January 12, 2017

خیابان‌های تازه، به‌خصوص آن‌ها که از بافت‌های شهری می‌گذرند، پرده‌هایی پنهان از زندگیِ واقعی یا زندگیِ عادیِ شهری را عیان می‌کنند. این پرده‌ها، از آن‌رو که متعمدانه و به‌عبارتی، تصحیح‌شده یا درواقع رسمی نیست، به‌نظرم روایتی اصیل و واقعی از زندگیِ شهری‌ست؛ مشخصن آن بخش از زندگیِ شهری که زندگیِ خصوصی می‌خوانیم و به‌واسطه‌ی همین خصوصی بودن، مطالعه‌ی آن دشوار و پیچیده است. خیابانی از میانِ بافت می‌گذرد و گاه «خصوصی»ترین سوراخ‌سمبه‌های خانه‌های ما، ناگهان می‌افتد کنارِ خیابان: کمدهای اتاق خواب‌ها؛ بوفه‌ها و قفسه‌های اتاق‌های پذیرایی؛ بخاری‌ها؛ طاقچه‌ها، توالت‌ها و... کنارِ خیابانِ نوظهوری در اصفهان، که خیابانِ مسجدسید را به خیابانِ میرداماد از میانِ بافتِ محله‌ی قدیمیِ درب‌کوشک متصل می‌کند، قفسه‌ای «بیرون» افتاده بود که چیزهایی از اسباب و لوازمِ آرایش را در آن می‌شد دید. این‌ها، این «بیرون‌افتاده‌ها» یا «عیان‌شده‌ها»ی شهری، پرده‌هایی از متروکه‌گی و وانهادگی‌های شهری‌ست.
خیابانی که از میانِ یک بافتِ شهری می‌گذرد، حتا وقتی از روی یک شارعِ عام می‌گذرد، یک‌جور زخم است. (این‌جا از «زخم» مرادم آن بارِ نوستالژیک و رومانتیکش نیست.) به‌مرور، لبه‌های این زخم (بدنه‌های مخروبه و متروکه‌ی خیابان) خود را ترمیم می‌کنند. در خیابان‌های نوظهورِ اصفهان، (فقط در محدوده‌ی خیابانِ طالقانی تا فروغی (که محدوده‌ی خیلی وسیعی هم نیست) در عرضِ حدودِ 3 سال حدودِ 3 یا 4 خیابان ایجاد شد) شهرداری شروع کرده است به سفید کردنِ بدنه‌‌های این خیابان‌ها. آن پرده‌ها و روایت‌های زندگیِ خصوصی، در زیرِ لفافی از سیمان‌سفیدِ تخته‌ماله، به‌سرعت پوشیده می‌شود. به‌نظرم به‌خوبی می‌شد، و هنوز هم جاهایی می‌شود، که آن پرده‌های بیرون‌افتاده، با کمی‌ تمیزکاری یا حتا مختصری مرمت، روی بدنه‌های خیابان‌ها بماند. البته روشن است که هرکدامِ این پرده‌ها، چون روی دیوارِ خانه‌ای‌ست، روزی بالاخره، وقتی که آن ساختمان را خواستند به‌سودای نوشدن تخریب کنند، از میان می‌رود؛ اما حالا تا آن موقع، همین بیرون‌افتاده‌های حی‌وحاضر، هم آن کارکردِ «زیباسازی» را دارند و هم مثلِ موزه‌ای غیررسمی، روایتی‌ست واقعی و اصیل از بخشی از سرگذشتِ شهرها و سرگذشتِ شهریِ ما.


January 01, 2017


مستراح‌های «مهروماه» به‌مثابه‌ی رسانه!





چند ماهی از افتتاحِ «سرای گردشگری مهروماه»(1) (کیلومتر 5 اتوبانِ قم- تهران) نمی‌گذرد و در این مدت، بازخوردهایی که درشبکه‌های اجتماعی یا از آدم‌های حی‌وحاضر می‌رسد، خیلی بیش و پیش از هر چیز درباره‌ی «شیکیِ» مستراح‌ها بوده است! در یکی از پست‌های اینستاگرامیِ شخصی که نمی‌شناسم، به‌طنز و جد نوشته بود: «توالت‌های پنج ستاره»! یا مجریِ طنّازِ نمی‌دانم کدام برنامه‌ی «زنده»‌ی شبکه‌ی 3ی «صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران»، وقتی نمی‌دانم به‌چه مناسبت از این مجموعه یاد می‌کند، پس از این اظهارنظر که این «مجموعه‌ی بزرگِ رفاهی و تفریحی و تجاری و اینا» «خیلی هم خوشگله»، بلافاصله به «سرویس‌های بهداشتی»ِ مجموعه می‌پردازد که «فوق‌العاده فوق‌العاده شیک و تمیز ساخته بودند» و می‌افزایند که «همه‌ی دنیا الان رقابتِ مجموعه‌های این‌جوری روی سرویس‌های بهداشتی‌شونه»! پس از این نوع بازخوردها هم البته اکثرن به این که «انگار جایی در خارج رفته‌ایم» اشاره می‌کنند!
ما را چه می‌شود؟
همکارم، طراحِ اولِ این مجموعه، احمدرضا حیدری، گاهی می‌گوید که این مجموعه، قرار بود یک مجموعه‌ی بین‌راهی و گذری باشد؛ اما حداقل برای او، شده است مقصد؛ هربار که می‌رود ساعت‌ها آن‌جا می‌ماند.
من اما از وقتی که این مجموعه افتتاح شده، به آن‌جا نرفته‌ام. (خواهم گفت چرا؛ علاوه‌بر دوریِ راه!) با این‌همه، حسِ فضا، به‌خصوص حسِ آن فضای به‌اصطلاح آتریومی، که استمرارِ فضای بیرون است، با آن خمیدگیِ پرسپکتیوهاش، از روزهایی که این طرح یک خیال و سپس روی کاغذ بود تا روزهای اجرا، در من است. مستراح‌ها با آن روشویی‌های لوکسش را، پس از افتتاح و با آن‌همه گل‌وبلبل، جز در عکس‌ها ندیده‌ام؛ اصراری هم به دیدن‌شان ندارم. رغبتی به غذاخوردن در آن رستورانِ لوکسِ طبقه بالا یا در آن فودکورت‌های رنگارنگش ندارم؛ از آن تریای گوشه‌ی طبقه‌ی پایین با آن کتابخانه‌ی ماکتی و نمایشی یا آن کافه/رستورانِ به‌اصطلاح «سنتی» بدم می‌آید. خرید از برندهای ریزودرشتِ این مجموعه برایم لطفی ندارد. اما حسِ آن void با حوضِ کاشی‌ش درمیان (که البته آن‌جور که دل‌مان می‌خواست از آب درنیامد)، با من است. این حس چی‌ست؟ پدیدارشناسیِ تجربه‌ی این «مکان»، فرصتی دیگر و البته بضاعتی بیش‌تر می‌طلبد؛ اما آن‌چه این‌جا می‌خواهم از آن بگویم، موضوعِ «کیفیاتِ اولیه» و «کیفیاتِ ثانویه» است که به‌نظرم، در روزگارِ ما و روزمرگیِ ما و در مواجهه‌مان با هر پدیده یا «چیز»، چنین مشهود و گویا و حتا نمادین است.
«کیفیاتِ اولیه» را، کیفیاتِ عینی گویند: هرآن‌چه در نمودهای رویی، در سطحی‌ترین شکلِ مواجهه با پدیده، به‌گونه‌ای عینی می‌توان دریافت (فرم و رنگ و...)؛ یا می‌توان به‌صورتِ عددی و ریاضی برآورد (وزن، مقدار، اندازه و...). «کیفیاتِ ثانویه» اما ذهنی‌تر و حسی‌تر و سوبژکتیوتر است. احساسات را از زمره‌ی «کیفیاتِ ثانویه»، و حتا برخی فلاسفه آن را از «کیفیات ثالثیه» می‌شمارند. به این تفکیک البته انتقادهایی هم هست. گویا خلاصه یا چکیده‌ی این انتقادها این است که «فهم»ِ یک «پدیده»، سازوکاری‌ست پیچیده در درکِ توامانِ همه‌ی انواعِ این کیفیات.
من هم خیال می‌کنم ما در مواجهه با پدیده‌ها و «چیزها»، هر‌سه نوع کیفیتِ یادشده را، توامان و به‌شیوه‌ای بس غامض درک می‌کنیم؛ با این‌همه به‌نظرم به‌‌دلایلِ بسیار، بسیاری از ما، عمدتن به دریافت (نمی‌گویم درک)ِ همان کیفیاتِ اولیه بسنده می‌کنیم. این بسندگی به کیفیاتِ اولیه در زندگیِ روزمره مصداق‌های فراوان دارد:
تمایلِ گردشگری (چه آژانس‌ها و «راهنما»ها و چه خودِ گردش‌گران) به ابعاد و اندازه‌ها و تاریخ‌ها و «اطلاعات تاریخی» و تزیینات، و بی‌توجهی‌اش (نه حتا کم‌توجهی‌اش) به دریافت‌های حسی از مکان، از نمودهای همین بسندگی به کیفیاتِ اولیه است.
نمونه‌ی دیگرِ این بسندگی به کیفیاتِ عینی و صوری، نوعِ مواجهه‌ی ما با «شهر» است. جای دیگری درباره‌ی این نوع مواجهه با شهر به‌تفصیلِ بیش‌تر نوشته‌ام. آن‌جا نوشته‌ام: «از پرسه‌زنی در شهر، معمولن مقصود و هدفی داریم. پرسه‌زنی در شهر برای بیش‌ترِ ما معمولن باید کارکرد یا «فایده‌ای» داشته باشد. در این پرسه‌زنی‌های «فایده‌گرا» هم اگر حواسِ ما شهر را «می‌بیند»، وقت‌هایی‌ست که ابژه‌هایی ملموس و عینی، حواس و آگاهیِ ما را فرامی‌خوانند؛ ابژه‌هایی که رسمن حاویِ «ارزش» یا «اطلاعات»‌اند؛ ابژه‌هایی چون: اندازه‌های بزرگ، کیفیت‌های غلیظ، تاریخ، تزیینات و البته تغییراتِ شهریِ خیلی «اساسی» و «مهم»؛ و ابژه‌های عینیِ روزمره و دمِ دستی چون: قیمت و کیفیتِ اجناسِ مغازه‌ها، اخبارِ حراج، «شیکی»ِ مغازه‌ها و ویترین‌ها، تجملِ ساخت-و-ساز و... اما به کیفیت‌های ریز و کم‌تر آشکار و «غیررسمی»، کم‌تر حساسیم؛ و به‌خصوص به آن‌دسته از برداشت‌ها و مواجهه‌های ذهنی با شهر.»(2)
از نمود‌های دیگرِ بسندگی به کیفیاتِ اولیه، تمایل به جلال و تزیینات و مارک (برند) و فن‌آوری‌ست. این‌جا «هزینه» و پول، بنیان و معیارِ ارزش است: هرچه مجلل‌تر، گران‌تر؛ و هرچه گران‌تر، باارزش‌تر! ستاره‌های هتل‌ها، بیش و پیش از آن که از کیفیاتِ ذهنی یا حسیِ «اقامت» و «سکنا» حکایت کنند، از تجملات و امکانات حکایت می‌کنند.
تجمل، وانمایی‌ست. وانمود یا «شبیه‌سازی»ِ چیزی به چیزی دیگر است که «واقعی» یا «طبیعی» نیست؛ یا حداقل خیلی بیش و پیش از آن که واقعی و طبیعی باشد، نمادین است.(3)
تجمل و تزیین، نادانی‌ست. بلاهت و نادانی‌ای که از توهمِ جاودانگی برمی‌آید. مکانِ مجلل یا شییِ تزیینی انگار دارد به ما می‌گوید: «مرا ببین! من چنانم که برای همیشه بمانم!» برخلاف، در فضاهای «ساده»، در آن‌دست فضاها که فضا و کیفیتِ مصالح، در حد و قدرِ کارکرد (یا با تساهل: عمل‌کرد) است، موضوع یک‌سره چیزِ دیگری‌ست. (تشخیص و محکِ این در حدوقدر بودن یا نبودن البته به‌شدت ذهنی‌ست و از همین‌رو بسیار مناقشه‌انگیز.) در فضاهای ساده، حتا در فضاهایی که کمی فرسوده‌اند؛ در فضاهایی که حتا نوعی بی‌مبالاتی در اجرا و چیدمان هست، البته به‌شرطی که مکان، حس و معناهای خاصِ خود را داشته باشد، این کیفیاتِ ثانوی‌ست که با ما می‌ماند. در چنین مکان/فضاهایی، کالبد متواضع است. تواضعی که از نوعی آگاهی به میرابودن و دم‌غنیمت‌شماری حکایت دارد. فضایی که می‌گوید من تا وقتی هستم که تو هستی؛ و هردو می‌دانیم که زندگی چه‌قدر کوتاه است.
از اصلی‌ترین تکنیک‌های «وانمایی»، «تفاوت» است؛ متفاوت بودن به‌هر قیمتی؛ متفاوت بودن برای متفاوت بودن؛ اصرار به‌تمایزِ خود با «دیگران»، «آن‌ها»، «همه»، «عوام». این نوع «تفاوت»، وقتی که ما به‌صورتی ماهوی و «اصیل» متفاوت نیستیم، صرفن نوعی ژست، یا محترمانه‌تر، نوعی پرستیژ است؛ و چه آسان‌تر از این نوع متفاوت‌ بودن که ما را بلافاصله به‌چشم می‌آورَد؟
وجهِ دیگر و توامانِ «وانمایی»، «مصرف» است. «مصرف» به‌مفهومِ موسّعش؛ یعنی خوانشِ سریع و معمولن انفعالیِ رمزگانِ پیام‌هایی که توسطِ هر «سیستم» یا ساختاری (که می‌توان از آن با عنوانِ کلیِ «رسانه» یاد کرد) ارسال/ مخابره/ القا می‌شود. مخاطبانِ وانمایی، پیام‌های وانمایی را، از آن‌رو که سخت نمادین و باردارند، بلافاصله دریافت، رمزگشایی و «مصرف» می‌کنند. کیفیاتِ اولیه معمولن از این نوع بارهای نمادین، به‌شکلِ بارزتری برخوردارند و از همین‌روست که بلافاصله «دریافت» می‌شوند. کیفیاتِ ثانویه هم نشانه‌ها و نمادهای خود را دارد؛ اما خوانشِ این نشانه‌ها، پیچیده‌تر است و اصولن به سرعتِ کیفیاتِ اولیه قابل دریافت نیست. گفتم؛ خوانشِ رمزگان و پیام‌های کیفیاتِ ثانویه، نیاز به «تامل» دارد؛ و لازمه‌ی تامل، کُندی و آهستگی‌ست؛ همان متاعی که در روزگارِ ما، ازجمله از خیرِ سرِ فن‌آوری، سخت نایاب است.
ما در طراحیِ مجموعه‌ی «مهروماه»، به تجمل و بزکِ فضا و معماری اعتقادی نداشتیم (و البته این مجموعه به‌نظرم، از روشویی‌های مستراح‌ها که بگذریم، بزک و تزیین ندارد)؛ اما پافشاریِ کارفرما، تزیین و تجملِ نسبیِ مستراح‌ها، به‌خصوص روشویی‌ها، را سبب شد. او از اول هم می‌دانست که «مردم»، بیش از هرچیز، به‌قولِ خودش، به «کیفیت»ِ مستراح‌های مجموعه‌های بین‌راهی «حساس‌اند». البته کیفیتِ مصالح و نور، که کارکردِ بهداشتیِ فضا را ارتقا می‌دهد، بحثِ دیگری‌ست که گاهی جاها هم با تزیین و تجمل، مرزِ روشنی ندارد. این که کجا ما از «کیفیت» به حیطه‌ی «تجمل» می‌رویم؛ یا کجا از حدِ «سادگی» به حیطه‌ی بی‌کیفیتی و «معمولی» بودن می‌افتیم، بسیار نامعین و محلِ مناقشه است؛ مناقشه‌ای که احتمالن این یادداشت را هم بر لبه‌ی تیغ نگه می‌دارد!
به‌نظرم در مجموعه‌ی «مهروماه»، این تجملِ نسبیِ مستراح‌هاست که آن‌ها را، خیلی بیش از مثلن حسِ فضای آتریوم یا پیش از حتا کیفیاتِ ثانویِ همان روشوییِ مستراح‌ها، به‌ »چشم»ِ مردم می‌آورَد. این لوکسی و زرق‌وبرق، یا به‌قولِ معروف «شیکی»ِ مستراح‌ها، از همان کیفیاتِ عینی و رویی‌ست که بی‌هیچ نیاز به تامل و دقت و آهستگی یا کُندی (یعنی همان چیزها که برای درکِ کیفیاتِ ثانویه لازم است)، بلافاصله و به‌سرعت می‌توان دریافت؛ و مهم‌تر، می‌توان آن‌ها را با دوربین‌های فوری (دیجیتال)، ثبت و تقریبن بلافاصله، به‌همه‌جای دنیا مخابره کرد.
اصلی‌ترین نمودِ «وانمایی» و «تجمل» در مستراح‌های «سرای گردشگری مهروماه»، به‌نظرم گیاهانی‌ست که در روشویی و حتا کابین‌های مستراح‌ها می‌بینیم. توجه داشته باشیم که جز در کابین‌های شرقی که پنجره دارند، هیچ‌کدام از گیاهان، نورِ طبیعی ندارند! البته واضح و مبرهن است که «مطالعات»ِ زیادی انجام شده است تا گیاهانی این‌جا کاشته شوند که بدونِ نورِ طبیعی هم زنده بمانند! این که این گیاهان بعد از این هم هم‌چنان سرزنده خواهند ماند یا جای آن‌ها را گیاهانِ «مشابه»ِ مصنوعی خواهد گرفت، زمان مشخص خواهد کرد. در «آتریوم» هم گیاه هست: از آن گل‌وگیاهِ دورِ حوض که بگذریم، همین درختچه‌ها (که ما البته دل‌مان می‌خواست بلند‌تر و درخت‌تر (طبیعی‌تر) باشند و نشد) هم اگرچه خالی از آن وجهِ نمادین و وانمایانه نیست، اما به‌نظرم، حتمن از کاشتِ گیاه در مستراح‌ها، «طبیعی»تر و «واقعی»تر است؛ چرا که این آتریوم، نه‌تنها از نورِ طبیعیِ زیادی برخوردار است، درواقع استمرار و ادامه‌ی حیاطِ بیرون است. باوجودِ این، خودِ کاشتِ گیاه در فضای مصنوعِ سرپوشیده (از پاسیوهای خانگی تا آتریومِ مال‌های ریزودرشت)، یکی از پدیده‌های رایج و عادیِ روزگارِ ماست که تحلیل و واکاویِ خودش را می‌طلبد.
این که در زمانه و مملکتی که چنین به کارِ تخریبِ طبیعت و تاریخ همت کرده‌ایم، وانمایی‌های «طبیعی» و «سنتی» و «تاریخی» (یا به‌قولِ بودریار «شبه»ِ طبیعت، «شبهِ» سنت، «شبهِ» تاریخ)(4) ، چنین بازارِ داغی دارند، البته از آن تقارن‌های کنایه‌آمیز است که نمونه‌های آن در روزگارِ ما کم نیست.
نمودِ دیگری از تجمل را در تقلید و تکثیرِ عناصرِ به‌اصطلاح «سنتی» می‌بینم که این روزها بازارِ پررونقی دارد. تقلید و تکثیری که از «سنت»، پوسته‌ای خالی و رویی و لاجرم تزیینی را می‌گیرد؛ چون اساسن عمیق‌تر از این پوسته و سطحِ رویی را نمی‌بیند؛ فرصت ندارد یا حوصله ندارد و البته بلد نیست ببیند! مجموعه‌ی «مهروماه» هم البته از این (به‌قولِ امروزی‌ها) بازتولیدِ عناصرِ به‌اصطلاح «سنتی» مستثنا نیست (نه البته در مستراح‌ها). هرچند وانمایی‌هایی از این‌دست در مجموعه‌ی «مهروماه»، به‌هیچ‌وجه به‌‌‌گَردِ فاجعه‌ای که مثلن در مصلای اصفهان دارد اتفاق می‌افتد (و فقط یکی از نمونه‌هایش چاپِ نقشِ کاشیِ «سنتی» روی فایبرگلاس در ابعادِ خیلی بزرگ است)، نمی‌رسد. (تبرّی جستن از این نوع وانمایی‌ها و تقلیدها برایم اهمیت دارد و برای همین تاکید می‌کنم که آن‌چه از این‌دست در مجموعه‌ی «مهروماه» هست، مشخصن در غرفه‌ی سوهانِ ساعدی‌نیا و آن کافه/رستورانِ به‌اصطلاح «سنتی»، از حیطه‌ی کارِ ما بیرون بوده است.)                                                  اصفهان. آذر 95

پی‌نوشت‌ها:
1. سرای گردشگریِ «مهروماه». مجتمعِ خدماتی و گردشگریِ بینِ راهی. کارفرما: شرکتِ «مهروماه کویرِ قم» (صادق ساعدی‌نیا). نشانی: کیلومترِ 5 اتوبانِ قم- تهران. طرح و ساخت: شرکت مهندسان مشاور طرح و توسعه دلتا. طراحی معماری: احمدرضا حیدری. آرش اخوت
2. آرش اخوت/ «راوی: شهر»؛ جست‌-و-جوی شهرهای روایت‌ها/ مجموعه‌ی «راوی: شهر 1»/ فصل‌نامه‌ی زنده‌رود/ شماره 60/ بهار 1394
3. مفهومِ «وانمایی» را، علاوه‌بر مفهومی که احتمالن می‌توان از نظامِ اندیشه‌گیِ ژان بودریار، فیلسوفِ فرانسوی، با اصطلاحِ Simulation مستفاد کرد (و من نمی‌دانم تا چه‌حد آن را به‌دقت و درستی دریافته‌ام)، می‌توان زیرِ مفهومِ «اسنوبیزم» هم صورت‌بندی کرد. برای مطالعه درباره‌ی اسنوبیزم، ازجمله نگاه کنید به: محمد قائد/ جستارِ «اسنوبیسم چیست؟»/ در کتابِ دفترچۀ خاطرات و فراموشی/ نشر طرح نو
4. و خودِ بودریار هم از Boorstin نقل می‌کند. ن.ک: ژان بودریار/ جامعۀ مصرفی/ پیروز ایزدی/ نشر ثالث/ چاپ سوم 1390

December 19, 2016

ریخت‌وپاش‌ها، شکلِ نارسمی و اصیل و واقعی و طبیعیِ بودنِ ما در فضا/مکان است. ریخت‌وپاش‌ها برای من حاویِ نوعی بی‌خیالی و آسان‌گیریِ پوچ‌گرایانه است؛ نوعی بی‌خیالی که از داناییِ ما (گو دانایی‌ای اغلب ناخودآگاه شاید) به ناجاودانگی‌مان برمی‌آید.
ریخت‌وپاش‌ها انواع دارد:
نوعی از ریخت‌وپاش‌ها، گوشه‌گوشه‌افتادگیِ اشیای روزمره است؛ گوشه‌گوشه‌افتادگی‌ای ناشی از روالِ عادی و جاریِ زندگی. این نوع ریخت‌وپاش‌ها را خیلی دوست دارم.
نوعِ دیگر، از پلشتی و بی‌مبالاتی‌ست. مثلن لیوانِ نیمه‌خالیِ چایی یا از می‌گساریِ حتا چند شب پیش، گوشه‌ای از میزی وانهاده است. این از آن نوع ریخت‌وپاش‌های نوعِ اول است. یا گوشه‌ی دیگرِ میز چند کتابی روی هم تل‌انبارند؛ یا عروسک‌های گربه‌ها که گوشه‌گوشه‌هایی افتاده است (وای از این که چه شاعرانه است!) اما وقتی آن لیوان، کج افتاده باشد و محتویاتش هم ریخته باشد روی میز، یا نمکدانی که کج افتاده و نمک‌هاش ریخته، می‌شود از آن ریخت‌وپاش‌های نوعِ دوم که خوش ندارم.

هردو نوعِ این ریخت‌وپاش‌ها به‌نظرم از حدودی بدیهی‌ بودن/شدنِ اشیا و عادتِ ما به اشیای عادی برمی‌آید؛ اما نوعِ دوم انگار خیلی بیش‌تر، از این عادت و بی‌التفاتی و بی‌مهریِ ما به اشیای روزمره حکایت دارد.

December 07, 2016



وبلاگم 12-13 ساله است. اواخرِ تابستانِ 82، یک‌روز کلمه‌ی weblog را در اینترنت سرچ کردم و از میانِ نتایجِ جست‌وجو، وبلاگی در سایتِ persianblog ساختم. چند ماهی از رفتنِ مادرم نمی‌گذشت و بیش‌ترِ پست‌های وبلاگم، درباره‌ی او بود. بعد از مدتِ کوتاهی، چون آن موقع هنوز نمی‌شد در وبلاگ‌های persianblog تصویر گذاشت، وبلاگم را به سایتِ blogspot منتقل کردم که هم امکاناتِ بیش‌تری داشت و هم گرافیکِ دل‌چسب‌تری. با آن تمِ سفید و سبزِ خوش‌رنگ، وبلاگم برای خودم «فضا»ی دل‌چسبی بود که دلِ غمگینم را کمی باز می‌کرد. وبلاگم را هر روز چک می‌کردم و تقریبن هرروز، گاهی روزی دو بار، آن را به‌روز می‌کردم. این روال، کم و بیش، تا چند سال ادامه داشت.
4-5 سال پیش، یک روز کلمه‌ی facebook را در اینترنت سرچ کردم و اکانتی در facebook ساختم. به‌قولِ دوستی انگار من به facebook آمده بودم تا وبلاگم را «تبلیغ» کنم. درحالی که به‌روزگردانی‌های وبلاگم از روزی یک‌بار به هفته‌ای یک‌بار تقلیل یافته بود، facebook را هرروز و گاهی روزی چندبار چک می‌کردم و تقریبن هرروز پستِ تازه‌ای می‌گذاشتم. این پست‌ها، به‌جز پست‌هایی که به‌روز شدنِ وبلاگم را به‌اطلاعِ «عموم» می‌رساند، تقریبن به‌تمام، پست‌هایی از احوالِ شخصی و گاه پرداختن به «امورِ مملکتی» و سیاسیِ روز بود؛ اما هرچه بود، از حدِ چند خط فراتر نمی‌رفت. گاهی البته شعرهایی یا مطالبِ طولانی‌تری از خودم را در بخشِ notes می‌گذاشتم؛ اما همیشه فکر می‌کردم (و هنوز هم البته بارقه‌هایی از این عقیده در من پابرجاست) که پست‌های «فیس‌بوکی»، به‌واسطه‌ی ساختارِ طوماری و لغزنده‌ی فیس‌بوک، «نباید» یا «نمی‌تواند»، پست‌های بیش از چند خط باشد. به‌نظرم پست‌های فیس‌بوکی، از اعقابِ گزین‌گویه‌هاست. چیزی حتا گزیده‌تر و تله‌گرافی‌تر از پست‌های وبلاگی. این «احکام» البته استانداردهایی بود که من برای نوشتن‌های خودم در وبلاگ و facebook وضع کرده‌بودم و هنوز هم، البته نه به‌همان شدتِ قبل، به‌قوتِ خود باقی‌ست. به‌نظرم، اگرچه آن خاصیتِ جادوییِ رسانه‌هایی چون وبلاگ و facebook، که می‌توان از آن با عنوانِ «نشرِ بلافاصله» یا «نشرِ بی‌واسطه» یاد کرد، برای نشرِ هرنوع محتوایی مناسب و مهیاست؛ اما نوشتن یا تصویرکردن در این دو نوع رسانه، باید از فرم و مولفه‌های انحصاریِ آن‌ها برآمده باشد. پس قاعدتن یادداشتی که در وبلاگ می‌نویسیم، با یادداشتی که در دفترِ شخصی‌مان (چه با قلم چه با نرم‌افزارهای حروف‌چین) می‌نویسیم، یا در کتاب یا در روزنامه می‌نویسیم، باید تفاوت‌هایی به‌لحاظِ فرم داشته باشد. با گذشتِ زمان و حرفه‌ای‌تر شدنِ من در کاربریِ facebook، از غلظتِ این تزها کاسته شد! 

حالا؛ در این یکی دو ساله‌ی اخیر:
گاهی ماهی می‌گذرد و من وبلاگم را به‌روز نمی‌کنم؛ 
گاهی 3-4 روز می‌گذرد و من وبلاگم را باز هم حتا نمی‌کنم؛ هرچند گاهی آن را باز می‌کنم و برای مدتی پست‌های 10-12 سال پیشِ وبلاگم را مرور می‌کنم و هم‌چنان از حال‌وهوای گرافیکِ صفحه‌اش دلم باز می‌شود.
حالا من تقریبن هرروز، معمولن صبح‌ها و چیزی نزدیکِ 2 ساعت در فیس‌بوک به‌سر می‌برم که البته بخشِ اصلیِ این پرسه‌زنی‌های فیس‌بوکی، به‌واسطه‌ی صفحه‌ی «راوی: شهر» و صفحه‌ی «امرِ عادی و روزمره» و گروهِ سکرتِ دیگری‌ست.
حالا یک‌سالی می‌شود که علی‌رغمِ پرهیزهام، بالاخره شده‌ام یکی از آن‌همه اهالیِ telegram که روزی چندده‌بار، با گوشی‌ام و گاهی با لب‌تاب، telegram را چک می‌کنم. (دور از جان‌تان، به‌قولی، این شتری‌ست که درِ خانه‌ی هر خری خوابیده است!)؛ اگرچه توانسته‌ام خودم را از عضویت در گروه‌های ریزودرشتِ تلگرامی، (البته جز گروهِ «امرِ عادی و روزمره») «پاک» و «مبرّا» نگه دارم؛ اگرچه هنوز گرفتارِ Instagram نشده‌ام؛ اگرچه E-mail برایم هم‌چنان یک ابزارِ حیاتی‌ست و از مُد نیفتاده هنوز؛ و اگرچه هنوز هیچ‌کدامِ این‌ها به‌هیچ‌وجه جای کتاب‌خواندن را نگرفته برایم تا اطلاعِ ثانوی.

October 20, 2016

پریشب لباس عوض می‌کردم که بخوابم؛ میانِ کتاب‌های کتاب‌خانه چشمم افتاد به «هوای تازه». گفتم ببینم این کتابِ قدیمی را بابا حتمن نوشته‌اند کی و کجا خریده‌اند؟ بازش کردم و این یادداشت را دیدم که از یادم رفته بود.

September 01, 2016

چند روزی می‌شود که مریم ملافه‌های تازه برای تخت‌خواب خریده است؛ یک‌دست و سراسر سفیدِ سفید؛ درواقع «سپید». روکشِ لحاف و تشک و بالش‌ها؛ همه سپید.
رخت‌خوابِ سراسر سفید برای من یک‌جور شکل یا تجسمِ خودِ خواب است؛ تجسمِ نوعی خواب‌آلودگیِ خوش‌آیند؛ یک‌جور کرختیِ شهوانی و مه‌آلود؛ یک‌جور وهمِ اغواگر. انگار توده‌ی ابری‌ست که ما را دربر می‌گیرد؛ نوعی کمینه یا مینیاتور یا مقدمه یا تجربه‌ی ساده و رقیقِ مرگ. و درعین‌حال انگار استعاره‌ای از سلامت و آسودگی و آرمیدنِ امن.

تخت‌خوابِ ما یک آینه‌ی عمودیِ به‌نسبت بزرگ کنارش دارد که بخشی از خودِ تخت است و وقتی روی تخت خوابیده‌ای، تقریبن تمامِ پهنه‌ی تخت را می‌توانی در این آینه ببینی. ملافه‌های سفید در این آینه منعکس می‌شود و آن استعاره‌ی اغواگری و شهوانی‌گری و وهم و آرمیدن و مرگ و سلامت، با «انعکاس» (به‌مثابه‌ی یک مفهوم و یک پدیده) هم که درآمیزد...

August 20, 2016

مدتی بود شعری ننوشته بودم؛ اما شعر مدام با من است... تا دیروز عصر:

عصرِ جمعه

حوالیِ خودم.
دست‌هایم در منظر است
با این پیاله‌ی دردست
و این خیال
با صدای ریختنِ آب در حوض
با صدای باد در شاخه‌ها
با صدای وهمِ اتاق‌های خالیِ غروب.
حوالیِ من است
برگِ خشکیده‌ای که آجرفرشِ حیاط را می‌خرامد
خش‌خشِ خراشش
گربه را خشک می‌کند
خیره
با لورچِ چشم‌ها
حوالیِ من
در خودم
بی‌خیال.

            عصرِ جمعه 29 مرداد 95

June 16, 2016

گوشه‌هایی از «خودزندگی‌نامه‌ی شهریِ من»







April 26, 2016

جستارِ اولِ «پدرم»، که در این صفحه و بعد در فصل‌نامه‌ی «زنده‌رود» (ویژه‌ی پدران و فرزندان) منتشر شد، در ساختارِ خودش تمام شده بود؛ حرف‌های من اما درباره‌ی پدرم تمام نشده است. حالا جستارِ دوم:

اتاقِ پذیرایی
(پدرم. 2)

                                                                                                                                         برای مازیار

پدرم مردِ سرکشی‌ست. هرچند در رابطه‌اش با ما پسرهاش، در این رابطه‌ی ماهیتن محافظه‌کارِ پدر/فرزندی، همواره آن سویه‌ی محافظه‌کار و پند-و-اندرزگوش غالب است؛ اما او در ذاتِ خود سرکش است.
دورانِ کودکی و نوجوانی و جوانی‌اش، مملو از خاطراتِ شیطنت‌ها و سرکشی‌هاست که نقلِ شیرینِ هرکدام را من بارها و بارها، در طولِ این 40 ساله و چندی خاطره و حافظه‌ام، شنیده‌ام. سرکشی‌هاش اما، آن‌ها که به‌نحوی با من است و بوده است، حکایتِ خود دارد. به‌عبارتِ دیگر، آن سرکشی‌ها که بخشِ عمده و اصلی‌اش در تمرّدِ او از روالِ تربیتِ خانواده (کتابِ غیرمذهبی نخواندن و مجله نخواندن و سینما نرفتن و با دوستانِ غیرفامیل نچرخیدن و دیر به خانه نیامدن و به «خیابان» نرفتن و قهوه‌خانه نرفتن و سیگار نکشیدن و...) تبلور دارد، در رابطه‌اش با من در مقامِ یک پدر، آن هم ازاتفاق یک پدرِ محافظه‌کار و مبادیِ آداب، در شکل‌های دیگری بروز می‌کند.
پدرم، میانِ اهالیِ فامیلِ دور-و-نزدیک، یا حداقل میانِ دایره‌ا‌ی به‌نسبت وسیع از اهالیِ فامیلِ نزدیک‌تر، «عمومی»‌ترین آدمی‌ست که می‌شناسم. از سرکشی‌های او به‌نظرم، یکی و شاید مهم‌ترین- همین تمرّدِ او از «عمومی نبودن» است که در عمل و در گفتار، از اصلی‌ترین پرنسیب‌های فامیلِ متکبر و جدابافته‌ از «این عوامِ کالانعامِ» (1) ما بوده است. فامیلی که حتا از ازدواج با «غریبه» هم اکراه دارد! پدرم البته با «غریبه» ازدواج نکرد؛ اما دایره‌ی دوستانش، بیش از آن که از فامیل باشند، از «غریبه» بودند. مُکای او، عصرهای چارباغ، این «خیابان»ترین و عمومی‌ترین فضای شهریِ اصفهان دهه‌ی 40، و قهوه‌خانه‌هاش بوده و در میانِ آن‌همه دوستانی که با او، عصرهای تابستان و زمستانِ چارباغ را گز می‌کرده‌اند، کم‌تر، اگر اصلن، جوانی از فامیل بوده است.

مادر و پدرم سالِ 1348 ازدواج کردند. من سالِ 50 متولد شدم. سالِ 54، از آن خانه‌ی قدیمی و بزرگِ حیاط‌مرکزی در یکی از قدیمی‌ترین محله‌های شمالِ اصفهان (بن‌بستِ نقیب، کوچه‌ی مشیر فاطمی، محله‌ی طوقچی)، به خانه‌ی نونوارِ کوچکی در حاشیه‌ی جنوبیِ اصفهانِ آن روز نقل‌مکان کردیم؛ جایی که محیطِ پیرامونش، بیش از بافتِ شهری، بیابان و زمین‌های بایرِ خاکی بود که البته به‌سرعت ساخته شد.
این خانه‌ی نوساز و البته بسیار بدساخت، دیگر حیاط‌ش مرکز نبود. این‌جا، از آن «کریدور»ِ بلاتکلیف در وسطِ اعیانیِ خانه که بگذریم، «پذیرایی» نقطه‌ثقل بود که از همان سال‌ها، جز مهمانی‌های فامیلی و غیرفامیلی، هفته‌ای یک روز (اول عصرهای دوشنبه‌، بعد عصرهای چهارشنبه و بالاخره عصرهای پنج‌شنبه)، «سالن»ِ جمع‌آمدنِ بسیاری زن و مردِ تقریبن به‌تمام جوان بود که در دو چیز مشترک بودند: «غریبه» بودند (فامیل نبودند)، و کتاب‌خوان بودند یا حداقل داعیه‌ی علایقِ فرهنگی، البته در آن سال‌های پیش و پس از 57 به‌شدت آغشته به انواعِ گرایش‌های سیاسی، داشتند. جز این عصرهای مقرّر، کم‌تر عصر و شبی بود که صدای دل‌نوازِ زنگِ خانه، مهمانِ سرزده‌ای را میانِ اشتیاقِ برادرم و من پرتاب نکند. این‌جور مواقع، اگر تعدادِ مهمان‌ها زیاد نبود و با این «غریبه‌ها» رودربایستی هم نداشتیم، در همان «کریدور»، درغیراین‌صورت در «پذیرایی» جمع می‌شدیم. و چنین بود که درحالی که بچه‌های خاله و عمه، شب‌های طولانیِ زمستان را به برکردنِ درس‌ها و نوشتنِ مشق‌های مدرسه می‌گذراندند، ما دو برادر معمولن اوقات را در یکی از همین مجالسِ نیمه‌عمومی در محیطِ خصوصیِ خانه می‌گذراندیم که از «غریبه» مالامال، و متاعِ شعر و داستان و بحث‌های سیاسی و فرهنگی‌ش، از میوه‌ها و شیرینی‌ها بیش‌تر و دل‌چسب‌تر بود و البته از تعدادِ چای‌های صرف‌شده و سیگارهای دودشده هم دست‌کمی نداشت. در این‌میان، مازیار و من، که معمولن تنها بچه‌های این جمع‌ها بودیم، البته درکنارِ خودنمایی‌ها و (بعدتر) گاهی خواندنِ نوشته‌هامان، خیلی بیش از خوردنِ تنقلات و میوه‌ها، حرف‌ها و ژست‌ها و نوشته‌ها را می‌بلعیدیم.
آن روزها، به‌خصوص در سال‌های تاریکِ نیمه‌ی اولِ دهه‌ی 60، فضای عمومی یا سیطره‌ی عمومی، که پادزهرِ قوی و کارای هرنوع تمام‌خواهی و دیکتاتوری‌ست، توسطِ انواعِ نهادهای دولتی و نظامی و حکومتی، و هم نهادهای به‌شدت مذهبیِ مردمی، مصادره شده بود: از کافه‌ها و فضاهای عمومی‌ای از این‌دست که خبری نبود؛ هرنوع حضور در فضای عمومی و شهری هم، یا به تفریحاتِ «سالم»ِ خانوادگی محدود بود یا توسطِ یکی از همان نهادهای پیش‌گفته، به‌شدت برنامه‌ریزی و کنترل‌شده، و بیش‌تر یا شاید به‌تمام، صحنه‌ی نمایشِ حاکمان و دولت‌مردان بود تا از آنِ شهروندانِ عادی. در این‌میان، سیطره‌ی عمومیِ اصیل، یا درواقع آن‌چه، البته بسیار کم‌رمق، از سیطره‌ی عمومی در چنین زمانه و وضعیتی می‌توانست باقی بماند یا شکل بگیرد، به‌شکلِ غریبی (هرچند امرِ بی‌سابقه‌ای نیست) به حیطه‌ها و محیط‌های خصوصی، به پشتِ درهای بسته‌ی خانه‌ها می‌رفت؛ همان هم البته همیشه از لورفتن و هجومِ انواعِ نیروهای انتظامیِ رسمی و غیررسمی، واهمه داشت. یکی از این مکان‌های عمومیِ خصوصی، «پذیرایی»ِ خانه‌ی ما بود. در این «پذیرایی»، ما کتاب‌های «غیرمجاز» می‌خواندیم؛ فیلم‌های «غیرمجاز» می‌دیدیم؛ نقاشی‌های «غیرمجاز» می‌دیدیم؛ حرف‌های «غیرمجاز» می‌زدیم؛ نوشته‌های «غیرمجاز» می‌خواندیم و می‌نوشتیم و موسیقیِ زنده می‌شنیدیم. این‌همه را هم یک کتاب‌خانه‌ی خانگیِ به‌نسبت بزرگ، مملو از کتاب‌ها و مجله‌های «غیرمجاز»، پشتیبانی می‌کرد.
من خیال می‌کنم بسیاری خانه‌های مثلِ خانه‌ی ما، به سهم و شیوه‌ی خود، از آن تتمه‌ی کم‌رمقِ سیطره‌ی عمومی، دانسته و ندانسته، محافظت کردند و می‌کنند. در خانه‌ی ما این اتفاق، به‌واسطه‌ی عمومی بودنِ پدرم بود؛ عمومی بودنی که تبلورِ اصلیِ سرکشیِ ذاتی، (و البته به‌گمانِ من تا حدِ زیادی ناخودآگاهِ) اوست؛ حتا اگر ما دو برادر را با آن خطابِ همیشه، با آن انگشتِ بلندِ اشاره، به درس خواندن به‌جای کتاب‌ خواندن، به‌جای نشستن در آن‌ جمع‌ها (البته وقت‌هایی که نمره‌های مدرسه افتضاح می‌شد!) اندرز می‌داد؛ حتا وقتی ما را از «کوچه»، از «خیابان»، از «بیرون» برحذر می‌داشت.
                                                                                                                                اصفهان. فروردین 95

پی‌نوشت:

1.        از تکیه‌کلام‌های پدرِ پدربزرگم

April 12, 2016

نایین از شهرهای محبوبِ من است. گاهی شب‌ها می‌رویم نایین. با مریم؛ گاهی هم با بابا. تا می‌رسیم، اول به «مهمان‌سرای جهان‌گردی‌« (اثرِ زیبای فرهاد خسروی) می‌رویم که هنوز خیال‌انگیز و دل‌پذیر است. (از ایراداتِ تصرفات و طراحی‌های سال‌های اخیر که بگذریم.) اتاق که می‌گیریم، می‌آییم در پیاده‌روی خیابانِ اصلی‌اش، پایین تا بالا، قدم می‌زنیم. این خیابان برای بابا درست-و-حسابی یادآورِ چهارباغِ دهه‌ 40 است. هربار که می‌رویم، به تعدادِ مغازه‌ها و بوتیک‌های به‌اصطلاح لوکس اضافه شده؛ با این‌همه این خیابان هنوز از آن زرق-و-برقِ لوکس‌گرایی و تجمل‌دوستیِ نااصلی که خیابان‌های ما را دارد می‌خورد، فاصله دارد. هنوز نسبت و نشانی دارد از آن نوع کسب-و-کارِ کم-و-بیش آدم‌واری که پیش از آن که قرار باشد نیاز بزاید، با نیازهای واقعیِ آدم کار دارد (از نشانه‌های این سوداگریِ کم-و-بیش متناسب می‌توان به کم‌‌یابیِ بنگاه‌های املاک در این خیابان و درعوض، آگهی‌های شخصیِ A4 فروشِ خانه روی تابلوهای اعلانات اشاره کرد)؛ درعین‌حال که برای تماشا و پرسه هم مهیاست؛ چنان که ما هربار که به نایین می‌رویم و در این خیابان قدم می‌زنیم، چنین می‌کنیم و حداکثر نانی یا چیزی می‌خریم برای شامِ شبی که در اتاقِ دوبلکسِ مهمان‌سرا یا در حیاطِ جلوی اتاق‌ها و روی تخت‌های چوبی صرف می‌شود. این خیابان، «خیابان» است؛ همان نوع خیابانی که در دهه‌های 30 و 40 البته به‌مصافِ بازارِ مسقّفِ سنتی رفت گویا در همه‌ی شهرهای ما.
نایین از شهرهای محبوبِ من است. هنوز بیابان‌های زیبای اطرافِ شهر، در دسترس است و حسِ این بیابان‌ها، هرجای شهر که باشم، با من است. وقتی در حاشیه‌های شمالِ غربیِ شهر قدم می‌زنیم، خطِ آسمانِ شهر را، اصل مانده، می‌بینیم که هنوز هیچ بنایی به‌مصافِ منارِ مسجد جامع، گنبدِ آجریِ مقبره‌ی کنارِ مسجد جامع و ویرانه‌ی «نارین قلعه» نرفته است. (اصراری ندارم به حفظِ خطِ آسمانِ شهر در انحصارِ این ساختمان‌های تاریخی؛ اما امیدوارم اگر ساختمانِ معاصری روزی به‌مصافِ این ساختمان‌ها می‌رود، واقعن حرفی برای گفتن داشته باشد.) در پهنه‌ی آن آبیِ زلالِ آسمانِ کویری، شهرِ آجری هنوز پیداست.

عکس‌ها: زمستان 94



March 30, 2016

جمعه 28 اسفند 94، غروب شده بود دیگر که به‌صرافت افتادم بروم یک جفت کفشِ عیدانه بخرم. پرسه‌زنی‌ها و ویترین‌گردی‌ها، گذارم را به کوچه‌ای موازیِ چارباغِ عباسی انداخت؛ یک‌ راسته‌ی تجاریِ بیش‌تر پیاده که از خیابانِ شیخ‌بهایی به خیابانِ خوش (طالقانی) می‌رسد. انگار به چارباغِ عباسیِ دهه‌ی 40 خورشیدی وارد شده بودم؛ با تجاری‌های نه‌چندان و چه‌بسا نه اصلن سطحِ بالا؛ هرچند، مثلِ خودِ چارباغ عباسی، از رونق و لوکس‌گراییِ آن سال‌ها نشان داشت. حال-و-هوایی داشت. در آن‌میان، سه مغازه‌‌ی کفش دوزی/‌فروشی هم بود؛ هرسه از همان سال‌های دور، به ترکیبِ «دکوراسیون» و تابلوشان دست نخورده بود؛ آن هم با آن نام‌های ژیگول و آلامد و شیکِ آن روزها: «بوردا»، «پیکو»، «رکسانا مد» و البته به ترکیبِ فروشنده‌هاشان هم دست نخورده بود: سه پیرمردِ حداقل 70 ساله. مدلِ کفش‌ها هم، مدلِ کفش‌های فوکول کراواتی‌های دهه‌ی 40 و آن‌وقت‌ها بود. (از این قماش، کفش‌فروشیِ معروفِ دیگری هم در خیابانِ شیخ‌بهایی هست به‌نامِ «ناتالی» که فقط زنانه می‌دوزد. این یکی البته بابِ روزتر است.) این سه مغازه، وجهِ مشترکِ دیگری هم داشتند که البته یکی از وجه‌های افتراقِ اصلی‌شان با مغازه‌های مدِ روزِ بازار بود و همین هم مرا حسابی جذب کرد و آن (علاوه‌بر دست‌دوز بودنِ کفش‌ها) این بود که تقریبن هیچ مشتری نداشتند. با خودم گفتم باید از همین‌ها یک چیزی بخرم. دو سه بار ویترینِ هر سه مغازه را، که هر کدام بیش از 5-6 جفت کفش نداشت، بالا پایین کردم. راستش هیچ‌کدام از کفش‌ها را نمی‌پسندیدم! البته بعضی‌هاش به‌خصوص خیلی ظریفِ و زیبا بود؛ اما خیلی رسمی و خشک. گفتم یک جفت می‌خرم. یک بار می‌پوشم و بعد می‌دهم به یکی که از این نوع کفش‌ها می‌پوشد. بالاخره یکی از کفش‌ها را نشان کردم. واردِ مغازه شدم. سلام کردم. پیرمرد خوش‌آمدی زیر‌لبی گفت. از بازارگرمی‌ها و چرب‌زبانی‌های معمولِ فروشنده‌های مغازه‌های «توی بورس»، که به‌شدت معذبم می‌کند، اصلن خبری نبود خوش‌بختانه. کفش را نشان دادم و گفتم: «دوختِ خودتونه؟» گفت که بله. طبقِ معمول پرُوِ کفش و خریدش به 5 دقیقه نکشید. تا کفش را جعبه می‌کرد، پرسیدم چند سال است این‌جا مغازه دارد؟
-          55 سال.
بعد خنده‌ای کرد و گفت: «به‌نظرم شوما بچه بودین منو این‌جا می‌دیدین!»
گفتم: «نه. من تازه شما را پیدا کردم.»
چندان البته به این حرف‌ها وقعی ننهاد!
-          قیمتش چنده؟
-          120 [هزار] تومن.

بی‌هیچ چانه‌زدنی کارتم را دادم دستش. کارت را که پسم می‌داد گفت: «صدوده تومن کشیدم.»
امروز، روزِ اولِ سال، کفش را پوشیدم. بدک هم نیست. خدا را چه دیدید؟ شاید نگهش داشتم!




March 14, 2016

همیشه فکر کرده‌ام شهرِ آدم، یک‌جور سرنوشتِ اوست. شاید تنها سرنوشت؛ تنها چیزی که از قبل برای همیشه‌ی یک آدم رقم خورده است. منظورم از «شهرِ آدم» نه الزامن شهری‌ست که آدم در آن متولد شده. «شهرِ آدم» شهری‌ست که آدم در آن بالیده است. به‌نظرم آدم از شهری که در آن بالیده، یعنی حداقل بخشِ قابل‌توجهی از کودکی تا جوانی‌اش را در آن گذرانده است، حتا اگر از آن عزیمت کند هم رهایی ندارد. شهرِ آدم تا آخرِ عمر با آدم است؛ چه از آن خوشش بیاید چه بدش بیاید.
من شهرم را خیلی دوست دارم. از کالبد، درواقع از ساختارِ کالبدیِ اصلی‌ و تاریخی‌اش، از رودخانه‌اش، حتا اگر خشک باشد، از نمونه‌های خوبِ معماریِ قدیم و انگشت‌شمار نمونه‌های جدیدش، از کوهِ صفه‌اش، از همین تفاله‌ای هم که از چارباغِ عباسی مانده است و چندتایی چیزهای دیگرِ کالبد و منظرش و به‌خصوص از آب-و-هواش و اردی‌بهشت و پاییزش لذت می‌برم. حتا از غبارِ این شهر هم خوشم می‌آید. اما از محتوای شهر؟ نه. هفت پشتم اصفهانی‌ست؛ اما چیزی در محتوای اجتماعی/فرهنگیِ این شهر نهفته است که می‌آزاردم. آمیزه‌ای از محافظه‌کاری و منفعت‌طلبیِ توامان و شکل‌هایی از عامی‌گری (ترس از تمایز و میلِ به پنهان شدن در جماعت) و یک‌جور نرمال بودن و حدِ وسط بودنِ افراطی که انگار هرچه هم می‌گذرد، غلیظ‌تر و عمیق‌تر می‌شود.

گاهی دلم می‌خواهد از اهالیِ یکی از شهرهای کوچکِ ایرانی اما غیرِ فارسی‌زبان بودم. گاهی دلم می‌خواهد کُرد بودم مثلن. از یکی از اقوامِ ایرانی که زبانِ مادری‌اش زبانِ رسمی نیست بودم. اما نیستم. دلم می‌خواهد از «مرکز» نبودم؛ از حاشیه بودم. اما نیستم. من برای همیشه اصفهانی‌ام.

February 23, 2016

ورسیونِ غیرنهایی!

«[...] و آنجا هم بدونِ شک بخشی از یک خانه. برخوردِ یک بمب نمای آن را از هم درانده؛ قفسِ یک پرنده هنوز در جایی که احتمالاً پذیرایی‌شان بوده آویزان است...»
(ویرجینیا وولف. نقل از: سوزان سونتاگ/ نظر به درد دیگران/ ترجمه احسان کیانی‌خواه/ نشر گمان/ 1393)
«البته معلوم است که فضا و نمای شهری قطعاً از جنسِ گوشتِ تنِ انسان نیست. با این حال، ساختمان‌های متلاشی‌شده نیز تقریباً به همان اندازه گویا هستند که اجسادِ کفِ خیابان.»
(سوزان سونتاگ/ نظر به درد دیگران/ ترجمه احسان کیانی‌خواه/ نشر گمان/ 1393)

  1. پذیرایی    
این هم که حتمن پذیرایی‌ست
(پرده را تکان بده!)
شومینه‌ی ویکتوریایی
سینه از گلوله‌ها سوراخ
شکسته تاج
وانهاده
گود
اِشباع از اَشباحِ سرد
                    سیاه
                    آوار
آسمان تاق است
تاقِ قابِ دیوارهای رُمبیده
سررفته
از غبار
از حفر
از مغاک
از تهی
از ملال
چل‌چراغِ هزار شعله
در جوخه‌ی آسمانِ مجلل
آونگون
هر شعله چکیده بر فرش‌های ابریشم
«چون زرِّ گدازنده»[1]
«چکانیش» بر هوارهای تفتیده
توفیده
از وزشِ پرده‌های تور     دریده
           پرده‌های مخمل    دریده
          پرده‌های ساتن     دریده
شمایلِ گچی
گچ‌بری
مقرنس
بی‌سر
دستان
دهان
دریده
شکم
دریده
پَرکشان
از پنجره‌های خالی.
دسته
پایه‌های مبل‌های آن‌چنانی
گوشه
گوشه
گوشه
گوشه‌های خنده‌های یادگاری
در قاب‌های فتوخاطره
با شیشه‌های شکسته...

این عینک دیگر از کی‌ست؟

  1. اتاق‌خواب
لت‌های میزِ آینه را ببند!
تخت
خواب‌های
خالی
از آه
آه‌های های
پاره از آوازِ لبریز
پاره
پاره.
کمد
قواره‌ی شلیک
لنگه‌های دربه‌در
در جوخه‌ی کاغذهای دیواریِ بی‌دیوار
(آی کاغذهای دیواری!
کاغذهای دیواری!)
برقِ آسمان
در مغاکِ گودِ آینه‌های آرایش
رژِ لب‌های گزیده
لاک‌های زخمی
سرمه چشم‌های شکسته
سرخاب‌های تاریک
هر تَرَکِ هر لتِ لنگه‌به‌لنگه‌ی آن میزِ آینه
چشمی‌
لبی‌
گونه‌ای
ابرویی
آسمانی.

لت‌های میزِ آینه را ببند!
«دریا نیز می‌میرد».[2]

  1. آشپزخانه
ناهار
صبحانه
شامِ آخر.
میزِ متروک!
میزِ متروک!
 


دری که کوبه ندارد
دری که دیوار ندارد...
                                                اصفهان و همه‌ی جهان. زمستان 94



[1]  بنگر به ستاره که بتازد سپس ِ دیو/ چون زرّ گدازنده که بر قیر چکانیش (ناصر خسرو)
[2]  لورکا/ شاملو