روزهای کار، ذهنِ مرا درگیر کرد. اگرچه همان هم احتمالن به‌نوعی هم‌چنان گریختن از روزمره (و نه فقط روزمرگی) بود؛ اما از سوی دیگر، خود، میل به نوعی روالِ عادی داشت. این‌بار اما روالی عادی در «خانه‌ی روستایی»؛ در همان پدیده‌ای که برای همه‌ی شهری‌ها، پدیده‌ای پاستورال و فوق‌العاده (استثنایی) محسوب می‌شود. بعدها این میلِ تبدیلِ پدیده‌ی «خانه‌ی روستایی» به پدیده‌ای عادی، تا آن‌جا پیش رفت که مدت‌ها با فکرِ جدیِ فروشِ آپارتمان‌ِ شهری‌مان و نقل‌مکان (زندگیِ عادی) به آن روستا، کلنجار رفتیم و چه‌بسا اگر ملاحظاتی درمیان نبود، چنین هم کرده بودیم. احتمال دارد که این فکر (چنان‌که برخی آن را «خیالاتِ کودکانه» و «رومانتیک» تعبیر می‌کردند) ادامه‌ی جسورانه و بلندپروازانه‌ و چه‌بسا خودنمایانه‌ی همان پدیده‌ی «ازشهربیرون‌زدن» باشد. شخصن اما خیال نمی‌کنم قضیه فقط (اگر اصلن) همین باشد. درواقع به‌نظرم ایده‌ی نقل‌مکان به خانه‌ی روستایی، برای من، نوعی برآیند یا نقطه‌ی تقاطعِ میلم به وسعتِ بیابان (که مدام با من است) از یک‌سو و زندگیِ عادی در پدیده‌ای استثنایی بود. به‌عبارتِ دیگر، نوعی مهارکردن و رام کردنِ امرِ استثنایی و تجربه‌ی آن در سطحِ امرِ عادی بود؛ همان نوع تجربه‌ای که به‌نظرم اصیل‌ترین و عمیق‌ترین نوعِ تجربه است.[1]
حالا چند سالی‌ست از آن خانه‌ی روستایی خبری نیست و من، هفته به هفته، جمعه‌ها کم‌تر میل و اشتیاقِ از شهر بیرون زدن دارم. حداقل اصلن آن‌قدر که روزهای غیرتعطیل به از شهر بیرون زدن مایل و مشتاقم، به بیرون زدن از شهر در روزهای جمعه اشتیاق ندارم. (کسی چه می‌داند؟ شاید این هم نوعی ملال باشد!) روزهای تعطیل دلم می‌خواهد در خانه بمانم؛ در همین حیاطِ کوچکِ عادی (بماند که «حیاطِ خانه‌ی شهری» به‌مثابه‌ی یک پدیده هم به‌نظرِ من از وانمایی‌های طبیعت و حتا زندگیِ روستایی پیراسته نیست)، زیرِ سایه‌ی مو کنارِ زمزمه‌ی حوضِ نقاشی بنشینم؛ چیزی بخوانم؛ شیطنتِ گربه‌ها را تماشا کنم؛ تا ظهر که آتشی فراهم آوریم و کبابی راه بیندازیم. درست مثلِ آن ظهرهای تعطیل در خانه‌ی روستایی.
                                                اصفهان. 10 مرداد 96



[1].  خانمی از دوستانِ ما که خانه‌اش در خیابانِ احمدآباد است، هرروز در رفت-و-آمدِ محلِ کار، از میدانِ نقش‌جهان می‌گذرد. هیجان‌زده می‌پرسم: «باید خیلی کیف داشته باشد که صبحِ اولِ وقت از میدان می‌گذرید!» شانه بالا می‌اندازد که «چیزِ خاصی نیست!»
زندگیِ روزمره (سطحِ امرِ عادی و سطحِ امرِ معمولی) به‌وفور،  صحنه‌ی پدیده‌ها و ابژه‌های والا/ استثنایی/ فوق‌العاده است؛ با این‌همه ما چه‌قدر حتا همین پدیده‌های استثنایی را در روالِ عادیِ زندگیِ روزمره «می‌بینیم»؟ ناخودآگاهی و عادت به امرِ عادی، امرِ استثنایی را هم حتا به سطحِ امرِ معمولی و بدیهی می‌کشاند؛ چنان‌که پدیده‌ی شگرفی (استثنایی)ای چون میدانِ نقش‌جهان، برای آن خانم و خیلِ آدم‌هایی که در روالِ روزمره از آن می‌گذرند یا آن‌جا کار می‌کنند، به‌چشم نمی‌آید؛ معمولی و بدیهی و بی‌لطف است؛ «چیزِ خاصی نیست.».
نکته‌ی مهم در این میان به‌نظرم این است که شناختِ اصیل و عمیق از ابژه‌های استثنایی یا هر ابژه‌ای[1]، از اتفاق نه در سطحِ امرِ استثنایی، و البته نه در سطحِ امرِ بدیهی، که در سطحِ امرِ عادی اتفاق می‌افتد: وقتی که ما ابژه‌های والا را زندگی کنیم (تجربه‌ی زیسته) و در روالی عادی و روزمره با آن‌ها به‌سر بریم. (ابژه‌ها در سطحِ امرِ استثنایی، نقابِ جلوه و تفرعن می‌زنند؛ و در سطحِ امرِ بدیهی و معمولی، تقریبن ناپدید می‌شوند.) روالِ عادی و روزمره است که، به‌شرطِ خودآگاهی (این متاعِ بس کم‌یاب)، ما را از شتاب‌ها و تب-و-تاب‌های ناشی از هیجانِ امرِ استثنایی رها می‌کند؛ و این به‌نظرم سرآغازِ شناختِ اصیل و عمیق از پدیده، هر پدیده‌ای،ست.
با این‌ وصف، برخلافِ تصورِ رایج، درست‌تر و بهتر شاید این است که امرِ استثنایی را به‌سطحِ امرِ عادی بکشیم؛ البته به‌شرطِ خودآگاهی به امرِ عادی.