April 18, 2017

از این واقعه دردی در استخوانِ کتفِ چپم مانده. البته روزبه‌روز بهتر شده که آن روزهای اول نمی‌توانستم تکانش بدهم راحت. اما حالا هم هنوز دردِ مزمنی یک جای به‌خصوص از کتفم مانده و هربار تیری می‌کشد و یادی می‌آورد. از آن دردهاست که دوست دارم. هم چیزی‌ست از جنسِ کمردردهای عضلانیِ آرام و طولانی که تنِ آدم را به آدم یادآوری می‌کند؛ هم چیزی‌ست مثلِ تنبیهِ بزرگوارانه‌ی من. به‌خیر گذشته است اما همان لحظات هم آرامشِ آن پیرمرد را زایل کرد که موبایل ندارد، ماشین ندارد، بیش‌تر راه‌هاش را پیاده می‌رود و از هرچه خرقِ عادت است می‌پرهیزد.

April 10, 2017

خوابم برده بود
آرش اخوت
در عرضِ ماشین تمام‌قد ایستادم. زانویم بوقِ ممتد زد. از صندلی بالا آمدم. بدیعی در پخش می‌نواخت. از پنجره‌ی خالی، از جای شیشه، خودم را کشیدم بالا. دوباره زانویم بوقِ ممتد زد. نشستم روی در. پایین را نگاه کردم؛ در اعماقِ تیره و غبارآلود ِ عرضِ ماشین، صدای سرفه‌های بابا از میانِ سازِ بدیعی می‌آمد که هنوز، در پرده‌ای از خاک و پوشیده از خاک نشسته بودند روی صندلی. یک جمله  گفتند: «این کمربند را باز کن!» صدا آمرانه نبود. چندان مضطرب هم نبود. (بدیعی می‌نواخت.) انگار همان لحظه هم مثلِ همیشه داشتند احساسات‌شان را کنترل می‌کردند. همان لحظه‌ی اول هم که ایستادم روی «زمین»، حتا آرام‌تر گفته بودند: «پات را از روی پام بردار.» روی زمین نایستاده بودم. ایستاده بودم روی زانوی بابا. (بدیعی می‌نواخت.)
حالا دوباره آن جمله‌ی دوم را از آن اعماقِ عرضِ ماشین می‌گفتند: «این کمربند را باز کن.» از صندلی‌ها پایین رفتم. کمربند را باز کردم و به بازوی لاغرِ لاغر کمکی زدم. بلند شدند ایستادند. آمدم بالا و روی در نشستم. (بدیعی می‌نواخت.) گفتم: «باباجان بیایید بالا!» ماشینی که می‌گذشت (دست تکان داده بودم) ایستاده بود و سرنشین‌هاش، زن و مرد و بچه جمع شده بودند دورِ ماشین. (بدیعی می‌نواخت.) یکی از مردها به بابا گفت: «حاج‌آقا زود بیایید بیرون!» مستاصل گفتند: «نمی‌تونم.» (بدیعی می‌نواخت.) دوباره بازوهای لاغرِ لاغر را چسبیدم. دست‌های لاغر و زخم، لبِ پنجره را گرفته بود. بالا نکشیدم‌شان. ترسیدم. اشاره کردم، گفتم: «پاتون را بذارید رو این صندلی.» بالا آمدند. یادم نیست از عرضِ ماشین چه‌طور پایین رفتند. دوباره از پنجره پایین رفتم. زانویم بوقِ ممتد زد. (بدیعی می‌نواخت.) آن پایین، در عمقِ عرضِ ماشین، روی خاک و خرده‌شیشه‌ها، کارتِ ماشین افتاده بود. کارت را برداشتم. یادم بود که همان لحظه‌‌های اول صدای پیامکِ موبایلم آمده بود؛ اما حالا موبایل را پیدا نمی‌کردم. خاک و خرده‌شیشه‌ها را با دست زیرورو کردم. نبود. (بدیعی می‌نواخت.) ضبط را خاموش کردم. یکی از بیرون گفت: «سوییچش را درآر!» ماشین خاموش بود. سوییچ را بستم و درآوردم و از صندلی‌ها بالا آمدم و از پنجره خودم را بالا کشیدم و ایستادم روی درِ ماشین و پریدم پایین. به یکی از مردها گفتم به شماره‌ام زنگ بزند. موبایل جایی همان کنارِ ماشین میانِ خاک‌ها زنگ زد. یکی از مردها موبایل را داد دستم. سالم بود. Message را باز کردم. بعد از پیامِ آخرِ من («جای تو هم خالی») مریم نوشته بود: «کی میایی؟». فرصت نشده بود بنویسم: «داریم می‌آییم.»
خانمی با قمقمه‌ای آب و یک جعبه دستمال آمده بود تا بابا دست‌هاشان را بشویند. مشتی آب از قمقمه گرفتند. گفتم: «صورت‌تان را هم بشورید!» مثلِ کودکِ معصومی گفتند: «خیلی سرده.» خانمه یک‌جور با شرم گفت: «راست می‌گن. سرده.» چشمم به حفره‌ی گوشِ چپ‌شان افتاد. کمی خاک و یک تکه شیشه توی حفره‌ی گوش‌شان بود. با انگشت خاک‌ها و شیشه را از گوش‌شان درآوردم. گفتند: «من چیزیم نیست.» یا «من خوبم.»

خوابم برده بود. چپ کرده بودیم. چیزی به آخرِ آن جاده‌ی فرعی که از «ورتون» به «سگزی» می‌آمد، آن جاده‌ی سراشیبِ صافِ خالیِ خالی، نمانده بود. خواب از کمی بعد از ناهار تلنگر می‌زد. اما جابه‌جا ایستاده‌ بودیم تا بابا از آب‌سردکن‌های یکی یکی روستاهای میان‌ِ راه، آبی بنوشند. حتا جایی نزدیکِ «نهوج»، کنارِ آبی که از کوه می‌آمد و ردیفِ آن توت‌های کهن، ایستادیم و من کمی خوابیدم. اما بعد از آن سه‌راهیِ آخر، سه‌راهیِ «ورتون»، دیگر روستایی نبود. جاده بود؛ چنان صاف و آرام و بی‌انتها و به‌ظاهر رام؛ و عصر و موزیک و ننوی ماشین. هی گفتم، با خودم گفتم دارد خواب می‌آید، باید جایی بزنم کنار و در این سکوتِ مطلق کمی بخوابم. بابا هم که خواب ندارند این موقع‌ها. تا من بخوابم آن دوروبر می‌پلکند و سیگار می‌کشند یا همان‌جا در صدای موسیقیِ ایرانی، در همان صدای سازِ بدیعی، کمی چشم همّ می‌گذارند؛ یا به این جاده خیره می‌شوند که می‌رود تا اعماقِ خاطرات‌شان. در همین فکرها بودم که از صدای «اوه اوه اوه»ِ بابا از خواب پریدم. ماشین با شتابِ غریبی از جاده خارج می‌شد. فرمان را چرخاندم اما گویا نه پا از روی گاز برداشته‌ بودم و نه ترمز گرفته بودم انگار. ماشین به  وسطِ جاده چرخید.  فرمان را برگرداندم؟ من نبودم. دیگر ماشین و جاده ما را می‌برد. من فقط فرمان را دو دستی چسبیده بودم. (برای کنترلِ ماشین یا برای دست‌آویزِ ماندن و بودن؟) جاده به شانه‌ی دیگرش انداخت‌مان و ما را انداخت در بغلِ بیابان. چشم بسته بودم یا به چشم‌برهم‌زدنی اتفاق افتاد که تصویری در خاطر ندارم؟ فقط صدا بود و بعد یک ضربه‌ی خیلی محکم و شدید. ماشین از روی جانبِ من، معلقّی زده بود روی جانبِ «شاگرد» که پدرِ 71 ساله‌ی من بود و روی همان شانه تکیه داده بود و مانده بود وسطِ سکوتِ مطلقِ ساعتِ 5 عصر. درست ساعتِ 5 عصر بود و ساعت 5 بود بر همه‌ی ساعت‌ها.
(عکس: مریم مجنون)                                                                  




خوابم بُرد
چپ
چپ
چپ
چپ
شانه‌ی جاده بالا انداخت
جاده شانه بالا انداخت
قِل
قِل
قِل
قِلَم داد
غلتم زد
(تاب تاب عباسی خدا منو نندازی)
انداخت در بغلِ بیابان
از چشمِ عصر افتادم بغلِ راه
کوراندو خاکستری 986 ه 41 مدلِ 86 چهار سرنشینِ دو در
آهن‌کهنه در بیابان
آهن‌مچاله
لِه
چرک
تنگ
از خاک
بر خاک
«پیش‌تر زان که شود کاسه‌ی سر خاک‌انداز»...

بیابان
از غربتِ غبارِ تعلیقِ معلّقِ ما
از عمقِ آن نقطه‌ی پایان که می‌گریخت
از آن گریز
نفس در هُرمِ عصر
نفس در انقباضِ آهن
حبس کرد
سکوت               نگاه
سکوت               نگاه
نگاه
نگاه...

خوابم برده بود.
                                اصفهان. فروردین 96



March 26, 2017


No automatic alt text available.

خانه‌ی ما جایی‌ست حوالیِ مجموعه‌ی علی‌قلی آقا (بازارچه و حمام و مسجدِ سی‌صد-و-اندی ساله) در محله‌ی بیدآبادِ اصفهان. خریدهای روزمره را به بازارچه می‌روم که نانوایی و بقالی و سبزی‌فروشی‌ای  هنوز آن‌جا پیدا می‌شود. در مسیرِ رفتنم به بازارچه، از جلوی حمامِ علی‌قلی آقا می‌گذرم که معمولن شلوغ است از رفت-و-آمدِ گردش‌گرانِ ایرانی و خارجی. خرید که می‌کنم، برگشت را کم‌تر رغبت دارم از همان مسیرِ رفت و از میانِ گردش‌گرها بگذرم. مسیرِ دیگری را، متقارنِ مسیرِ رفت نسبت به محورِ بازارچه و ورودیِ مسجد، پیش می‌گیرم. این مسیر کاملن دنج و خلوت است. دو مسیرِ نزدیک و متقارن، اما یکی محلی و دیگری «فرامحلی» یا حتا چه‌بسا «فراملی»!

March 01, 2017

خانه‌ی ما
یا
ماموریت برای شهرم
آرش اخوت
                                                                                                                                برای مریم مجنون

اولین «خانه»ای که خریده‌ایم، آپارتمانی بیست‌وچندساله است؛ مشرِف به «کوی سنگ‌تراش‌ها»ی محله‌ی ارمنی‌نشینِ «جلفا». شاید تنها آپارتمانِ این راسته که چون برخلافِ مرسوم، در نیمه‌ی جنوبیِ پلاک ساخته شده است، پنجره‌ی روبه‌جنوبش، به‌جای حیاط، به گذرِ «سنگ‌تراش‌ها» مشرِف است. می‌شود نشست پشتِ این پنجره و رفت‌و‌آمدِ این گذرِ محلیِ سرزنده را تماشا کرد که صبح‌ها حالی دارد و شب‌ها حالی دیگر. می‌شود پای این پنجره، با این پنجره، پیر شد. مصداقِ آن رباعیِ خیام.
مالکِ قبلی، این آپارتمان را به‌ ما می‌فروشد تا آپارتمانِ بزرگ‌تری در «سپاهان‌شهر» بخرد.
خب! ما هم خانه‌دار شدیم! اما یک‌جای کار می‌لنگد انگار. یعنی ماموریت یا رسالتِ سکونتِ ما همین‌جا تمام شد؟ نمی‌شود! این که آپارتمانِ ما در یک محله‌ی «تاریخی»‌ست؛ این که نرفته‌ایم در یکی از شهرک‌های «جدید»ِ اطرافِ شهر (مثلِ همین سپاهان‌شهر یا ملک‌شهر یا بهارستان) یا در یکی از آن محلاتِ «شیک» و بابِ روز، یک آپارتمانی در «حدِ بضاعت»‌مان بخریم؛ این که سعی کرده‌ایم حدی از التفات و تعمّد را چاشنیِ این عملِ روزمره‌ی «خریدِ خانه» کنیم؛ این که با یک بازسازیِ اساسی، این آپارتمانِ «معمولی» را به یک «فضا» تبدیل می‌کنیم؛ خب، به‌جای خود. اما این نمی‌تواند همه‌ی آن بلندپروازیِ ما، همه آن رسالتی باشد که مدام از آن دم زده‌ام.
دو چیز نمی‌گذارد این «ماموریت» تمام شده باشد؛ ماموریتی که فقط هم برای خودمان نیست. ماموریتی که همیشه ادعا کرده‌ام همان‌قدر که برای زندگیِ شخصی و خصوصی، باید برای شهر هم باشد. «سکونت» را می‌گویم. می‌دانم؛ حرفِ گنده‌ و احتمالن خودنمایانه‌ای‌ست. باشد. این دو چیز، یکی بیش‌تر، اگرچه نه به‌تمامی، در همان حیطه‌ی شخصی و خصوصی‌ست: حیاط. دومی اما بیش‌تر شهری‌ست: باید به «بافت» برگشت؛ به‌ بافتِ تاریخی. حتا به بافتِ فرسوده. باید به مرکز، به درونِ شهر برگشت. و این بازگشت به بافت (البته نه برای تماشاگری‌های گردش‌گرانه، بل‌که برای سکونت و زندگیِ عادی)، به‌مثابه‌ی رفتاری عادی و غیررسمی و خودجوش اگر عمومیت و رواج یابد، به‌نظرم بی‌شک یکی از پادزهرهای اساسیِ توسعه‌ی رسمی و آمرانه‌ای‌ست که دارد شهرهای ما با این مرکزهای فرسوده را، کِش می‌دهد و منبسط می‌کند و بافتِ فرسوده‌ که هسته و شاکله و قلبِ شهر است، البته که این به‌اصطلاح توسعه‌ی نوکیسه (بخوانید نولیبرالی آن هم از نوعِ وطنی‌اش) را تاب نمی‌آورد و پاره و پاره‌تر می‌شود.
بازگشت به بافت البته چند سالی‌ست در شهرهای ایران و البته اصفهان باب شده است. بناهای تاریخیِ زیادی تخریب شده‌اند؛ اما مدت‌هاست هر سال بر شمارِ خانه‌های تاریخی‌ای که احیا می‌شوند، افزوده می‌شود. بی‌شک اتفاقِ مغتنمی‌ست؛ اما از این میان چند نفر برای «زندگیِ عادی» به بافت‌های تاریخی ( فرسوده و نافرسوده) برمی‌گردند؟ اکثر قریب‌به‌اتفاقِ خانه‌های تاریخی با هر کیفیتی که احیا شده‌اند، به‌ کاربری‌ها‌یی به جز سکونت[1] اختصاص دارند. از دوست‌ها و آشناهام آن معدودی هم که در بافت‌های تاریخی (به‌خصوص بافت‌های تاریخیِ فرسوده) رفت‌و‌آمدی می‌کنند (از گشت‌وگذارهای گردش‌گرانه‌ی مُدِ روز که بگذریم) بیش‌تر برای کار است. آن‌ها از خانه‌هاشان که تقریبن همه آپارتمانی‌ست، از محلاتِ نو و «شیک»ِ شهر یا شهر‌ک‌های «جدید»ِ اطراف، به‌ محلِ کارشان در محلاتِ تاریخی می‌آیند و شب دوباره به خانه‌هاشان برمی‌گردند.
«جلفا» اما داستانِ دیگری‌ست. جلفا، اگر نه تنها، بی‌شک از بسیار معدود محله‌ها‌ی تاریخیِ اصفهان است که رونق دارد. قیمتِ زمین، علی‌رغمِ محدودیت‌های قانونی برای بلند‌مرتبه‌سازی در این محله، در مقایسه با دیگر محله‌های تاریخیِ اصفهان، بالاست و اگرچه متاسفانه این محله از اهالیِ ارمنی‌اش، به‌واسطه‌ی مهاجرتِ آن‌ها به خارج از کشور، خالی و خالی‌تر می‌شود، اما اهالیِ اصفهان، چه برای زندگیِ عادی، چه برای کار و چه برای فراغت و تفرّج، به این محله اقبالِ بسیار دارند.
پس خریدِ خانه، آن هم آپارتمان، در جلفا، کاری‌ست کم‌وبیش در حدِ همان رفتارِ باری‌به‌هرجهت و روزمره‌ی خریدِ خانه‌ی اکثرِ اهالیِ این شهر. نه؛ این تمامِ ماموریتِ سکونتِ ما نیست؛ نباید باشد.
آپارتمانِ سنگ‌تراش‌ها را، بدونِ هیچ‌ کاری به‌حالِ خود می‌گذاریم و دوباره جست‌وجوی «خانه»، این بار اما خانه‌ای حیاط‌دار و کوچک را، در محله‌های تاریخیِ فرسوده‌تر، با انداختنِ کاغذ در خانه‌ها و مراجعه به مغازه‌های محلی و بنگاه‌های املاک ادامه می‌دهیم. در همین گشت‌وگذارهاست که به محله‌ای می‌رویم که جز یکی دو بار برای بازدید از حمام و بازارچه‌ی تاریخی‌اش، به آن‌جا نرفته‌ایم. محله‌ای که، اگرچه از قدیمی‌ترین محله‌های اصفهان است اما به‌واسطه‌ی اقامتِ دیرینِ لرها، چندان هم در میانِ مردمِ اصفهان، به‌خصوص آن قشرِ معروف به «متوسط»، محبوب نیست. محله‌ی «بیدآباد»[2].
خانه‌ را، بنگاهیِ کنارِ نهرِ «باباحسن» (که از مادیِ «فدن» منشعب می‌شود و از میانِ محله‌ی بیدآباد و مجموعه‌ی علی‌قلی‌آقا می‌گذرد) برای‌مان پیدا می‌کند. خانه‌ی کوچکی به مساحتِ 117 مترمربع و با ابعادِ خاص و بامزه‌ی چهار و نیم‌ متر در 26 متر. مالکِ ساختمان، یک خانواده‌ی سه نفری‌ست که چون پسرِ نوجوان‌شان دارد بزرگ می‌شود، نیاز به فضای بیش‌تری دارند و بعد از حدودِ ده سال زندگی در این خانه، به آپارتمانِ نونواری در «ملک‌شهر» نقل‌مکان می‌کنند. خانه، خانه‌ی بیست- سی ساله‌‌ی بدساختی‌ست که دری بزرگ و آهنی و البته ماشین‌رو، تقریبن تمامِ دیوارِ رو به کوچه‌اش را گرفته است. کفِ حیاط سراسر موزاییک است و نمای دیوارها آجر سه‌سانتی. تاکِ انگورِ تنها باغچه‌ی کنارِ حیاط را هم بریده‌اند تا شیره‌ی انگورهاش روی ماشینی که تقریبن تمامِ حیاط را اشغال می‌کند، مبادا بچکد!
آپارتمانِ کوی «سنگ‌تراش‌ها» بلافاصله فروش می‌رود. دوستی برای دفترِ کارش می‌خرد. ما هم خانه‌ی بیدآباد را می‌خریم و در دوراهیِ کوبیدن و از نو ساختن یا مرمت و احیا، دومی را انتخاب می‌کنیم.

حالا بیش از سه سال از اقامتِ ما در این خانه و این محله می‌گذرد. مایحتاجِ روزمره را، تقریبن به‌تمام از «بازارچه‌ علی‌قلی‌آقا» فراهم می‌کنیم که «سوپر مارکت»‌هایش بقالی‌اند بیش‌تر؛ جنسِ لوکس ندارند. آن‌چه دارند، اجناس و کالاهای «ضروری»ست. حتا مثلن نوشابه‌ی کوچکِ کوکاکولا هم ندارند معمولن. نوشابه‌های کوچک‌شان، که هیچ‌وقت هم «قوطی» نیست، به زمزم و فانتای زرد محدود است؛ مارکِ سیگارها و شامپوهاشان معمولن از چند نوعِ ایرانی بیش‌تر نیست؛ نان نمی‌فروشند؛ ماست و شیرِ پرچرب ندارند و... شکلِ متعادل‌تر و آدم‌وارتر و البته محافظه‌کارانه‌ای از مصرف را می‌شود در بقالی‌های این محله، به‌خصوص زیرِ بازارچه پیدا کرد.
خانه را به‌سادگی مرمت کرده‌ایم با پرهیز از مصالحِ لوکس ومُد (فقط با ترکیبِ ورسیون‌های گچِ سرخِ اصفهان با آجرِ خشتی و کاشی‌های شکسته‌ی بازیافتی و رنگِ سفیدِ خالص در زمینه)؛ و پرهیز از تقلید‌ها و بازنمایی‌های سطحی و لوس از فرم‌های به‌اصطلاح «سنتی». و البته با تغییراتِ اساسی در روابطِ فضایی: حذفِ همه‌ی دیوارهای عرضی تا تمامِ فضای مسقفِ خانه بشود یک فضای پیوسته‌ی کشیده و عمیق:‌ از عمیق‌ترین جای خانه هم می‌شود حیاط را دید. دیوارِ روبه کوچه را، علی‌رغمِ شگفتیِ بنّا و نجار و گچ‌کار و همسایه‌ها که چرا درِ ماشین‌رو را کور می‌کنیم، با آجرِ خشتی چیده‌ایم با یک درِ دو لنگه‌ی چوبی که هر لنگه‌اش فقط 60 سانت عرض دارد؛ و آستانه‌ای هم دارد از سنگِ پارسو تا هیچ وسیله‌ی نقلیه‌ی موتوری از آن نگذرد. حالا آن تاکِ بریده، روی داربست‌های چوبی، سایبانِ حوضِ نقاشیِ 1 در 1 مترِ مرکزِ حیاطِ آجرفرش است؛ با یک انار و یک نارنج و یک سیب و پنج گربه و ما دو نفر و این سهمِ ما از آسمانِ این شهر.
              اصفهان.زمستان 95









[1] . البته «سکونت» مفهومِ موسّعی‌ست‌ که کار و تفریح را هم دربر می‌گیرد؛ منظورِ من از سکونت در این نوشته اما بیش‌تر «زندگیِ عادی»ست.
[2] . شرحِ بیش‌تری درباره‌ی وضعیتِ امروزِ این محله را در جستارِ دیگری آورده‌ام:
آرش اخوت/ از کافه‌های جلفا تا حیاطِ خانه‌ی ما/ مجموعه‌ی «راوی: شهر 1»/ فصل‌نامه‌ی زنده‌رود/ شماره 60/ بهار 1394

February 19, 2017

این پرینترِ رنگیِ عکس را، که حدودن اندازه‌ی یک دست است، تازه خریده‌ام. (البته هنوز پولش را نداده‌ام!) خریدِ این "دستگاه" به پیش‌نهادِ دوستی بود. اول با تردید سراغش رفتم. یک‌جورهایی حتا پشیمان بودم از خریدن یک "دستگاه"ِ تازه. حتا نزدیکِ ۲۴ ساعت بازش هم نکردم. بخشی از این تردید البته به این واهمه‌ی خودآگاه و ناخودآگاهِ من در مواجهه با هر "دستگاه"ِ تازه‌ای مربوط می‌شود که مبادا نتوانم راهش‌بیندازم.
 باری؛ دیشب افتتاحش کردیم و چاپ شدنِ "واقعی"ِ عکس‌های دیجیتالی که برخی مدت‌ها در دنیای مجاز به‌سر برده بودند و به فشارِ کلیدی می‌شد نیست شوند، هیجان‌انگیز و لذت‌بخش بود (است). 
 پرینتر به‌نظرم حلقه‌ی پیوندِ وفادارِ ما (دنیای واقعی) با دنیای مجاز است؛ و این پرینترِ کوچولو هم لطفِ خودش را دارد.Image may contain: one or more people

January 12, 2017

خیابان‌های تازه، به‌خصوص آن‌ها که از بافت‌های شهری می‌گذرند، پرده‌هایی پنهان از زندگیِ واقعی یا زندگیِ عادیِ شهری را عیان می‌کنند. این پرده‌ها، از آن‌رو که متعمدانه و به‌عبارتی، تصحیح‌شده یا درواقع رسمی نیست، به‌نظرم روایتی اصیل و واقعی از زندگیِ شهری‌ست؛ مشخصن آن بخش از زندگیِ شهری که زندگیِ خصوصی می‌خوانیم و به‌واسطه‌ی همین خصوصی بودن، مطالعه‌ی آن دشوار و پیچیده است. خیابانی از میانِ بافت می‌گذرد و گاه «خصوصی»ترین سوراخ‌سمبه‌های خانه‌های ما، ناگهان می‌افتد کنارِ خیابان: کمدهای اتاق خواب‌ها؛ بوفه‌ها و قفسه‌های اتاق‌های پذیرایی؛ بخاری‌ها؛ طاقچه‌ها، توالت‌ها و... کنارِ خیابانِ نوظهوری در اصفهان، که خیابانِ مسجدسید را به خیابانِ میرداماد از میانِ بافتِ محله‌ی قدیمیِ درب‌کوشک متصل می‌کند، قفسه‌ای «بیرون» افتاده بود که چیزهایی از اسباب و لوازمِ آرایش را در آن می‌شد دید. این‌ها، این «بیرون‌افتاده‌ها» یا «عیان‌شده‌ها»ی شهری، پرده‌هایی از متروکه‌گی و وانهادگی‌های شهری‌ست.
خیابانی که از میانِ یک بافتِ شهری می‌گذرد، حتا وقتی از روی یک شارعِ عام می‌گذرد، یک‌جور زخم است. (این‌جا از «زخم» مرادم آن بارِ نوستالژیک و رومانتیکش نیست.) به‌مرور، لبه‌های این زخم (بدنه‌های مخروبه و متروکه‌ی خیابان) خود را ترمیم می‌کنند. در خیابان‌های نوظهورِ اصفهان، (فقط در محدوده‌ی خیابانِ طالقانی تا فروغی (که محدوده‌ی خیلی وسیعی هم نیست) در عرضِ حدودِ 3 سال حدودِ 3 یا 4 خیابان ایجاد شد) شهرداری شروع کرده است به سفید کردنِ بدنه‌‌های این خیابان‌ها. آن پرده‌ها و روایت‌های زندگیِ خصوصی، در زیرِ لفافی از سیمان‌سفیدِ تخته‌ماله، به‌سرعت پوشیده می‌شود. به‌نظرم به‌خوبی می‌شد، و هنوز هم جاهایی می‌شود، که آن پرده‌های بیرون‌افتاده، با کمی‌ تمیزکاری یا حتا مختصری مرمت، روی بدنه‌های خیابان‌ها بماند. البته روشن است که هرکدامِ این پرده‌ها، چون روی دیوارِ خانه‌ای‌ست، روزی بالاخره، وقتی که آن ساختمان را خواستند به‌سودای نوشدن تخریب کنند، از میان می‌رود؛ اما حالا تا آن موقع، همین بیرون‌افتاده‌های حی‌وحاضر، هم آن کارکردِ «زیباسازی» را دارند و هم مثلِ موزه‌ای غیررسمی، روایتی‌ست واقعی و اصیل از بخشی از سرگذشتِ شهرها و سرگذشتِ شهریِ ما.


January 01, 2017


مستراح‌های «مهروماه» به‌مثابه‌ی رسانه!





چند ماهی از افتتاحِ «سرای گردشگری مهروماه»(1) (کیلومتر 5 اتوبانِ قم- تهران) نمی‌گذرد و در این مدت، بازخوردهایی که درشبکه‌های اجتماعی یا از آدم‌های حی‌وحاضر می‌رسد، خیلی بیش و پیش از هر چیز درباره‌ی «شیکیِ» مستراح‌ها بوده است! در یکی از پست‌های اینستاگرامیِ شخصی که نمی‌شناسم، به‌طنز و جد نوشته بود: «توالت‌های پنج ستاره»! یا مجریِ طنّازِ نمی‌دانم کدام برنامه‌ی «زنده»‌ی شبکه‌ی 3ی «صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران»، وقتی نمی‌دانم به‌چه مناسبت از این مجموعه یاد می‌کند، پس از این اظهارنظر که این «مجموعه‌ی بزرگِ رفاهی و تفریحی و تجاری و اینا» «خیلی هم خوشگله»، بلافاصله به «سرویس‌های بهداشتی»ِ مجموعه می‌پردازد که «فوق‌العاده فوق‌العاده شیک و تمیز ساخته بودند» و می‌افزایند که «همه‌ی دنیا الان رقابتِ مجموعه‌های این‌جوری روی سرویس‌های بهداشتی‌شونه»! پس از این نوع بازخوردها هم البته اکثرن به این که «انگار جایی در خارج رفته‌ایم» اشاره می‌کنند!
ما را چه می‌شود؟
همکارم، طراحِ اولِ این مجموعه، احمدرضا حیدری، گاهی می‌گوید که این مجموعه، قرار بود یک مجموعه‌ی بین‌راهی و گذری باشد؛ اما حداقل برای او، شده است مقصد؛ هربار که می‌رود ساعت‌ها آن‌جا می‌ماند.
من اما از وقتی که این مجموعه افتتاح شده، به آن‌جا نرفته‌ام. (خواهم گفت چرا؛ علاوه‌بر دوریِ راه!) با این‌همه، حسِ فضا، به‌خصوص حسِ آن فضای به‌اصطلاح آتریومی، که استمرارِ فضای بیرون است، با آن خمیدگیِ پرسپکتیوهاش، از روزهایی که این طرح یک خیال و سپس روی کاغذ بود تا روزهای اجرا، در من است. مستراح‌ها با آن روشویی‌های لوکسش را، پس از افتتاح و با آن‌همه گل‌وبلبل، جز در عکس‌ها ندیده‌ام؛ اصراری هم به دیدن‌شان ندارم. رغبتی به غذاخوردن در آن رستورانِ لوکسِ طبقه بالا یا در آن فودکورت‌های رنگارنگش ندارم؛ از آن تریای گوشه‌ی طبقه‌ی پایین با آن کتابخانه‌ی ماکتی و نمایشی یا آن کافه/رستورانِ به‌اصطلاح «سنتی» بدم می‌آید. خرید از برندهای ریزودرشتِ این مجموعه برایم لطفی ندارد. اما حسِ آن void با حوضِ کاشی‌ش درمیان (که البته آن‌جور که دل‌مان می‌خواست از آب درنیامد)، با من است. این حس چی‌ست؟ پدیدارشناسیِ تجربه‌ی این «مکان»، فرصتی دیگر و البته بضاعتی بیش‌تر می‌طلبد؛ اما آن‌چه این‌جا می‌خواهم از آن بگویم، موضوعِ «کیفیاتِ اولیه» و «کیفیاتِ ثانویه» است که به‌نظرم، در روزگارِ ما و روزمرگیِ ما و در مواجهه‌مان با هر پدیده یا «چیز»، چنین مشهود و گویا و حتا نمادین است.
«کیفیاتِ اولیه» را، کیفیاتِ عینی گویند: هرآن‌چه در نمودهای رویی، در سطحی‌ترین شکلِ مواجهه با پدیده، به‌گونه‌ای عینی می‌توان دریافت (فرم و رنگ و...)؛ یا می‌توان به‌صورتِ عددی و ریاضی برآورد (وزن، مقدار، اندازه و...). «کیفیاتِ ثانویه» اما ذهنی‌تر و حسی‌تر و سوبژکتیوتر است. احساسات را از زمره‌ی «کیفیاتِ ثانویه»، و حتا برخی فلاسفه آن را از «کیفیات ثالثیه» می‌شمارند. به این تفکیک البته انتقادهایی هم هست. گویا خلاصه یا چکیده‌ی این انتقادها این است که «فهم»ِ یک «پدیده»، سازوکاری‌ست پیچیده در درکِ توامانِ همه‌ی انواعِ این کیفیات.
من هم خیال می‌کنم ما در مواجهه با پدیده‌ها و «چیزها»، هر‌سه نوع کیفیتِ یادشده را، توامان و به‌شیوه‌ای بس غامض درک می‌کنیم؛ با این‌همه به‌نظرم به‌‌دلایلِ بسیار، بسیاری از ما، عمدتن به دریافت (نمی‌گویم درک)ِ همان کیفیاتِ اولیه بسنده می‌کنیم. این بسندگی به کیفیاتِ اولیه در زندگیِ روزمره مصداق‌های فراوان دارد:
تمایلِ گردشگری (چه آژانس‌ها و «راهنما»ها و چه خودِ گردش‌گران) به ابعاد و اندازه‌ها و تاریخ‌ها و «اطلاعات تاریخی» و تزیینات، و بی‌توجهی‌اش (نه حتا کم‌توجهی‌اش) به دریافت‌های حسی از مکان، از نمودهای همین بسندگی به کیفیاتِ اولیه است.
نمونه‌ی دیگرِ این بسندگی به کیفیاتِ عینی و صوری، نوعِ مواجهه‌ی ما با «شهر» است. جای دیگری درباره‌ی این نوع مواجهه با شهر به‌تفصیلِ بیش‌تر نوشته‌ام. آن‌جا نوشته‌ام: «از پرسه‌زنی در شهر، معمولن مقصود و هدفی داریم. پرسه‌زنی در شهر برای بیش‌ترِ ما معمولن باید کارکرد یا «فایده‌ای» داشته باشد. در این پرسه‌زنی‌های «فایده‌گرا» هم اگر حواسِ ما شهر را «می‌بیند»، وقت‌هایی‌ست که ابژه‌هایی ملموس و عینی، حواس و آگاهیِ ما را فرامی‌خوانند؛ ابژه‌هایی که رسمن حاویِ «ارزش» یا «اطلاعات»‌اند؛ ابژه‌هایی چون: اندازه‌های بزرگ، کیفیت‌های غلیظ، تاریخ، تزیینات و البته تغییراتِ شهریِ خیلی «اساسی» و «مهم»؛ و ابژه‌های عینیِ روزمره و دمِ دستی چون: قیمت و کیفیتِ اجناسِ مغازه‌ها، اخبارِ حراج، «شیکی»ِ مغازه‌ها و ویترین‌ها، تجملِ ساخت-و-ساز و... اما به کیفیت‌های ریز و کم‌تر آشکار و «غیررسمی»، کم‌تر حساسیم؛ و به‌خصوص به آن‌دسته از برداشت‌ها و مواجهه‌های ذهنی با شهر.»(2)
از نمود‌های دیگرِ بسندگی به کیفیاتِ اولیه، تمایل به جلال و تزیینات و مارک (برند) و فن‌آوری‌ست. این‌جا «هزینه» و پول، بنیان و معیارِ ارزش است: هرچه مجلل‌تر، گران‌تر؛ و هرچه گران‌تر، باارزش‌تر! ستاره‌های هتل‌ها، بیش و پیش از آن که از کیفیاتِ ذهنی یا حسیِ «اقامت» و «سکنا» حکایت کنند، از تجملات و امکانات حکایت می‌کنند.
تجمل، وانمایی‌ست. وانمود یا «شبیه‌سازی»ِ چیزی به چیزی دیگر است که «واقعی» یا «طبیعی» نیست؛ یا حداقل خیلی بیش و پیش از آن که واقعی و طبیعی باشد، نمادین است.(3)
تجمل و تزیین، نادانی‌ست. بلاهت و نادانی‌ای که از توهمِ جاودانگی برمی‌آید. مکانِ مجلل یا شییِ تزیینی انگار دارد به ما می‌گوید: «مرا ببین! من چنانم که برای همیشه بمانم!» برخلاف، در فضاهای «ساده»، در آن‌دست فضاها که فضا و کیفیتِ مصالح، در حد و قدرِ کارکرد (یا با تساهل: عمل‌کرد) است، موضوع یک‌سره چیزِ دیگری‌ست. (تشخیص و محکِ این در حدوقدر بودن یا نبودن البته به‌شدت ذهنی‌ست و از همین‌رو بسیار مناقشه‌انگیز.) در فضاهای ساده، حتا در فضاهایی که کمی فرسوده‌اند؛ در فضاهایی که حتا نوعی بی‌مبالاتی در اجرا و چیدمان هست، البته به‌شرطی که مکان، حس و معناهای خاصِ خود را داشته باشد، این کیفیاتِ ثانوی‌ست که با ما می‌ماند. در چنین مکان/فضاهایی، کالبد متواضع است. تواضعی که از نوعی آگاهی به میرابودن و دم‌غنیمت‌شماری حکایت دارد. فضایی که می‌گوید من تا وقتی هستم که تو هستی؛ و هردو می‌دانیم که زندگی چه‌قدر کوتاه است.
از اصلی‌ترین تکنیک‌های «وانمایی»، «تفاوت» است؛ متفاوت بودن به‌هر قیمتی؛ متفاوت بودن برای متفاوت بودن؛ اصرار به‌تمایزِ خود با «دیگران»، «آن‌ها»، «همه»، «عوام». این نوع «تفاوت»، وقتی که ما به‌صورتی ماهوی و «اصیل» متفاوت نیستیم، صرفن نوعی ژست، یا محترمانه‌تر، نوعی پرستیژ است؛ و چه آسان‌تر از این نوع متفاوت‌ بودن که ما را بلافاصله به‌چشم می‌آورَد؟
وجهِ دیگر و توامانِ «وانمایی»، «مصرف» است. «مصرف» به‌مفهومِ موسّعش؛ یعنی خوانشِ سریع و معمولن انفعالیِ رمزگانِ پیام‌هایی که توسطِ هر «سیستم» یا ساختاری (که می‌توان از آن با عنوانِ کلیِ «رسانه» یاد کرد) ارسال/ مخابره/ القا می‌شود. مخاطبانِ وانمایی، پیام‌های وانمایی را، از آن‌رو که سخت نمادین و باردارند، بلافاصله دریافت، رمزگشایی و «مصرف» می‌کنند. کیفیاتِ اولیه معمولن از این نوع بارهای نمادین، به‌شکلِ بارزتری برخوردارند و از همین‌روست که بلافاصله «دریافت» می‌شوند. کیفیاتِ ثانویه هم نشانه‌ها و نمادهای خود را دارد؛ اما خوانشِ این نشانه‌ها، پیچیده‌تر است و اصولن به سرعتِ کیفیاتِ اولیه قابل دریافت نیست. گفتم؛ خوانشِ رمزگان و پیام‌های کیفیاتِ ثانویه، نیاز به «تامل» دارد؛ و لازمه‌ی تامل، کُندی و آهستگی‌ست؛ همان متاعی که در روزگارِ ما، ازجمله از خیرِ سرِ فن‌آوری، سخت نایاب است.
ما در طراحیِ مجموعه‌ی «مهروماه»، به تجمل و بزکِ فضا و معماری اعتقادی نداشتیم (و البته این مجموعه به‌نظرم، از روشویی‌های مستراح‌ها که بگذریم، بزک و تزیین ندارد)؛ اما پافشاریِ کارفرما، تزیین و تجملِ نسبیِ مستراح‌ها، به‌خصوص روشویی‌ها، را سبب شد. او از اول هم می‌دانست که «مردم»، بیش از هرچیز، به‌قولِ خودش، به «کیفیت»ِ مستراح‌های مجموعه‌های بین‌راهی «حساس‌اند». البته کیفیتِ مصالح و نور، که کارکردِ بهداشتیِ فضا را ارتقا می‌دهد، بحثِ دیگری‌ست که گاهی جاها هم با تزیین و تجمل، مرزِ روشنی ندارد. این که کجا ما از «کیفیت» به حیطه‌ی «تجمل» می‌رویم؛ یا کجا از حدِ «سادگی» به حیطه‌ی بی‌کیفیتی و «معمولی» بودن می‌افتیم، بسیار نامعین و محلِ مناقشه است؛ مناقشه‌ای که احتمالن این یادداشت را هم بر لبه‌ی تیغ نگه می‌دارد!
به‌نظرم در مجموعه‌ی «مهروماه»، این تجملِ نسبیِ مستراح‌هاست که آن‌ها را، خیلی بیش از مثلن حسِ فضای آتریوم یا پیش از حتا کیفیاتِ ثانویِ همان روشوییِ مستراح‌ها، به‌ »چشم»ِ مردم می‌آورَد. این لوکسی و زرق‌وبرق، یا به‌قولِ معروف «شیکی»ِ مستراح‌ها، از همان کیفیاتِ عینی و رویی‌ست که بی‌هیچ نیاز به تامل و دقت و آهستگی یا کُندی (یعنی همان چیزها که برای درکِ کیفیاتِ ثانویه لازم است)، بلافاصله و به‌سرعت می‌توان دریافت؛ و مهم‌تر، می‌توان آن‌ها را با دوربین‌های فوری (دیجیتال)، ثبت و تقریبن بلافاصله، به‌همه‌جای دنیا مخابره کرد.
اصلی‌ترین نمودِ «وانمایی» و «تجمل» در مستراح‌های «سرای گردشگری مهروماه»، به‌نظرم گیاهانی‌ست که در روشویی و حتا کابین‌های مستراح‌ها می‌بینیم. توجه داشته باشیم که جز در کابین‌های شرقی که پنجره دارند، هیچ‌کدام از گیاهان، نورِ طبیعی ندارند! البته واضح و مبرهن است که «مطالعات»ِ زیادی انجام شده است تا گیاهانی این‌جا کاشته شوند که بدونِ نورِ طبیعی هم زنده بمانند! این که این گیاهان بعد از این هم هم‌چنان سرزنده خواهند ماند یا جای آن‌ها را گیاهانِ «مشابه»ِ مصنوعی خواهد گرفت، زمان مشخص خواهد کرد. در «آتریوم» هم گیاه هست: از آن گل‌وگیاهِ دورِ حوض که بگذریم، همین درختچه‌ها (که ما البته دل‌مان می‌خواست بلند‌تر و درخت‌تر (طبیعی‌تر) باشند و نشد) هم اگرچه خالی از آن وجهِ نمادین و وانمایانه نیست، اما به‌نظرم، حتمن از کاشتِ گیاه در مستراح‌ها، «طبیعی»تر و «واقعی»تر است؛ چرا که این آتریوم، نه‌تنها از نورِ طبیعیِ زیادی برخوردار است، درواقع استمرار و ادامه‌ی حیاطِ بیرون است. باوجودِ این، خودِ کاشتِ گیاه در فضای مصنوعِ سرپوشیده (از پاسیوهای خانگی تا آتریومِ مال‌های ریزودرشت)، یکی از پدیده‌های رایج و عادیِ روزگارِ ماست که تحلیل و واکاویِ خودش را می‌طلبد.
این که در زمانه و مملکتی که چنین به کارِ تخریبِ طبیعت و تاریخ همت کرده‌ایم، وانمایی‌های «طبیعی» و «سنتی» و «تاریخی» (یا به‌قولِ بودریار «شبه»ِ طبیعت، «شبهِ» سنت، «شبهِ» تاریخ)(4) ، چنین بازارِ داغی دارند، البته از آن تقارن‌های کنایه‌آمیز است که نمونه‌های آن در روزگارِ ما کم نیست.
نمودِ دیگری از تجمل را در تقلید و تکثیرِ عناصرِ به‌اصطلاح «سنتی» می‌بینم که این روزها بازارِ پررونقی دارد. تقلید و تکثیری که از «سنت»، پوسته‌ای خالی و رویی و لاجرم تزیینی را می‌گیرد؛ چون اساسن عمیق‌تر از این پوسته و سطحِ رویی را نمی‌بیند؛ فرصت ندارد یا حوصله ندارد و البته بلد نیست ببیند! مجموعه‌ی «مهروماه» هم البته از این (به‌قولِ امروزی‌ها) بازتولیدِ عناصرِ به‌اصطلاح «سنتی» مستثنا نیست (نه البته در مستراح‌ها). هرچند وانمایی‌هایی از این‌دست در مجموعه‌ی «مهروماه»، به‌هیچ‌وجه به‌‌‌گَردِ فاجعه‌ای که مثلن در مصلای اصفهان دارد اتفاق می‌افتد (و فقط یکی از نمونه‌هایش چاپِ نقشِ کاشیِ «سنتی» روی فایبرگلاس در ابعادِ خیلی بزرگ است)، نمی‌رسد. (تبرّی جستن از این نوع وانمایی‌ها و تقلیدها برایم اهمیت دارد و برای همین تاکید می‌کنم که آن‌چه از این‌دست در مجموعه‌ی «مهروماه» هست، مشخصن در غرفه‌ی سوهانِ ساعدی‌نیا و آن کافه/رستورانِ به‌اصطلاح «سنتی»، از حیطه‌ی کارِ ما بیرون بوده است.)                                                  اصفهان. آذر 95

پی‌نوشت‌ها:
1. سرای گردشگریِ «مهروماه». مجتمعِ خدماتی و گردشگریِ بینِ راهی. کارفرما: شرکتِ «مهروماه کویرِ قم» (صادق ساعدی‌نیا). نشانی: کیلومترِ 5 اتوبانِ قم- تهران. طرح و ساخت: شرکت مهندسان مشاور طرح و توسعه دلتا. طراحی معماری: احمدرضا حیدری. آرش اخوت
2. آرش اخوت/ «راوی: شهر»؛ جست‌-و-جوی شهرهای روایت‌ها/ مجموعه‌ی «راوی: شهر 1»/ فصل‌نامه‌ی زنده‌رود/ شماره 60/ بهار 1394
3. مفهومِ «وانمایی» را، علاوه‌بر مفهومی که احتمالن می‌توان از نظامِ اندیشه‌گیِ ژان بودریار، فیلسوفِ فرانسوی، با اصطلاحِ Simulation مستفاد کرد (و من نمی‌دانم تا چه‌حد آن را به‌دقت و درستی دریافته‌ام)، می‌توان زیرِ مفهومِ «اسنوبیزم» هم صورت‌بندی کرد. برای مطالعه درباره‌ی اسنوبیزم، ازجمله نگاه کنید به: محمد قائد/ جستارِ «اسنوبیسم چیست؟»/ در کتابِ دفترچۀ خاطرات و فراموشی/ نشر طرح نو
4. و خودِ بودریار هم از Boorstin نقل می‌کند. ن.ک: ژان بودریار/ جامعۀ مصرفی/ پیروز ایزدی/ نشر ثالث/ چاپ سوم 1390

December 19, 2016

ریخت‌وپاش‌ها، شکلِ نارسمی و اصیل و واقعی و طبیعیِ بودنِ ما در فضا/مکان است. ریخت‌وپاش‌ها برای من حاویِ نوعی بی‌خیالی و آسان‌گیریِ پوچ‌گرایانه است؛ نوعی بی‌خیالی که از داناییِ ما (گو دانایی‌ای اغلب ناخودآگاه شاید) به ناجاودانگی‌مان برمی‌آید.
ریخت‌وپاش‌ها انواع دارد:
نوعی از ریخت‌وپاش‌ها، گوشه‌گوشه‌افتادگیِ اشیای روزمره است؛ گوشه‌گوشه‌افتادگی‌ای ناشی از روالِ عادی و جاریِ زندگی. این نوع ریخت‌وپاش‌ها را خیلی دوست دارم.
نوعِ دیگر، از پلشتی و بی‌مبالاتی‌ست. مثلن لیوانِ نیمه‌خالیِ چایی یا از می‌گساریِ حتا چند شب پیش، گوشه‌ای از میزی وانهاده است. این از آن نوع ریخت‌وپاش‌های نوعِ اول است. یا گوشه‌ی دیگرِ میز چند کتابی روی هم تل‌انبارند؛ یا عروسک‌های گربه‌ها که گوشه‌گوشه‌هایی افتاده است (وای از این که چه شاعرانه است!) اما وقتی آن لیوان، کج افتاده باشد و محتویاتش هم ریخته باشد روی میز، یا نمکدانی که کج افتاده و نمک‌هاش ریخته، می‌شود از آن ریخت‌وپاش‌های نوعِ دوم که خوش ندارم.

هردو نوعِ این ریخت‌وپاش‌ها به‌نظرم از حدودی بدیهی‌ بودن/شدنِ اشیا و عادتِ ما به اشیای عادی برمی‌آید؛ اما نوعِ دوم انگار خیلی بیش‌تر، از این عادت و بی‌التفاتی و بی‌مهریِ ما به اشیای روزمره حکایت دارد.

December 07, 2016



وبلاگم 12-13 ساله است. اواخرِ تابستانِ 82، یک‌روز کلمه‌ی weblog را در اینترنت سرچ کردم و از میانِ نتایجِ جست‌وجو، وبلاگی در سایتِ persianblog ساختم. چند ماهی از رفتنِ مادرم نمی‌گذشت و بیش‌ترِ پست‌های وبلاگم، درباره‌ی او بود. بعد از مدتِ کوتاهی، چون آن موقع هنوز نمی‌شد در وبلاگ‌های persianblog تصویر گذاشت، وبلاگم را به سایتِ blogspot منتقل کردم که هم امکاناتِ بیش‌تری داشت و هم گرافیکِ دل‌چسب‌تری. با آن تمِ سفید و سبزِ خوش‌رنگ، وبلاگم برای خودم «فضا»ی دل‌چسبی بود که دلِ غمگینم را کمی باز می‌کرد. وبلاگم را هر روز چک می‌کردم و تقریبن هرروز، گاهی روزی دو بار، آن را به‌روز می‌کردم. این روال، کم و بیش، تا چند سال ادامه داشت.
4-5 سال پیش، یک روز کلمه‌ی facebook را در اینترنت سرچ کردم و اکانتی در facebook ساختم. به‌قولِ دوستی انگار من به facebook آمده بودم تا وبلاگم را «تبلیغ» کنم. درحالی که به‌روزگردانی‌های وبلاگم از روزی یک‌بار به هفته‌ای یک‌بار تقلیل یافته بود، facebook را هرروز و گاهی روزی چندبار چک می‌کردم و تقریبن هرروز پستِ تازه‌ای می‌گذاشتم. این پست‌ها، به‌جز پست‌هایی که به‌روز شدنِ وبلاگم را به‌اطلاعِ «عموم» می‌رساند، تقریبن به‌تمام، پست‌هایی از احوالِ شخصی و گاه پرداختن به «امورِ مملکتی» و سیاسیِ روز بود؛ اما هرچه بود، از حدِ چند خط فراتر نمی‌رفت. گاهی البته شعرهایی یا مطالبِ طولانی‌تری از خودم را در بخشِ notes می‌گذاشتم؛ اما همیشه فکر می‌کردم (و هنوز هم البته بارقه‌هایی از این عقیده در من پابرجاست) که پست‌های «فیس‌بوکی»، به‌واسطه‌ی ساختارِ طوماری و لغزنده‌ی فیس‌بوک، «نباید» یا «نمی‌تواند»، پست‌های بیش از چند خط باشد. به‌نظرم پست‌های فیس‌بوکی، از اعقابِ گزین‌گویه‌هاست. چیزی حتا گزیده‌تر و تله‌گرافی‌تر از پست‌های وبلاگی. این «احکام» البته استانداردهایی بود که من برای نوشتن‌های خودم در وبلاگ و facebook وضع کرده‌بودم و هنوز هم، البته نه به‌همان شدتِ قبل، به‌قوتِ خود باقی‌ست. به‌نظرم، اگرچه آن خاصیتِ جادوییِ رسانه‌هایی چون وبلاگ و facebook، که می‌توان از آن با عنوانِ «نشرِ بلافاصله» یا «نشرِ بی‌واسطه» یاد کرد، برای نشرِ هرنوع محتوایی مناسب و مهیاست؛ اما نوشتن یا تصویرکردن در این دو نوع رسانه، باید از فرم و مولفه‌های انحصاریِ آن‌ها برآمده باشد. پس قاعدتن یادداشتی که در وبلاگ می‌نویسیم، با یادداشتی که در دفترِ شخصی‌مان (چه با قلم چه با نرم‌افزارهای حروف‌چین) می‌نویسیم، یا در کتاب یا در روزنامه می‌نویسیم، باید تفاوت‌هایی به‌لحاظِ فرم داشته باشد. با گذشتِ زمان و حرفه‌ای‌تر شدنِ من در کاربریِ facebook، از غلظتِ این تزها کاسته شد! 

حالا؛ در این یکی دو ساله‌ی اخیر:
گاهی ماهی می‌گذرد و من وبلاگم را به‌روز نمی‌کنم؛ 
گاهی 3-4 روز می‌گذرد و من وبلاگم را باز هم حتا نمی‌کنم؛ هرچند گاهی آن را باز می‌کنم و برای مدتی پست‌های 10-12 سال پیشِ وبلاگم را مرور می‌کنم و هم‌چنان از حال‌وهوای گرافیکِ صفحه‌اش دلم باز می‌شود.
حالا من تقریبن هرروز، معمولن صبح‌ها و چیزی نزدیکِ 2 ساعت در فیس‌بوک به‌سر می‌برم که البته بخشِ اصلیِ این پرسه‌زنی‌های فیس‌بوکی، به‌واسطه‌ی صفحه‌ی «راوی: شهر» و صفحه‌ی «امرِ عادی و روزمره» و گروهِ سکرتِ دیگری‌ست.
حالا یک‌سالی می‌شود که علی‌رغمِ پرهیزهام، بالاخره شده‌ام یکی از آن‌همه اهالیِ telegram که روزی چندده‌بار، با گوشی‌ام و گاهی با لب‌تاب، telegram را چک می‌کنم. (دور از جان‌تان، به‌قولی، این شتری‌ست که درِ خانه‌ی هر خری خوابیده است!)؛ اگرچه توانسته‌ام خودم را از عضویت در گروه‌های ریزودرشتِ تلگرامی، (البته جز گروهِ «امرِ عادی و روزمره») «پاک» و «مبرّا» نگه دارم؛ اگرچه هنوز گرفتارِ Instagram نشده‌ام؛ اگرچه E-mail برایم هم‌چنان یک ابزارِ حیاتی‌ست و از مُد نیفتاده هنوز؛ و اگرچه هنوز هیچ‌کدامِ این‌ها به‌هیچ‌وجه جای کتاب‌خواندن را نگرفته برایم تا اطلاعِ ثانوی.

October 20, 2016

پریشب لباس عوض می‌کردم که بخوابم؛ میانِ کتاب‌های کتاب‌خانه چشمم افتاد به «هوای تازه». گفتم ببینم این کتابِ قدیمی را بابا حتمن نوشته‌اند کی و کجا خریده‌اند؟ بازش کردم و این یادداشت را دیدم که از یادم رفته بود.

September 01, 2016

چند روزی می‌شود که مریم ملافه‌های تازه برای تخت‌خواب خریده است؛ یک‌دست و سراسر سفیدِ سفید؛ درواقع «سپید». روکشِ لحاف و تشک و بالش‌ها؛ همه سپید.
رخت‌خوابِ سراسر سفید برای من یک‌جور شکل یا تجسمِ خودِ خواب است؛ تجسمِ نوعی خواب‌آلودگیِ خوش‌آیند؛ یک‌جور کرختیِ شهوانی و مه‌آلود؛ یک‌جور وهمِ اغواگر. انگار توده‌ی ابری‌ست که ما را دربر می‌گیرد؛ نوعی کمینه یا مینیاتور یا مقدمه یا تجربه‌ی ساده و رقیقِ مرگ. و درعین‌حال انگار استعاره‌ای از سلامت و آسودگی و آرمیدنِ امن.

تخت‌خوابِ ما یک آینه‌ی عمودیِ به‌نسبت بزرگ کنارش دارد که بخشی از خودِ تخت است و وقتی روی تخت خوابیده‌ای، تقریبن تمامِ پهنه‌ی تخت را می‌توانی در این آینه ببینی. ملافه‌های سفید در این آینه منعکس می‌شود و آن استعاره‌ی اغواگری و شهوانی‌گری و وهم و آرمیدن و مرگ و سلامت، با «انعکاس» (به‌مثابه‌ی یک مفهوم و یک پدیده) هم که درآمیزد...

August 20, 2016

مدتی بود شعری ننوشته بودم؛ اما شعر مدام با من است... تا دیروز عصر:

عصرِ جمعه

حوالیِ خودم.
دست‌هایم در منظر است
با این پیاله‌ی دردست
و این خیال
با صدای ریختنِ آب در حوض
با صدای باد در شاخه‌ها
با صدای وهمِ اتاق‌های خالیِ غروب.
حوالیِ من است
برگِ خشکیده‌ای که آجرفرشِ حیاط را می‌خرامد
خش‌خشِ خراشش
گربه را خشک می‌کند
خیره
با لورچِ چشم‌ها
حوالیِ من
در خودم
بی‌خیال.

            عصرِ جمعه 29 مرداد 95