October 21, 2017

ملاحظاتی در مرگ و شهر

دلم می‌خواهد در حیاطِ خانه‌ام دفنم کنند. از آن خیالی‌تر و آرزوتر، دلم می‌خواهد در بیابان‌های منطقه‌ی کوهپایه‌ی اصفهان دفنم کنند؛ در یکی از آن چشم‌اندازهای بی‌پایان؛ بی‌هیچ سنگِ قبر و نشان و نشانه‌ای.
گاهی فکر می‌کنم چرا باید همه‌ی گورها در یک قبرستان جمع بیایند؟ آن هم قبرستان‌های «معاصر» و «مدرن» که جایی بیرون شهرهاند؛ جایی در حاشیه‌ی زندگیِ عادی. از آن تذکارِ باید و شایدِ قبرستان، وقتی قبرستان بیرون از شهر و در حاشیه‌ی روالِ عادی و روزمره‌ی زندگی باشد، چندان خبری نیست. همان پس‌زدنِ مرگ در روزگارِ معاصر. فقط همین است که هربار که به قبرستان می‌رویم، اندیشه‌ و تذکارِ مرگ ما را دربر بگیرد؛ اما چند لحظه بعد، وقتی در ماشین‌هامان می‌افتیم توی ترافیکِ جاده‌های برگشت (برگشت به شهر، به زندگی)، آن غفلت یا آن پس‌زدنِ تعمدانه‌ی ناخودآگاه، اندیشه‌ی مرگ را پس می‌زند و جای آن را، تقریبن به‌تمام می‌گیرد.
در دورانِ قدیم، بگیر از قاجاریه به قبل، مرگ انگار ارتباطِ طبیعی‌تر و نزدیک‌تری با زندگی داشت. یک نمونه‌ی نمادین‌ش، تکیه‌های تخت‌فولاد است. این تکیه‌ها اغلب الگوی خانه داشتند. معمارِ سنتی البته براساسِ الگو می‌ساخت و الگوهای او هم چندان متنوع نبود؛ اما این که آن‌ها اغلب الگوی خانه را برای تکیه‌ها به‌کار گرفتند، و نه مثلن الگوی مسجد/مدرسه را، اتفاق نبوده است. خانه‌هایی با آن‌همه اتاق‌ها با ساکنانِ گورها و مزارها. جالب‌تر این که آن روزها که قبرستانِ تخت‌فولاد از روالِ زندگیِ روزمره‌ی اصفهان بیرون نرفته بود، بودند خانواده‌هایی که روزهای جمعه را، کنارِ قبرِ بستگان‌شان و گاهی در آن اتاق‌ها و حیاط‌های تکیه‌ها می‌گذراندند؛ یک پیک‌نیکِ دسته‌جمعی.[1]
علاوه‌براین، به‌نظرم قبرستان‌های بسیار وسیعِ معاصر، شکلی از آن ناحیه‌بندی یا zoningِ نامبارکی‌ست که شهرهای ما را دچار کرده و البته مدت‌هاست تَقَّش در کشورهای توسعه‌یافته که البته خودشان روزی روزگاری این شیوه‌ی شهرسازی را رواج دادند، درآمده است: این که ناحیه‌های بزرگی از یک شهر را، به تجمعِ یک کاربری (مثل «باغِِ اداری»!) اختصاص بدهند. همین «زونینگی» که محله را، به‌عنوانِ کارآمدترین واحدِ شهری، از شهرهای ما گرفت.
با خودم خیال  می‌پزم گهی لپ‌لپ، گه دانه‌دانه- که نمی‌شود هر محله قبرستانِ خودش را داشته باشد؟ یا نمی‌شود اگر کسی خواست، در حیاط یا اتاقِ خانه‌ای دفن شود؟ حتا قانون و ضابطه‌ای باشد برای قانون‌مندی (اگر اصراری‌ست)؛ چه‌بسا حتا برای تشویقِ این کار؛ و با نظارتِ نهادهای بهداشتی. آن‌وقت است که برای تذکارِ مرگ، به ناله و تزویرِ مداح‌ها و آن نمایشِ سه اپیزودیِ سوم، هفتم، چهلم نیازی نباشد. آن‌وقت است که تذکارِ مرگ، از یک روی‌کرد و روالِ رسمی و سنتی، به یک واقعیتِ اصیل و «عادی» و غیررسمی، یعنی به کارکردِ اصلی‌ش تبدیل می‌شود.
در این خانه ما دو نفریم؛ مریم و من. بچه نخواسته‌ایم. نداریم. خانه‌ی ما، خانه‌ی کوچکی‌ست؛ یک طبقه با یک اتاق‌خواب و کتاب‌خانه‌ای در زیرزمین و یک حیاط و دو گربه که متاسفانه سخت به آن‌ها دل‌بسته‌ایم. روزی نیست که در لهیبِ لذتِ این زندگی، به مرگِ گربه‌ها فکر نکنم و به مرگِ خودمان و گاهی به این که وقتی مریم و من مُرده‌ایم، بچه هم که نداریم، تکلیفِ این خانه و اسباب‌هاش چی‌ست؟ آن‌وقت است که خیال‌های بامزه‌ای ذهنم را می‌انبارد. از گربه‌ها که بگذریم، مریم را هم نمی‌دانم چه تصمیم دارد؟ مرا اما در حیاطِ همین خانه دفن کنند. وقتی هردو مُردیم، دیوار حیاط را خراب کنند تا حیاط به کوچه باز شود؛ تا این حیاطِ کوچکِ محصورِ خصوصیِ ما بشود یک‌جور فضای عمومی و شهریِ کوچک. کتاب‌خانه‌ در همین زیرزمین بشود یک‌جور کتاب‌خانه‌ی کوچکِ عمومیِ محله‌ای. فضای هم‌کف را می‌شود به کاربری‌های عمومیِ جوراجوری در مقیاسِ محله تبدیل کرد؛ یک‌جور موزه‌ی خصوصی و عادی. موزه‌ای از اشیای زندگیِ عادیِ دو آدمِ عادی، عکس‌های خانوادگی‌شان، فاکتورهای خریدهای روزانه‌شان، یادداشت‌های روزانه‌شان («آرش جان، غذا توی یخچال است. نوش‌جان. به گربه‌ها هم غذا بده.»/ «ماریا، من رفتم. چراغ‌ها را یادت نرود خاموش کنی»...)، حتا دیگ و قابلمه‌شان و... یک‌جور موزه‌ی اسنادِ خانه‌گی و خانواده‌گی و فامیلی. این‌جور موزه‌ها اگر زیاد شود، به‌نظر من بی‌تردید از هر موزه‌ی «رسمی» و مالوفِ دیگری، تاریخِ اجتماعیِ یک شهر و جامعه را، با دقت و اصالتِ بسیار بالاتری روایت خواهد کرد.
اگر می‌دانستم که در یکی از عصرهای پاییزِ مثلن سالِ 1462 خورشیدی، حیاطِ این خانه از مشتری‌های کافه‌ای که آشپزخانه را به کافه تبدیل کرده و صندلی‌هاش را در حیاط و ایوان چیده، انباشته است؛ آن‌قدر که دو سه نفر، چون صندلی ندارند، روی سنگِ قبرِ من نشسته‌اند و بی‌اعتنا به قبر، به‌ گپ‌وگفت مشغول‌اند، بسیار راحت‌تر خواهم مُرد.


[1] . با سپاس از وحید موسوی که موضوعِ روز جمعه در قبرستان را گوشزد کرد.

September 27, 2017

شهر به‌مثابه‌ی حافظه
(ورسیون اول)

گاهی با پدرم به جاهایی از شهر می‌رویم که او از آن مکان‌ها خاطراتی دارد. از او می‌خواهم تا این خاطرات را برایم تعریف کند؛ از سرگذشتِ خودش در قالب‌وظرفِ این مکان‌ها بگوید. این خاطرات، روایت‌های اصیل و زیسته‌‌ای‌ست که، مثلِ روایت‌های هر آدمِ دیگری، به‌نظرم بخشی موثق از تاریخِ معاصرِ این شهر می‌تواند به‌حساب آید.
مدتی پیش به‌اتفاق به باغ قوشخانه رفتیم. یک روز عصرِ جمعه بود. چیزی به غروب نمانده بود. شاید همین هم در کیفیتِ نه‌چندان دل‌چسبِ این «بازدید» بی‌تاثیر نبود. از این که بگذریم، دیدارِ ما از آن باغِ قدیمی و «پارک»ِ امروز، خیلی کوتاه‌تر از آن بود که تصور می‌کردم. پدرم مکان را تقریبن به‌جا نمی‌آورد؛ یعنی مکان‌های خاطراتش را، که ازاتفاق از تجربه‌های دل‌چسب و هیجان‌انگیزِ کودکی‌اش (60‌واندی‌ سال پیش) هم بود، پیدا نمی‌کرد؛ یکی دو مکان را هم با تردیدِ بسیار به‌خاطر می‌آورد. غروب شده بود کم‌کم. ما در سکوت و نوعی اندوهِ فروخورده، باغ قوشخانه را ترک کردیم. از ماهیتِ اندوهِ آن موقعِ پدرم مطمئن نیستم؛ شاید اندوهی از سرِ فقدانِ مکان‌های آشنا. اندوهِ خودم، گذشته از ناجوری و نازیباییِ آزارنده‌ی تقریبن همه‌چیزِ «پارک»، و تبدیلِ آن «باغ»ِ پرآوازه به یک «پارک»ِ نازلِ درواقع محله‌ای یا حداکثر منطقه‌ای، بیش‌تر به‌خاطرِ آن تغییر و دگرگونیِ سریع و مداومِ شهرها و همان افسوسی‌ست که بودلر در آن شعرش چه گویا از آن می‌گوید: «افسوس! چهره‌ی شهرها بارها زودتر از قلبِ آدمی دگرگون می‌شود.» و من روزی نیست که به مناسبتی این عبارت را با خودم تکرار نکنم.
آن روز عصر، پدرم از آن مکان‌های آشنا و زیسته‌اش، چیزِ چندانی به‌جا نیاورد. برای همین می‌شد بی‌میلی‌اش را به آن مکان و ماندن در آن مکانی که بارها در خاطراتش از آن یاد کرده بود، به‌وضوح احساس کرد. درواقع نوعی فقدان، بنیانِ این بی‌میلی‌ست؛ و این بی‌میلی، هسته‌ی اولیه‌ و بنیادینِ تعلق‌نداشتن به شهر و مکانِ زندگی‌ست. پی‌آمدهای این بی‌میلی و تعلق‌نداشتن به بوم و شهر، به‌نظرم بخشِ اصلیِ تراژدی یا درواقع گروتسکِ شهرهای امروزِ این مملکت را، چه در سطحِ برنامه‌ریزی و طراحیِ شهری، چه در سطحِ مدیریتِ شهری و چه در سطحِ زندگیِ عادی و جاریِ شهری، رقم می‌زند.
از آن روز چیزی که مرا بیش از هرچیز می‌آزارد این است که شاید بهتر بود پدرم را به آن «باغ»ِ کودکیِ او و «پارک»ِ امروز نمی‌بردم و می‌گذاشتم حداقل آن بخش از خاطراتش را هم‌چنان در همان فضا بزید. با خودم کلنجار می‌روم که نکند این دیدار سبب شد که او بخشِ دیگری از شهری را که دوست می‌داشت، در شهرِ «واقعی»‌ای که اکنون در آن زندگی می‌کند، از دست بدهد و این فقدان، ملالِ او را و بی‌میلی‌اش به شهرِ امروزش را دوچندان کند.

چند روز پیش، باز دوباره در یک عصرِ جمعه، به‌اتفاقِ پدرم و مریم، به‌ خیابان احمدآباد، زادگاه و عرصه‌ی نوجوانیِ پدرم، رفتیم. از فلکه‌ی احمدآباد و پیاده‌روی شمالی شروع کردیم. از پدرم خواستم که هرجای این خیابان هرچه به‌یاد می‌آورد برایم تعریف کند.
فکر می‌کنم، اجازه بدهید بگویم درواقع مطمئن‌ام، که این نوع روایت‌ها، یعنی روایتِ تجربه‌های زیسته از مکان‌های شهری، یکی از دست‌اول‌ترین و ارزش‌مندترین اسنادِ سرگذشت و تاریخِ معاصرِ شهرهای ما است. در هیچ کتابِ تاریخی یا شهرسازیِ «آکادمیک»، آن‌قدر که در خاطراتِ آدم‌هایی که این فضاها را زیسته‌اند و آن‌ها را به‌یاد می‌آورند، نمی‌توان سرگذشتِ یک شهر را چنین واقعی و موثّق و اصیل یافت. این خاطرات، خاطراتِ شهر، در نگاهِ اول خاطراتی شخصی‌ست (و واقعن هم شخصی‌ست و ارزشش هم به‌نظرم در همین است؛ چرا که زیسته و واقعی‌ست.)؛ اما ترجیح می‌دهم از این خاطراتِ «شخصی»، به‌مثابه‌ی بخشِ مهمی از حافظه‌ی شهر تعبیر کنم. این حافظه را باید به سخن واداشت. البته این روایت‌ها، ماده‌ی خام و اولیه‌ی مطالعاتِ شهریِ معاصر است. این روایت‌ها را باید به‌دقت مطالعه کرد و از تحلیلِ دقیق و موشکافانه‌ی آن‌ها، بخشی از سرگذشتِ واقعیِ شهرها را برخواند. درواقع این مطالعات‌ِ شهری‌ای‌ست که بر بنیان و از درهم‌آمیزی و مطالعه و تحلیلِ خرده‌روایت‌های زیسته‌ی شهر شکل می‌گیرد. این نوع خرده‌روایت‌ها، یا درواقع خرده‌تاریخ‌ها، از آن رو که زیسته و غیررسمی‌ست، کم‌تر (اگر اصلن) به آلودگی‌های رسانه‌ای و گردش‌گرانه و بایدونبایدهای دست‌وپاگیر و رویکردهای انتزاعیِ آکادمیک آلوده است؛ و از همین‌رو، به‌نظرم یکی از اصیل‌ترین منابعِ مطالعاتِ شهری‌ست.
خوش‌بختانه خیابان احمدآباد چندان به سرنوشتِ باغ قوش‌خانه دچار نشده است؛ شاید از آن‌رو که این خیابان، نه یک خیابانِ گردش‌گرپسند، که هم‌چنان یک خیابانِ عادی و روزمره‌ی اصفهان است. البته کاراکترِ خیابان احمدآباد، از دورانِ کودکی و نوجوانیِ پدرم (دهه‌ی 20 و 30 خورشیدی)، در جریانِ توسعه و مدرنیزاسیونِ شهر، تغییراتی ناگزیر داشته است؛ که از آن‌جمله است تغییرِ کاراکترِ محله‌ای و مسکونیِ آن، به کاراکتر و نقشِ یک خیابانِ شهری با بدنه‌ی پیوسته‌ی تجاری و ترافیکِ سواره‌ی قابل‌توجه. از نفسِ این تغییر البته نمی‌توان خرده گرفت؛ چه، خرده بگیریم یا نه، ناگزیر است.
آن روز عصر در پرسه‌زنیِ ما در خیابان احمدآباد، پدرم گاهی می‌ایستاد و نامِ کوچه‌ای را می‌خواند. نامِ کوچه‌ها اما اغلب تغییر کرده بود. با وجود این، هر نامِ آشنا، حتا نامِ فامیلِ یک شهید، بخشی از خاطراتِ او را زنده و روایتِ او را غنی‌تر می‌کرد. از خلالِ همین روایت‌ها بود که می‌شد دریافت که خیابان احمدآباد یکی از اولین خیابان‌های «مدرن»ِ اصفهان یا از اولین «خیابان»ها، به‌مفهومِ دقیق و امروزیِ کلمه، در اصفهان است؛ خیابانی که عناصرِ محله‌ای (چون مسجد و حمام و مغازه‌هایی مثلِ بقالی و قصابی و نانوایی و...) را از درونِ بافتِ شهری به کنارِ خود می‌کشد. یک‌جور پدیده‌ی بی‌سابقه در تاریخِ اصفهان؛ یک‌جور خیابان/محله. خانه‌ی پدریِ پدرم، که او سال‌های کودکی و نوجوانی را، مثلِ تقریبن همه‌ی خانواده‌های «گسترده»ی دیگرِ آن روزگار، با مادر و پدر و برادرها و خواهرهاش در کنارِ مادربزرگ و پدربزرگ و خانواده‌ی عموها، آن‌جا گذرانده است، در انتهای یک دالانِ باریک و طویل بود. آن دالان اما نه به یکی از آن راسته‌ها و کوچه‌پس‌کوچه‌های بافتِ به‌هم‌تنیده‌ی شهری، که مستقیم به خیابان احمدآباد وصل می‌شده است. مغازه‌هایی هم که مایحتاجِ روزمره‌ی خانه را (از خریدهای عمده و سالانه که بگذریم) از آن‌ها می‌خریده‌اند، در کنارِ همین خیابان قرار داشته‌اند. مسجد و حمامِ عمومی هم همین‌طور. خوش‌بختانه مسجد (مسجد ایلچی) و هم حمام (حمام قمر‌بنی‌هاشم) هنوز پابرجاست. هرچند مسجد از دخل‌وتصرفاتِ آزارنده‌ای که مدتی‌ست دارد یکی پس از دیگری مسجدهای این شهر را دچار می‌کند، یعنی مسقف کردنِ حیاط با سقفِ ثابت، مستثنا نبوده؛ و حمام هم متروکه است.
حالا دالانِ خانه‌ی اجدادی به بن‌بستی 4 متری تبدیل شده است؛ از خانه‌ی اجدادی، آن‌قدر که می‌شد از پشتِ درِ فلزیِ ماشین‌روی نونوار، سرکشید و دید، جز یکی از اتاق‌های «گوشواره» چیزی نمانده است؛ حمام قمر‌بنی‌هاشم، که پدرم غسلِ اولین جُنُبِ بلوغش را هم آن‌جا رفته است و پدر و پدربزرگ و برادرهاش و حتمن مادر و خواهرهاش هم مشتری‌های همین حمام بوده‌اند، متروکه و نیمه‌ویران است؛ سلمانیِ «اوس قاسم»، سال‌ها پس از مرگِ استادِ سلمانی و سرنوشتِ نامعلومِ پسرش که این اواخر به جنونی مرموز دچار شده بود، متروکه و خالی‌ست؛ داروخانه‌ی خورسند، با کلی دارو در قفسه‌هاش، نزدیکِ 40 سال است دربسته و متروکه‌ است؛ از تاقِ کوچه‌ی سرِ لت اثری نیست؛ از هیچ‌کدامِ آن مغازه‌های محله‌ایِ روزگارِ نوجوانیِ پدرم خبری نیست؛ از قصابیِ کوچه‌ی سرِ لت، فقط یک تکه دیوارِ کاشی و دو سه سیخِ قناره‌اش به دیوارِ کوچه مانده است؛ خانه‌ی دکتر حکمتیان متروکه است؛ خانه‌ی حسین مسرور متروکه است؛ و مدرسه‌ی جلالیه، مدرسه‌ی ابتداییِ پدرم، حوزه علمیه‌ای‌ست که به ما راه نمی‌دهد و  در آن عصرِ جمعه پدرم را می‌بینم که جلویِ درِ بسته‌ی «مدرسه» ایستاده و دارد با دست و اشاره، هشتی و حیاط و اتاق‌های پشتِ این درِ بسته را برای مریم و من تشریح می‌کند.
شب شده است. ما خسته‌ایم. باید برویم دیگر. برویم.
     شهریور 96

August 28, 2017

جمعه‌های ما

دورانی بود که هر جمعه، به اصرار و اشتیاق، از شهر بیرون می‌زدیم. این‌جا به کمّ‌وکیف و چندوچونِ این پیک‌نیک‌ها نمی‌پردازم. واقعیت این است یا من این‌طور خیال می‌کنم که این «از شهر بیرون زدن»های ما، البته فقط یک «پیک‌نیک»، به‌منزله‌ی نمودی از زندگیِ طبقه‌ی متوسطِ شهری، نبود. هرچه بود، به‌نظرم بیش و پیش از هرچیز، نمودِ میلِ ما به بیابان یا آن نوع طبیعتی بود که به‌خصوص در شرقِ اصفهان می‌توان یافت. پدیدارشناسیِ این میل هم باشد برای فرصتی دیگر. آن‌چه این‌جا می‌خواهم به آن بپردازم، چیزِ دیگری‌ست.
از مقوله‌ی «پیک‌نیک»ِ روزِ تعطیل و میل به بیابان‌گردی و شوقِ رفتنِ راه‌های خاکی که بگذریم، ازشهربیرون‌‌زدن‌های روزِ تعطیلِ ما، خودآگاه و ناخودآگاه، نوعی فرار از روزمرگی بود؛ شاید نوعی ملال و گریز از امرِ عادی؛ که هرچند به‌نظرم نمودهای اصیلِ رفتن به طبیعت را هم داشت، اما درعین‌حال از وانمایی‌های معهودِ این نوع پیک‌نیک‌ها هم احتمالن خالی نبود.
و چنین بود که بالاخره این رفتن به طبیعت برای فرار از امرِ عادی یا به‌هردلیلِ دیگر، که خیلی هم رایج و شایع است، به‌صورتی طبیعی و حتا علت‌ومعلولی، به خریدِ یک خانه‌ی روستاییِ «واقعی» در یکی از روستاهای کوه‌پایه‌ایِ شرقِ اصفهان انجامید.
آن خانه‌ی روستایی و هم آن روستا، برای ما و خیلی‌ها، هرچه بود، مقصدِ آن ازشهربیرون‌زدن‌های ما شد. آن خانه درواقع چکیده‌ی آن از روزمرگی گریختن‌ها بود؛ مفرّ بود. از همین‌رو هم بود که فقط شب‌ها و روزهای تعطیل به خانه‌‌ی روستایی می‌رفتیم و کم‌کم، جمعه‌های ما که هربار در کوه و پسله‌ای از آن منطقه‌ی وسیع سپری می‌شد، حالا به محدوده‌ی آن خانه، آن روستا و حداکثر شعاعِ پیاده‌روی‌های ما در اطرافِ روستا محدود شد. به‌عبارت دیگر، رفتن به آن خانه‌ی روستایی، انگار حق‌مطلب را درباره‌ی تمامِ پدیده‌ی «ازشهربیرون‌زدن»ِ ما ادا می‌کرد و ما هم، به آن اکتفا می‌کردیم.
«خانه‌ی روستایی»، چنان‌که پدیده‌ی «پیک‌نیک»، پدیده‌ای عادی نبود؛ پدیده‌ای فوق‌العاده (استثنایی) بود که نه‌فقط برای ما، برای کسانی هم که از دور و به‌واسطه یا گاهی بی‌واسطه آن پدیده را تجربه می‌کردند، افسون‌گری‌های خود را داشت. این وضعیت بود و بود و البته بیش‌تر در ناخودآگاهِ من (اگر فقط از خودم بگویم) به‌قوتِ خود باقی بود تا این که در یکی از تعطیلاتِ نوروزیِ دورانِ تملکِ خانه‌ی روستایی، چند روزی را در آن خانه سپری کردیم. این اقامتِ چندروزی، طعمی و پرهیبی از زندگیِ عادی یا روالی کم‌وبیش روزمره در آن خانه را به من نشان داد. ناخودآگاهم تلنگری خورد؛ هرچند چندان نجنبید! شاید از آن پس بود که از شهر بیرون ‌زدن و رفتن و ماندن در خانه‌ی روستایی در روزهای غیرتعطیل و در روزهای کار، ذهنِ مرا درگیر کرد. اگرچه همان هم احتمالن به‌نوعی هم‌چنان گریختن از روزمره (و نه فقط روزمرگی) بود؛ اما از سوی دیگر، خود، میل به نوعی روالِ عادی داشت. این‌بار اما روالی عادی در «خانه‌ی روستایی»؛ در همان پدیده‌ای که برای همه‌ی شهری‌ها، پدیده‌ای پاستورال و فوق‌العاده (استثنایی) محسوب می‌شود. بعدها این میلِ تبدیلِ پدیده‌ی «خانه‌ی روستایی» به پدیده‌ای عادی، تا آن‌جا پیش رفت که مدت‌ها با فکرِ جدیِ فروشِ آپارتمان‌ِ شهری‌مان و نقل‌مکان (زندگیِ عادی) به آن روستا، کلنجار رفتیم و چه‌بسا اگر ملاحظاتی درمیان نبود، چنین هم کرده بودیم. احتمال دارد که این فکر (چنان‌که برخی آن را «خیالاتِ کودکانه» و «رومانتیک» تعبیر می‌کردند) ادامه‌ی جسورانه و بلندپروازانه‌ و چه‌بسا خودنمایانه‌ی همان پدیده‌ی «ازشهربیرون‌زدن» باشد. شخصن اما خیال نمی‌کنم قضیه فقط (اگر اصلن) همین باشد. درواقع به‌نظرم ایده‌ی نقل‌مکان به خانه‌ی روستایی، برای من، نوعی برآیند یا نقطه‌ی تقاطعِ میلم به وسعتِ بیابان (که مدام با من است) از یک‌سو و زندگیِ عادی در پدیده‌ای استثنایی بود. به‌عبارتِ دیگر، نوعی مهارکردن و رام کردنِ امرِ استثنایی و تجربه‌ی آن در سطحِ امرِ عادی بود؛ همان نوع تجربه‌ای که به‌نظرم اصیل‌ترین و عمیق‌ترین نوعِ تجربه است.[1]
حالا چند سالی‌ست از آن خانه‌ی روستایی خبری نیست و من، هفته به هفته، جمعه‌ها کم‌تر میل و اشتیاقِ از شهر بیرون زدن دارم. حداقل اصلن آن‌قدر که روزهای غیرتعطیل به از شهر بیرون زدن مایل و مشتاقم، به بیرون زدن از شهر در روزهای جمعه اشتیاق ندارم. (کسی چه می‌داند؟ شاید این هم نوعی ملال باشد!) روزهای تعطیل دلم می‌خواهد در خانه بمانم؛ در همین حیاطِ کوچکِ عادی (بماند که «حیاطِ خانه‌ی شهری» به‌مثابه‌ی یک پدیده هم به‌نظرِ من از وانمایی‌های طبیعت و حتا زندگیِ روستایی پیراسته نیست)، زیرِ سایه‌ی مو کنارِ زمزمه‌ی حوضِ نقاشی بنشینم؛ چیزی بخوانم؛ شیطنتِ گربه‌ها را تماشا کنم؛ تا ظهر که آتشی فراهم آوریم و کبابی راه بیندازیم. درست مثلِ آن ظهرهای تعطیل در خانه‌ی روستایی.
                                                اصفهان. 10 مرداد 96



[1].  خانمی از دوستانِ ما که خانه‌اش در خیابانِ احمدآباد است، هرروز در رفت-و-آمدِ محلِ کار، از میدانِ نقش‌جهان می‌گذرد. هیجان‌زده می‌پرسم: «باید خیلی کیف داشته باشد که صبحِ اولِ وقت از میدان می‌گذرید!» شانه بالا می‌اندازد که «چیزِ خاصی نیست!»
زندگیِ روزمره (سطحِ امرِ عادی و سطحِ امرِ معمولی) به‌وفور،  صحنه‌ی پدیده‌ها و ابژه‌های والا/ استثنایی/ فوق‌العاده است؛ با این‌همه ما چه‌قدر حتا همین پدیده‌های استثنایی را در روالِ عادیِ زندگیِ روزمره «می‌بینیم»؟ ناخودآگاهی و عادت به امرِ عادی، امرِ استثنایی را هم حتا به سطحِ امرِ معمولی و بدیهی می‌کشاند؛ چنان‌که پدیده‌ی شگرفی (استثنایی)ای چون میدانِ نقش‌جهان، برای آن خانم و خیلِ آدم‌هایی که در روالِ روزمره از آن می‌گذرند یا آن‌جا کار می‌کنند، به‌چشم نمی‌آید؛ معمولی و بدیهی و بی‌لطف است؛ «چیزِ خاصی نیست.».
نکته‌ی مهم در این میان به‌نظرم این است که شناختِ اصیل و عمیق از ابژه‌های استثنایی یا هر ابژه‌ای[1]، از اتفاق نه در سطحِ امرِ استثنایی، و البته نه در سطحِ امرِ بدیهی، که در سطحِ امرِ عادی اتفاق می‌افتد: وقتی که ما ابژه‌های والا را زندگی کنیم (تجربه‌ی زیسته) و در روالی عادی و روزمره با آن‌ها به‌سر بریم. (ابژه‌ها در سطحِ امرِ استثنایی، نقابِ جلوه و تفرعن می‌زنند؛ و در سطحِ امرِ بدیهی و معمولی، تقریبن ناپدید می‌شوند.) روالِ عادی و روزمره است که، به‌شرطِ خودآگاهی (این متاعِ بس کم‌یاب)، ما را از شتاب‌ها و تب-و-تاب‌های ناشی از هیجانِ امرِ استثنایی رها می‌کند؛ و این به‌نظرم سرآغازِ شناختِ اصیل و عمیق از پدیده، هر پدیده‌ای،ست.
با این‌ وصف، برخلافِ تصورِ رایج، درست‌تر و بهتر شاید این است که امرِ استثنایی را به‌سطحِ امرِ عادی بکشیم؛ البته به‌شرطِ خودآگاهی به امرِ عادی.

June 25, 2017

یک هفته باید نروم سرِ کار؛ در خانه بمانم و کتابِ کوچکی را که مدت‌هاست طرحِ مبهمی از آن در خیال دارم، بنویسم. کتابِ کوچکی درباره‌ی این دو گربه‌مان و کارِ گربه‌داریِ ما و کوششی در پدیدارشناسیِ میلِ خودم به این "حیواناتِ  خانگی" و نوع و شکلِ رابطه‌ی ما با این دو "نفر" و به‌مناسبت، ملاحظاتی دربابِ این خانه و این حیاط. کتابی که در سطحِ جستار و کوته‌نوشت‌هایی کم‌و‌بیش شاعرانه در تب‌وتاب است؛ شاید همراه چندتایی عکس‌ و از این حرفا!

June 08, 2017

درست در محورِ تله‌ویزیون، روی میزِ جلوی کاناپه، سفره‌ی شامِ ما پهن است. لمیده‌ام روی کاناپه؛ زنم در آشپزخانه در تدارکِ اسبابِ سفره‌ی شام است. یکی‌یکی می‌آورد می‌دهد دستم و من همان‌جور خیره به تله‌ویزیون، یکی‌یکی بشقاب‌ها، لیوان‌ها، ظرفِ سالاد، یخ، نوشابه، بشقابِ سبزی‌خوردن و دیسِ جوجه‌کباب را از او می‌گیرم و می‌گذارم توی سفره. اخبار داغ است. چندتای آخری را البته خودش می‌آورد و می‌گذارد توی سفره؛ چون من، ظرفِ سالاد را، به‌جای آن که بگذارم توی سفره، همان‌طور خیره به تله‌ویزیون، دستم گرفته‌ام و کاهوها را یکی‌یکی همراه اخبار می‌بلعم.
دو خانمِ مجریِ اخبار، یکی پس از دیگری اخبار حمله‌های تروریستی در آرام‌گاهِ آیت‌الله خمینی و مجلس شورای اسلامی را می‌پاشند توی چشم و گوشِ خیره‌ی من. پای تصویر، زیرِ عنوانِ «خبر فوری»، سطرسطر، خلاصه‌ی همان اخبار می‌آید و می‌رود.
سفره چیده شده.
چند جوانِ 20 تا 25 ساله‌ی مسلح، با جلیقه‌های انتحاری، همین امروز صبح، هم‌زمان به آرام‌گاه و مجلس حمله کرده‌اند.
پرِ جوجه‌ای توی بشقابم می‌گذارم و آبلیمو می‌زنم.
تروریست‌ها به زبانِ عربی چیزهایی را عربده می‌کشند.
لای تکه‌نانی چند پر نعنا می‌گذارم و لقمه را می‌پیچم.
بیش از 10 نفر همین حوالیِ روزگار و زندگیِ ما کشته شده‌اند و چیزی حدودِ 40 نفر هم زخمی.
لقمه‌ی نان و نعنا را دهان می‌گذارم و جوجه را به نیش می‌کشم.
یکی از کشته‌شده‌های مجلس، خانم‌معلمی‌ست که نمی‌دانم از کجا (چه فرق می‌کند؟ از هرجا) آمده بوده برای «پی‌گیریِ مطالباتِ صنفی».
نوشابه را روی یخ‌های توی لیوان می‌ریزم تا حسابی خنک شود.
آیت‌الله خامنه‌ای می‌گوید «این ترقه‌بازی‌ها»...
دندان‌هایم را به هم می‌فشارم. از بالِ جوجه، استخوانِ نحیفی مانده. می‌اندازم کنارِ بشقاب و پرِ دیگری از دیس می‌گذارم وسطِ بشقابم.
رییس مجلس می‌گوید اتفاقات «جزیی‌«ست...
نفسِ عمیقی می‌کشم. کمی آبلیمو روی پرِ جوجه می‌ریزم.
دزدی آمده سنگی انداخته و رفته...
جوجه را که خوب مغز‌پخت شده، به نیش می‌کشم. چند پرِ نعنا دهان می‌گذارم و غیظم را فرو می‌خورم.
تله‌ویزیون جنازه‌ی پوشانده‌ی تروریست‌ها را نشان می‌دهد. مجری نگفت انگار که تماشای این تصاویر برای بعضی ناراحت‌کننده است.
چشم‌ها می‌بلعند.
قالیباف گفته است «باتهرانم»؛ انگار که این حمله‌ها فقط به تهران است! انگار که تهران تمامِ ایران است!
لیوانِ نوشابه را تا نیمه سرمی‌کشم. عاروقم را فرومی‌خورم.
مجری می‌گوید حجمِ اخبار حالا دیگر نسبت به صبح کم‌تر و کم‌تر می‌شود.

شامِ ما هم دارد تمام می‌شود. باقیِ نوشابه را از میانِ یخ‌های تهِ لیوان سرمی‌کشم. لیوان را روی سفره می‌کوبم و بغضم را فرومی‌خورم.
17 خرداد 96

May 18, 2017

منِ خصوصیِ من

از فیس‌بوک این روزها گریزانم. چند روزی‌‌ست نرفته‌ام. امروز هم که فراغتی دارم، نمی‌روم. یک روز به انتخابات مانده و می‌دانم آن‌جا چه خبر است. آن هم این انتخاباتی که به‌هردلیلِ واقعی و غیرواقعی (رسانه‌ای)، یک انتخاباتِ «سرنوشت‌ساز» قلمداد شده است. به‌نظرم رای ندادن یا آن‌چنان که مشهور است، «تحریم»، امسال کم‌تر از هر سال اقبال و وفاق دارد و پذیرفتنِ این که در چنین شرایطی باید رای داد، برایم سنگین است.
این روزها درواقع از هر نوع فضای عمومی (مجازی و واقعی) که با موضوعِ انتخابات درآمیخته است، فراری‌ام؛ حتا از فضای عمومیِ شهری؛ حتا در مقام و موقعیتِ تماشاگر. از خودم بارها و بارها پرسیده‌ام چه چیزی باعث می‌شود که من، به‌خصوص این جور مواقع از فضاهای عمومی گریزان باشم؛ گریزی همراه با نوعی واهمه؟
تحلیل این وضعیتِ خود البته کارِ آسانی نیست. علاوه‌بر قدرتِ تحلیل، به مقادیرِ زیادی صداقت و شنیدن و دیدنِ خود نیاز دارد که نمی‌دانم دارم یا نه؟ این جور مواقع که پای تحلیلِ خود درمیان است، طبلِ توجیه هم حسابی کوبان است.
بخشی از این واهمه‌ی من از فضای عمومی در مواقعی که موضوعی عمومی مانندِ انتخابات درمیان است، به‌نظرم به واهمه‌ی انگار ذاتیِ من از هر «عمومی»‌ای برمی‌گردد. درواقع واهمه‌ام از خصلتِ ماهیتن عوامانه‌ی هر «عمومی»‌ای؛ به‌خصوص از نوعِ به‌اصطلاح سیاسی‌اش؛ و به‌خصوص از نوعِ سیاسیِ به‌روزش. این بدبینی به هرچه عمومی‌ست، چیزِ خیلی خوبی نیست؛ متکبرانه است و متفرعن اما هم تا حدی به‌نظرم به آن، به این خصلتِ خودم، واقفم؛ و هم به‌نظرم تا حدی‌اش، به‌خصوص اگر خودآگاه باشد، در مواجهه با هر «عمومی»‌ای ضروری‌ست. اگر خودآگاه نباشد، یعنی اگر ناخودآگاه نسبت به هرچه عمومی‌ست، از ترسِ عوامانه بودن بدبین باشم، روی دیگرِ عوامانه‌گری‌ست؛ یعنی روی دیگرِ آرامش در حضورِ دیگران و دنبالِ جمع رفتن. اما حداقل بارقه‌ای از این بدبینی به‌نظرم برای التفات به «عمومی»ها و تحلیل و تشخیصِ آن از «عوامانه»ها، لازم است.
بخشِ دیگرِ واهمه‌ی من از این نوع فضای عمومی، واهمه از نظرِ مخالف است؛ واهمه‌ای ذاتی که همواره با من است و البته به‌نظرم همه‌ی ما این واهمه‌ی ذاتی را کم‌وبیش داریم. کم‌تر به بحث‌های رودررو، به‌خصوص در فضای عمومی، حاضر می‌شوم و به‌خصوص این‌جور مواقع، نوشتن را به گفت‌وگوی رودررو ترجیح می‌دهم. البته ترجیحِ نوشتن به گفت‌وگوی حضوری یا «مناظره» به‌نظرم موضوعِ مهمی‌ست؛ به‌خصوص در مقولاتِ سیاسیِ روز آن هم مقولاتِ بحرانی که معمولن گفت‌وگو و تعقّلِ تحلیل، با هیجان و عصبیت همراه است. این بیش‌تر درموردِ خودم صادق است که خصلتن نمی‌توانم حتا یک گفت‌وگوی ساده و کوتاهِ غیرسیاسی را، بدونِ هیجان و رگِ گردن‌ بیرون زدن تمام کنم. از این گذشته، واهمه از نظرِ مخالف، یا درواقع واهمه از اشتباه، دست از سرِ من برنمی‌دارد. واهمه از این که این همه سال شرکت نکردن در انتخابات و پافشاری بر «تحریمِ فعال» و حتا صورت‌بندیِ آن، درعمل اشتباه بوده است. البته هنوز به این نتیجه نرسیده‌ام و برخلافِ دوستانِ خیلی «سیاسیِ فعال» که فقط از فعالیتِ سیاسی و مشارکتِ دموکراتیک، رای دادن را بلدند و البته شعارهای دمِ انتخابات را و هر 4 سال یک بار «فعال» می‌شوند، من نه هر چهار سال یک‌‌بار، که همواره دارم از خودم می‌پرسم و گاهی می‌نویسم که آیا این ایده‌ی «تحریمِ فعال»، می‌تواند درست یا حتا عملی باشد یا نه؟ یا آیا این «فعالیت سیاسی»ِ هر چهار سال یک‌بار، یعنی مشارکت در انتخابات، آن هم با این شرایط و استانداردهای انتخاباتی، واقعن مشارکتِ فعال است یا بیش‌تر عوامانه کردنِ انتخابات و دموکراسی‌ست؟ (که البته به‌نظرِ من، هم دموکراسی و هم انتخابات، به‌شدت حاوی خصلت‌های عوامانه، و نه الزامن عمومی، و آماده برای عوامانه شدن و لوث شدن است.) یا جز شرکت در انتخابات و در فاصله‌ی دو انتخابات، چه مجراهای واقعی و عملیِ دیگری در همین مملکت و جامعه‌ی امروزِ ایران، برای مشارکتِ سیاسی/مدنی ممکن و فراهم است؟
 نقلِ امسال نیست؛ از دوره‌های پیش هم، اما این دوره بیش از همیشه، به این نتیجه‌ی عملی رسیده‌ام که در این لحظه‌ یا در این دوره‌، وقتی وفاقِ تحریمِ انتخابات، به‌هردلیل، گویا از همیشه کم‌تر است، رای ندادن کار نمی‌کند. واقعیت این است که این نتیجه، که مرا کم‌تر از پیش در مقابلِ «عموم» (یا عوام؟) قرار می‌دهد، به من نوعی آرامش می‌دهد؛ اما می‌دانم که این آرامش، لعنتی بیش نیست. و هم‌چنان خیال می‌کنم این گفتمانِ تکراری اما انگار (از سرِ فراموشیِ ما) هر بار تازه‌ی «این دوره از همیشه حساس‌تر است و اگر نرویم رای بدهیم و به فلانی هم رای ندهیم، مملکت نابود می‌شود»، حاصلِ نوعی استیصال است که خود نتیجه‌ی مستقیمِ تن دادن به برخی سازوکارهای معیوبی‌ست که این‌جا نمی‌خواهم واردِ آن‌ها شوم. اما سوال این‌جاست که این فضای «عمومی» و به‌نظرِ من درواقع عوامانه که به‌شدت شتاب‌زده و عصبی و سطحی و رسانه‌زده است، چه‌قدر به این استیصال التفات دارد؟ چیزی که باعث می‌شود از این فضای به‌اصطلاح «عمومی» فراری باشم، یکی هم این است که خیال می‌کنم اکثرِ قریب‌به‌اتفاقِ آحادِ این فضا، به استیصالِ وضعیتِ خود واقف نیست. برای کسی تکلیف روشن نمی‌کنم (چنان که رای ندادن را در این وضعیتِ به‌خصوص فقط برای شخصِ خودم تجویز می‌کنم)، اما من اگر جای دوستان بودم دماغم را می‌گرفتم و می‌رفتم رای می‌دادم تا بوی گندش نکشدم. اقلن می‌گفتم حواسم هست که چه‌قدر ناگزیر و مستاصلم (این را محمدرضا نیکفر 8 سال پیش نوشت جایی) و به دیگران هم می‌گفتم که حواسشان باشد که چند دوره است تمامِ «فعالیتِ سیاسی» و «مشارکتِ دموکراتیک»مان به انتخاب از میانِ انتخاب‌های «دیگران» محدود شده است و یک نفر هم از حقوقِ آن‌ها که از صافیِ نظارتِ استصوابی نگذشته‌اند، سخنی به‌میان نمی‌آورد؛ و ...
فردا جمعه است و روزِ انتخابات. از همسرم می‌خواهم که برود رای بدهد (چون به‌نظرم مردد است) و چه برود چه نرود، می‌روم توی حیاط؛ شیرِ آب را کمی باز می‌کنم تا نرم‌نرمک مثل فواره‌ای نازک توی حوض بریزد؛ در صدای آب می‌نشینم روی صندلی زیرِ سایه‌ی مو و کتاب می‌خوانم و تا شب نشود، پایم را از این خانه بیرون نمی‌گذارم.
 28 اردی‌بهشت 96


May 08, 2017

می‌گویند این دردِ شانه‌ی من که از آن (به‌قولِ پلیس‌ها) «واژگونی» مانده، برای همیشه می‌ماند؛ و این خیلی خوب است. این دردِ خفیف؛ مثل یک تنبیه یا گوش‌مالیِ ملایم و مدام و «اصیل»؛ دیگر برای همیشه با من است؛ و این خیلی خوب است. روی شانه‌ی چپم نمی‌توانم دیگر بخوابم؛ یعنی در این پوزیشنِ محبوبِ وقتِ خواب که شانه‌ی چپم را هُل می‌دادم زیر بالش تا بالش از شانه‌ام بالاتر بیاید کمی و سرم روی بالش قرار و آرام بگیرد. کم‌کم می‌توانم، البته نه‌چندان راحت، روی شانه‌ی چپم بچرخم؛ اما شانه‌ام، شانه‌ی چپم را نمی‌توانم زیر بالش هل بدهم. دردش بیش از آن است که راحت بخوابم. و این خیلی خوب است.

می‌گویند این درد از آن دردهاست که خوب نمی‌شود دیگر. دیگر برای همیشه با من است. و این خیلی خوب است.

April 18, 2017

از این واقعه دردی در استخوانِ کتفِ چپم مانده. البته روزبه‌روز بهتر شده که آن روزهای اول نمی‌توانستم تکانش بدهم راحت. اما حالا هم هنوز دردِ مزمنی یک جای به‌خصوص از کتفم مانده و هربار تیری می‌کشد و یادی می‌آورد. از آن دردهاست که دوست دارم. هم چیزی‌ست از جنسِ کمردردهای عضلانیِ آرام و طولانی که تنِ آدم را به آدم یادآوری می‌کند؛ هم چیزی‌ست مثلِ تنبیهِ بزرگوارانه‌ی من. به‌خیر گذشته است اما همان لحظات هم آرامشِ آن پیرمرد را زایل کرد که موبایل ندارد، ماشین ندارد، بیش‌تر راه‌هاش را پیاده می‌رود و از هرچه خرقِ عادت است می‌پرهیزد.

April 10, 2017

خوابم برده بود
آرش اخوت
در عرضِ ماشین تمام‌قد ایستادم. زانویم بوقِ ممتد زد. از صندلی بالا آمدم. بدیعی در پخش می‌نواخت. از پنجره‌ی خالی، از جای شیشه، خودم را کشیدم بالا. دوباره زانویم بوقِ ممتد زد. نشستم روی در. پایین را نگاه کردم؛ در اعماقِ تیره و غبارآلود ِ عرضِ ماشین، صدای سرفه‌های بابا از میانِ سازِ بدیعی می‌آمد که هنوز، در پرده‌ای از خاک و پوشیده از خاک نشسته بودند روی صندلی. یک جمله  گفتند: «این کمربند را باز کن!» صدا آمرانه نبود. چندان مضطرب هم نبود. (بدیعی می‌نواخت.) انگار همان لحظه هم مثلِ همیشه داشتند احساسات‌شان را کنترل می‌کردند. همان لحظه‌ی اول هم که ایستادم روی «زمین»، حتا آرام‌تر گفته بودند: «پات را از روی پام بردار.» روی زمین نایستاده بودم. ایستاده بودم روی زانوی بابا. (بدیعی می‌نواخت.)
حالا دوباره آن جمله‌ی دوم را از آن اعماقِ عرضِ ماشین می‌گفتند: «این کمربند را باز کن.» از صندلی‌ها پایین رفتم. کمربند را باز کردم و به بازوی لاغرِ لاغر کمکی زدم. بلند شدند ایستادند. آمدم بالا و روی در نشستم. (بدیعی می‌نواخت.) گفتم: «باباجان بیایید بالا!» ماشینی که می‌گذشت (دست تکان داده بودم) ایستاده بود و سرنشین‌هاش، زن و مرد و بچه جمع شده بودند دورِ ماشین. (بدیعی می‌نواخت.) یکی از مردها به بابا گفت: «حاج‌آقا زود بیایید بیرون!» مستاصل گفتند: «نمی‌تونم.» (بدیعی می‌نواخت.) دوباره بازوهای لاغرِ لاغر را چسبیدم. دست‌های لاغر و زخم، لبِ پنجره را گرفته بود. بالا نکشیدم‌شان. ترسیدم. اشاره کردم، گفتم: «پاتون را بذارید رو این صندلی.» بالا آمدند. یادم نیست از عرضِ ماشین چه‌طور پایین رفتند. دوباره از پنجره پایین رفتم. زانویم بوقِ ممتد زد. (بدیعی می‌نواخت.) آن پایین، در عمقِ عرضِ ماشین، روی خاک و خرده‌شیشه‌ها، کارتِ ماشین افتاده بود. کارت را برداشتم. یادم بود که همان لحظه‌‌های اول صدای پیامکِ موبایلم آمده بود؛ اما حالا موبایل را پیدا نمی‌کردم. خاک و خرده‌شیشه‌ها را با دست زیرورو کردم. نبود. (بدیعی می‌نواخت.) ضبط را خاموش کردم. یکی از بیرون گفت: «سوییچش را درآر!» ماشین خاموش بود. سوییچ را بستم و درآوردم و از صندلی‌ها بالا آمدم و از پنجره خودم را بالا کشیدم و ایستادم روی درِ ماشین و پریدم پایین. به یکی از مردها گفتم به شماره‌ام زنگ بزند. موبایل جایی همان کنارِ ماشین میانِ خاک‌ها زنگ زد. یکی از مردها موبایل را داد دستم. سالم بود. Message را باز کردم. بعد از پیامِ آخرِ من («جای تو هم خالی») مریم نوشته بود: «کی میایی؟». فرصت نشده بود بنویسم: «داریم می‌آییم.»
خانمی با قمقمه‌ای آب و یک جعبه دستمال آمده بود تا بابا دست‌هاشان را بشویند. مشتی آب از قمقمه گرفتند. گفتم: «صورت‌تان را هم بشورید!» مثلِ کودکِ معصومی گفتند: «خیلی سرده.» خانمه یک‌جور با شرم گفت: «راست می‌گن. سرده.» چشمم به حفره‌ی گوشِ چپ‌شان افتاد. کمی خاک و یک تکه شیشه توی حفره‌ی گوش‌شان بود. با انگشت خاک‌ها و شیشه را از گوش‌شان درآوردم. گفتند: «من چیزیم نیست.» یا «من خوبم.»

خوابم برده بود. چپ کرده بودیم. چیزی به آخرِ آن جاده‌ی فرعی که از «ورتون» به «سگزی» می‌آمد، آن جاده‌ی سراشیبِ صافِ خالیِ خالی، نمانده بود. خواب از کمی بعد از ناهار تلنگر می‌زد. اما جابه‌جا ایستاده‌ بودیم تا بابا از آب‌سردکن‌های یکی یکی روستاهای میان‌ِ راه، آبی بنوشند. حتا جایی نزدیکِ «نهوج»، کنارِ آبی که از کوه می‌آمد و ردیفِ آن توت‌های کهن، ایستادیم و من کمی خوابیدم. اما بعد از آن سه‌راهیِ آخر، سه‌راهیِ «ورتون»، دیگر روستایی نبود. جاده بود؛ چنان صاف و آرام و بی‌انتها و به‌ظاهر رام؛ و عصر و موزیک و ننوی ماشین. هی گفتم، با خودم گفتم دارد خواب می‌آید، باید جایی بزنم کنار و در این سکوتِ مطلق کمی بخوابم. بابا هم که خواب ندارند این موقع‌ها. تا من بخوابم آن دوروبر می‌پلکند و سیگار می‌کشند یا همان‌جا در صدای موسیقیِ ایرانی، در همان صدای سازِ بدیعی، کمی چشم همّ می‌گذارند؛ یا به این جاده خیره می‌شوند که می‌رود تا اعماقِ خاطرات‌شان. در همین فکرها بودم که از صدای «اوه اوه اوه»ِ بابا از خواب پریدم. ماشین با شتابِ غریبی از جاده خارج می‌شد. فرمان را چرخاندم اما گویا نه پا از روی گاز برداشته‌ بودم و نه ترمز گرفته بودم انگار. ماشین به  وسطِ جاده چرخید.  فرمان را برگرداندم؟ من نبودم. دیگر ماشین و جاده ما را می‌برد. من فقط فرمان را دو دستی چسبیده بودم. (برای کنترلِ ماشین یا برای دست‌آویزِ ماندن و بودن؟) جاده به شانه‌ی دیگرش انداخت‌مان و ما را انداخت در بغلِ بیابان. چشم بسته بودم یا به چشم‌برهم‌زدنی اتفاق افتاد که تصویری در خاطر ندارم؟ فقط صدا بود و بعد یک ضربه‌ی خیلی محکم و شدید. ماشین از روی جانبِ من، معلقّی زده بود روی جانبِ «شاگرد» که پدرِ 71 ساله‌ی من بود و روی همان شانه تکیه داده بود و مانده بود وسطِ سکوتِ مطلقِ ساعتِ 5 عصر. درست ساعتِ 5 عصر بود و ساعت 5 بود بر همه‌ی ساعت‌ها.
(عکس: مریم مجنون)                                                                  




خوابم بُرد
چپ
چپ
چپ
چپ
شانه‌ی جاده بالا انداخت
جاده شانه بالا انداخت
قِل
قِل
قِل
قِلَم داد
غلتم زد
(تاب تاب عباسی خدا منو نندازی)
انداخت در بغلِ بیابان
از چشمِ عصر افتادم بغلِ راه
کوراندو خاکستری 986 ه 41 مدلِ 86 چهار سرنشینِ دو در
آهن‌کهنه در بیابان
آهن‌مچاله
لِه
چرک
تنگ
از خاک
بر خاک
«پیش‌تر زان که شود کاسه‌ی سر خاک‌انداز»...

بیابان
از غربتِ غبارِ تعلیقِ معلّقِ ما
از عمقِ آن نقطه‌ی پایان که می‌گریخت
از آن گریز
نفس در هُرمِ عصر
نفس در انقباضِ آهن
حبس کرد
سکوت               نگاه
سکوت               نگاه
نگاه
نگاه...

خوابم برده بود.
                                اصفهان. فروردین 96



March 26, 2017


No automatic alt text available.

خانه‌ی ما جایی‌ست حوالیِ مجموعه‌ی علی‌قلی آقا (بازارچه و حمام و مسجدِ سی‌صد-و-اندی ساله) در محله‌ی بیدآبادِ اصفهان. خریدهای روزمره را به بازارچه می‌روم که نانوایی و بقالی و سبزی‌فروشی‌ای  هنوز آن‌جا پیدا می‌شود. در مسیرِ رفتنم به بازارچه، از جلوی حمامِ علی‌قلی آقا می‌گذرم که معمولن شلوغ است از رفت-و-آمدِ گردش‌گرانِ ایرانی و خارجی. خرید که می‌کنم، برگشت را کم‌تر رغبت دارم از همان مسیرِ رفت و از میانِ گردش‌گرها بگذرم. مسیرِ دیگری را، متقارنِ مسیرِ رفت نسبت به محورِ بازارچه و ورودیِ مسجد، پیش می‌گیرم. این مسیر کاملن دنج و خلوت است. دو مسیرِ نزدیک و متقارن، اما یکی محلی و دیگری «فرامحلی» یا حتا چه‌بسا «فراملی»!

March 01, 2017

خانه‌ی ما
یا
ماموریت برای شهرم
آرش اخوت
                                                                                                                                برای مریم مجنون

اولین «خانه»ای که خریده‌ایم، آپارتمانی بیست‌وچندساله است؛ مشرِف به «کوی سنگ‌تراش‌ها»ی محله‌ی ارمنی‌نشینِ «جلفا». شاید تنها آپارتمانِ این راسته که چون برخلافِ مرسوم، در نیمه‌ی جنوبیِ پلاک ساخته شده است، پنجره‌ی روبه‌جنوبش، به‌جای حیاط، به گذرِ «سنگ‌تراش‌ها» مشرِف است. می‌شود نشست پشتِ این پنجره و رفت‌و‌آمدِ این گذرِ محلیِ سرزنده را تماشا کرد که صبح‌ها حالی دارد و شب‌ها حالی دیگر. می‌شود پای این پنجره، با این پنجره، پیر شد. مصداقِ آن رباعیِ خیام.
مالکِ قبلی، این آپارتمان را به‌ ما می‌فروشد تا آپارتمانِ بزرگ‌تری در «سپاهان‌شهر» بخرد.
خب! ما هم خانه‌دار شدیم! اما یک‌جای کار می‌لنگد انگار. یعنی ماموریت یا رسالتِ سکونتِ ما همین‌جا تمام شد؟ نمی‌شود! این که آپارتمانِ ما در یک محله‌ی «تاریخی»‌ست؛ این که نرفته‌ایم در یکی از شهرک‌های «جدید»ِ اطرافِ شهر (مثلِ همین سپاهان‌شهر یا ملک‌شهر یا بهارستان) یا در یکی از آن محلاتِ «شیک» و بابِ روز، یک آپارتمانی در «حدِ بضاعت»‌مان بخریم؛ این که سعی کرده‌ایم حدی از التفات و تعمّد را چاشنیِ این عملِ روزمره‌ی «خریدِ خانه» کنیم؛ این که با یک بازسازیِ اساسی، این آپارتمانِ «معمولی» را به یک «فضا» تبدیل می‌کنیم؛ خب، به‌جای خود. اما این نمی‌تواند همه‌ی آن بلندپروازیِ ما، همه آن رسالتی باشد که مدام از آن دم زده‌ام.
دو چیز نمی‌گذارد این «ماموریت» تمام شده باشد؛ ماموریتی که فقط هم برای خودمان نیست. ماموریتی که همیشه ادعا کرده‌ام همان‌قدر که برای زندگیِ شخصی و خصوصی، باید برای شهر هم باشد. «سکونت» را می‌گویم. می‌دانم؛ حرفِ گنده‌ و احتمالن خودنمایانه‌ای‌ست. باشد. این دو چیز، یکی بیش‌تر، اگرچه نه به‌تمامی، در همان حیطه‌ی شخصی و خصوصی‌ست: حیاط. دومی اما بیش‌تر شهری‌ست: باید به «بافت» برگشت؛ به‌ بافتِ تاریخی. حتا به بافتِ فرسوده. باید به مرکز، به درونِ شهر برگشت. و این بازگشت به بافت (البته نه برای تماشاگری‌های گردش‌گرانه، بل‌که برای سکونت و زندگیِ عادی)، به‌مثابه‌ی رفتاری عادی و غیررسمی و خودجوش اگر عمومیت و رواج یابد، به‌نظرم بی‌شک یکی از پادزهرهای اساسیِ توسعه‌ی رسمی و آمرانه‌ای‌ست که دارد شهرهای ما با این مرکزهای فرسوده را، کِش می‌دهد و منبسط می‌کند و بافتِ فرسوده‌ که هسته و شاکله و قلبِ شهر است، البته که این به‌اصطلاح توسعه‌ی نوکیسه (بخوانید نولیبرالی آن هم از نوعِ وطنی‌اش) را تاب نمی‌آورد و پاره و پاره‌تر می‌شود.
بازگشت به بافت البته چند سالی‌ست در شهرهای ایران و البته اصفهان باب شده است. بناهای تاریخیِ زیادی تخریب شده‌اند؛ اما مدت‌هاست هر سال بر شمارِ خانه‌های تاریخی‌ای که احیا می‌شوند، افزوده می‌شود. بی‌شک اتفاقِ مغتنمی‌ست؛ اما از این میان چند نفر برای «زندگیِ عادی» به بافت‌های تاریخی ( فرسوده و نافرسوده) برمی‌گردند؟ اکثر قریب‌به‌اتفاقِ خانه‌های تاریخی با هر کیفیتی که احیا شده‌اند، به‌ کاربری‌ها‌یی به جز سکونت[1] اختصاص دارند. از دوست‌ها و آشناهام آن معدودی هم که در بافت‌های تاریخی (به‌خصوص بافت‌های تاریخیِ فرسوده) رفت‌و‌آمدی می‌کنند (از گشت‌وگذارهای گردش‌گرانه‌ی مُدِ روز که بگذریم) بیش‌تر برای کار است. آن‌ها از خانه‌هاشان که تقریبن همه آپارتمانی‌ست، از محلاتِ نو و «شیک»ِ شهر یا شهر‌ک‌های «جدید»ِ اطراف، به‌ محلِ کارشان در محلاتِ تاریخی می‌آیند و شب دوباره به خانه‌هاشان برمی‌گردند.
«جلفا» اما داستانِ دیگری‌ست. جلفا، اگر نه تنها، بی‌شک از بسیار معدود محله‌ها‌ی تاریخیِ اصفهان است که رونق دارد. قیمتِ زمین، علی‌رغمِ محدودیت‌های قانونی برای بلند‌مرتبه‌سازی در این محله، در مقایسه با دیگر محله‌های تاریخیِ اصفهان، بالاست و اگرچه متاسفانه این محله از اهالیِ ارمنی‌اش، به‌واسطه‌ی مهاجرتِ آن‌ها به خارج از کشور، خالی و خالی‌تر می‌شود، اما اهالیِ اصفهان، چه برای زندگیِ عادی، چه برای کار و چه برای فراغت و تفرّج، به این محله اقبالِ بسیار دارند.
پس خریدِ خانه، آن هم آپارتمان، در جلفا، کاری‌ست کم‌وبیش در حدِ همان رفتارِ باری‌به‌هرجهت و روزمره‌ی خریدِ خانه‌ی اکثرِ اهالیِ این شهر. نه؛ این تمامِ ماموریتِ سکونتِ ما نیست؛ نباید باشد.
آپارتمانِ سنگ‌تراش‌ها را، بدونِ هیچ‌ کاری به‌حالِ خود می‌گذاریم و دوباره جست‌وجوی «خانه»، این بار اما خانه‌ای حیاط‌دار و کوچک را، در محله‌های تاریخیِ فرسوده‌تر، با انداختنِ کاغذ در خانه‌ها و مراجعه به مغازه‌های محلی و بنگاه‌های املاک ادامه می‌دهیم. در همین گشت‌وگذارهاست که به محله‌ای می‌رویم که جز یکی دو بار برای بازدید از حمام و بازارچه‌ی تاریخی‌اش، به آن‌جا نرفته‌ایم. محله‌ای که، اگرچه از قدیمی‌ترین محله‌های اصفهان است اما به‌واسطه‌ی اقامتِ دیرینِ لرها، چندان هم در میانِ مردمِ اصفهان، به‌خصوص آن قشرِ معروف به «متوسط»، محبوب نیست. محله‌ی «بیدآباد»[2].
خانه‌ را، بنگاهیِ کنارِ نهرِ «باباحسن» (که از مادیِ «فدن» منشعب می‌شود و از میانِ محله‌ی بیدآباد و مجموعه‌ی علی‌قلی‌آقا می‌گذرد) برای‌مان پیدا می‌کند. خانه‌ی کوچکی به مساحتِ 117 مترمربع و با ابعادِ خاص و بامزه‌ی چهار و نیم‌ متر در 26 متر. مالکِ ساختمان، یک خانواده‌ی سه نفری‌ست که چون پسرِ نوجوان‌شان دارد بزرگ می‌شود، نیاز به فضای بیش‌تری دارند و بعد از حدودِ ده سال زندگی در این خانه، به آپارتمانِ نونواری در «ملک‌شهر» نقل‌مکان می‌کنند. خانه، خانه‌ی بیست- سی ساله‌‌ی بدساختی‌ست که دری بزرگ و آهنی و البته ماشین‌رو، تقریبن تمامِ دیوارِ رو به کوچه‌اش را گرفته است. کفِ حیاط سراسر موزاییک است و نمای دیوارها آجر سه‌سانتی. تاکِ انگورِ تنها باغچه‌ی کنارِ حیاط را هم بریده‌اند تا شیره‌ی انگورهاش روی ماشینی که تقریبن تمامِ حیاط را اشغال می‌کند، مبادا بچکد!
آپارتمانِ کوی «سنگ‌تراش‌ها» بلافاصله فروش می‌رود. دوستی برای دفترِ کارش می‌خرد. ما هم خانه‌ی بیدآباد را می‌خریم و در دوراهیِ کوبیدن و از نو ساختن یا مرمت و احیا، دومی را انتخاب می‌کنیم.

حالا بیش از سه سال از اقامتِ ما در این خانه و این محله می‌گذرد. مایحتاجِ روزمره را، تقریبن به‌تمام از «بازارچه‌ علی‌قلی‌آقا» فراهم می‌کنیم که «سوپر مارکت»‌هایش بقالی‌اند بیش‌تر؛ جنسِ لوکس ندارند. آن‌چه دارند، اجناس و کالاهای «ضروری»ست. حتا مثلن نوشابه‌ی کوچکِ کوکاکولا هم ندارند معمولن. نوشابه‌های کوچک‌شان، که هیچ‌وقت هم «قوطی» نیست، به زمزم و فانتای زرد محدود است؛ مارکِ سیگارها و شامپوهاشان معمولن از چند نوعِ ایرانی بیش‌تر نیست؛ نان نمی‌فروشند؛ ماست و شیرِ پرچرب ندارند و... شکلِ متعادل‌تر و آدم‌وارتر و البته محافظه‌کارانه‌ای از مصرف را می‌شود در بقالی‌های این محله، به‌خصوص زیرِ بازارچه پیدا کرد.
خانه را به‌سادگی مرمت کرده‌ایم با پرهیز از مصالحِ لوکس ومُد (فقط با ترکیبِ ورسیون‌های گچِ سرخِ اصفهان با آجرِ خشتی و کاشی‌های شکسته‌ی بازیافتی و رنگِ سفیدِ خالص در زمینه)؛ و پرهیز از تقلید‌ها و بازنمایی‌های سطحی و لوس از فرم‌های به‌اصطلاح «سنتی». و البته با تغییراتِ اساسی در روابطِ فضایی: حذفِ همه‌ی دیوارهای عرضی تا تمامِ فضای مسقفِ خانه بشود یک فضای پیوسته‌ی کشیده و عمیق:‌ از عمیق‌ترین جای خانه هم می‌شود حیاط را دید. دیوارِ روبه کوچه را، علی‌رغمِ شگفتیِ بنّا و نجار و گچ‌کار و همسایه‌ها که چرا درِ ماشین‌رو را کور می‌کنیم، با آجرِ خشتی چیده‌ایم با یک درِ دو لنگه‌ی چوبی که هر لنگه‌اش فقط 60 سانت عرض دارد؛ و آستانه‌ای هم دارد از سنگِ پارسو تا هیچ وسیله‌ی نقلیه‌ی موتوری از آن نگذرد. حالا آن تاکِ بریده، روی داربست‌های چوبی، سایبانِ حوضِ نقاشیِ 1 در 1 مترِ مرکزِ حیاطِ آجرفرش است؛ با یک انار و یک نارنج و یک سیب و پنج گربه و ما دو نفر و این سهمِ ما از آسمانِ این شهر.
              اصفهان.زمستان 95









[1] . البته «سکونت» مفهومِ موسّعی‌ست‌ که کار و تفریح را هم دربر می‌گیرد؛ منظورِ من از سکونت در این نوشته اما بیش‌تر «زندگیِ عادی»ست.
[2] . شرحِ بیش‌تری درباره‌ی وضعیتِ امروزِ این محله را در جستارِ دیگری آورده‌ام:
آرش اخوت/ از کافه‌های جلفا تا حیاطِ خانه‌ی ما/ مجموعه‌ی «راوی: شهر 1»/ فصل‌نامه‌ی زنده‌رود/ شماره 60/ بهار 1394

February 19, 2017

این پرینترِ رنگیِ عکس را، که حدودن اندازه‌ی یک دست است، تازه خریده‌ام. (البته هنوز پولش را نداده‌ام!) خریدِ این "دستگاه" به پیش‌نهادِ دوستی بود. اول با تردید سراغش رفتم. یک‌جورهایی حتا پشیمان بودم از خریدن یک "دستگاه"ِ تازه. حتا نزدیکِ ۲۴ ساعت بازش هم نکردم. بخشی از این تردید البته به این واهمه‌ی خودآگاه و ناخودآگاهِ من در مواجهه با هر "دستگاه"ِ تازه‌ای مربوط می‌شود که مبادا نتوانم راهش‌بیندازم.
 باری؛ دیشب افتتاحش کردیم و چاپ شدنِ "واقعی"ِ عکس‌های دیجیتالی که برخی مدت‌ها در دنیای مجاز به‌سر برده بودند و به فشارِ کلیدی می‌شد نیست شوند، هیجان‌انگیز و لذت‌بخش بود (است). 
 پرینتر به‌نظرم حلقه‌ی پیوندِ وفادارِ ما (دنیای واقعی) با دنیای مجاز است؛ و این پرینترِ کوچولو هم لطفِ خودش را دارد.Image may contain: one or more people

January 12, 2017

خیابان‌های تازه، به‌خصوص آن‌ها که از بافت‌های شهری می‌گذرند، پرده‌هایی پنهان از زندگیِ واقعی یا زندگیِ عادیِ شهری را عیان می‌کنند. این پرده‌ها، از آن‌رو که متعمدانه و به‌عبارتی، تصحیح‌شده یا درواقع رسمی نیست، به‌نظرم روایتی اصیل و واقعی از زندگیِ شهری‌ست؛ مشخصن آن بخش از زندگیِ شهری که زندگیِ خصوصی می‌خوانیم و به‌واسطه‌ی همین خصوصی بودن، مطالعه‌ی آن دشوار و پیچیده است. خیابانی از میانِ بافت می‌گذرد و گاه «خصوصی»ترین سوراخ‌سمبه‌های خانه‌های ما، ناگهان می‌افتد کنارِ خیابان: کمدهای اتاق خواب‌ها؛ بوفه‌ها و قفسه‌های اتاق‌های پذیرایی؛ بخاری‌ها؛ طاقچه‌ها، توالت‌ها و... کنارِ خیابانِ نوظهوری در اصفهان، که خیابانِ مسجدسید را به خیابانِ میرداماد از میانِ بافتِ محله‌ی قدیمیِ درب‌کوشک متصل می‌کند، قفسه‌ای «بیرون» افتاده بود که چیزهایی از اسباب و لوازمِ آرایش را در آن می‌شد دید. این‌ها، این «بیرون‌افتاده‌ها» یا «عیان‌شده‌ها»ی شهری، پرده‌هایی از متروکه‌گی و وانهادگی‌های شهری‌ست.
خیابانی که از میانِ یک بافتِ شهری می‌گذرد، حتا وقتی از روی یک شارعِ عام می‌گذرد، یک‌جور زخم است. (این‌جا از «زخم» مرادم آن بارِ نوستالژیک و رومانتیکش نیست.) به‌مرور، لبه‌های این زخم (بدنه‌های مخروبه و متروکه‌ی خیابان) خود را ترمیم می‌کنند. در خیابان‌های نوظهورِ اصفهان، (فقط در محدوده‌ی خیابانِ طالقانی تا فروغی (که محدوده‌ی خیلی وسیعی هم نیست) در عرضِ حدودِ 3 سال حدودِ 3 یا 4 خیابان ایجاد شد) شهرداری شروع کرده است به سفید کردنِ بدنه‌‌های این خیابان‌ها. آن پرده‌ها و روایت‌های زندگیِ خصوصی، در زیرِ لفافی از سیمان‌سفیدِ تخته‌ماله، به‌سرعت پوشیده می‌شود. به‌نظرم به‌خوبی می‌شد، و هنوز هم جاهایی می‌شود، که آن پرده‌های بیرون‌افتاده، با کمی‌ تمیزکاری یا حتا مختصری مرمت، روی بدنه‌های خیابان‌ها بماند. البته روشن است که هرکدامِ این پرده‌ها، چون روی دیوارِ خانه‌ای‌ست، روزی بالاخره، وقتی که آن ساختمان را خواستند به‌سودای نوشدن تخریب کنند، از میان می‌رود؛ اما حالا تا آن موقع، همین بیرون‌افتاده‌های حی‌وحاضر، هم آن کارکردِ «زیباسازی» را دارند و هم مثلِ موزه‌ای غیررسمی، روایتی‌ست واقعی و اصیل از بخشی از سرگذشتِ شهرها و سرگذشتِ شهریِ ما.


January 01, 2017


مستراح‌های «مهروماه» به‌مثابه‌ی رسانه!





چند ماهی از افتتاحِ «سرای گردشگری مهروماه»(1) (کیلومتر 5 اتوبانِ قم- تهران) نمی‌گذرد و در این مدت، بازخوردهایی که درشبکه‌های اجتماعی یا از آدم‌های حی‌وحاضر می‌رسد، خیلی بیش و پیش از هر چیز درباره‌ی «شیکیِ» مستراح‌ها بوده است! در یکی از پست‌های اینستاگرامیِ شخصی که نمی‌شناسم، به‌طنز و جد نوشته بود: «توالت‌های پنج ستاره»! یا مجریِ طنّازِ نمی‌دانم کدام برنامه‌ی «زنده»‌ی شبکه‌ی 3ی «صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران»، وقتی نمی‌دانم به‌چه مناسبت از این مجموعه یاد می‌کند، پس از این اظهارنظر که این «مجموعه‌ی بزرگِ رفاهی و تفریحی و تجاری و اینا» «خیلی هم خوشگله»، بلافاصله به «سرویس‌های بهداشتی»ِ مجموعه می‌پردازد که «فوق‌العاده فوق‌العاده شیک و تمیز ساخته بودند» و می‌افزایند که «همه‌ی دنیا الان رقابتِ مجموعه‌های این‌جوری روی سرویس‌های بهداشتی‌شونه»! پس از این نوع بازخوردها هم البته اکثرن به این که «انگار جایی در خارج رفته‌ایم» اشاره می‌کنند!
ما را چه می‌شود؟
همکارم، طراحِ اولِ این مجموعه، احمدرضا حیدری، گاهی می‌گوید که این مجموعه، قرار بود یک مجموعه‌ی بین‌راهی و گذری باشد؛ اما حداقل برای او، شده است مقصد؛ هربار که می‌رود ساعت‌ها آن‌جا می‌ماند.
من اما از وقتی که این مجموعه افتتاح شده، به آن‌جا نرفته‌ام. (خواهم گفت چرا؛ علاوه‌بر دوریِ راه!) با این‌همه، حسِ فضا، به‌خصوص حسِ آن فضای به‌اصطلاح آتریومی، که استمرارِ فضای بیرون است، با آن خمیدگیِ پرسپکتیوهاش، از روزهایی که این طرح یک خیال و سپس روی کاغذ بود تا روزهای اجرا، در من است. مستراح‌ها با آن روشویی‌های لوکسش را، پس از افتتاح و با آن‌همه گل‌وبلبل، جز در عکس‌ها ندیده‌ام؛ اصراری هم به دیدن‌شان ندارم. رغبتی به غذاخوردن در آن رستورانِ لوکسِ طبقه بالا یا در آن فودکورت‌های رنگارنگش ندارم؛ از آن تریای گوشه‌ی طبقه‌ی پایین با آن کتابخانه‌ی ماکتی و نمایشی یا آن کافه/رستورانِ به‌اصطلاح «سنتی» بدم می‌آید. خرید از برندهای ریزودرشتِ این مجموعه برایم لطفی ندارد. اما حسِ آن void با حوضِ کاشی‌ش درمیان (که البته آن‌جور که دل‌مان می‌خواست از آب درنیامد)، با من است. این حس چی‌ست؟ پدیدارشناسیِ تجربه‌ی این «مکان»، فرصتی دیگر و البته بضاعتی بیش‌تر می‌طلبد؛ اما آن‌چه این‌جا می‌خواهم از آن بگویم، موضوعِ «کیفیاتِ اولیه» و «کیفیاتِ ثانویه» است که به‌نظرم، در روزگارِ ما و روزمرگیِ ما و در مواجهه‌مان با هر پدیده یا «چیز»، چنین مشهود و گویا و حتا نمادین است.
«کیفیاتِ اولیه» را، کیفیاتِ عینی گویند: هرآن‌چه در نمودهای رویی، در سطحی‌ترین شکلِ مواجهه با پدیده، به‌گونه‌ای عینی می‌توان دریافت (فرم و رنگ و...)؛ یا می‌توان به‌صورتِ عددی و ریاضی برآورد (وزن، مقدار، اندازه و...). «کیفیاتِ ثانویه» اما ذهنی‌تر و حسی‌تر و سوبژکتیوتر است. احساسات را از زمره‌ی «کیفیاتِ ثانویه»، و حتا برخی فلاسفه آن را از «کیفیات ثالثیه» می‌شمارند. به این تفکیک البته انتقادهایی هم هست. گویا خلاصه یا چکیده‌ی این انتقادها این است که «فهم»ِ یک «پدیده»، سازوکاری‌ست پیچیده در درکِ توامانِ همه‌ی انواعِ این کیفیات.
من هم خیال می‌کنم ما در مواجهه با پدیده‌ها و «چیزها»، هر‌سه نوع کیفیتِ یادشده را، توامان و به‌شیوه‌ای بس غامض درک می‌کنیم؛ با این‌همه به‌نظرم به‌‌دلایلِ بسیار، بسیاری از ما، عمدتن به دریافت (نمی‌گویم درک)ِ همان کیفیاتِ اولیه بسنده می‌کنیم. این بسندگی به کیفیاتِ اولیه در زندگیِ روزمره مصداق‌های فراوان دارد:
تمایلِ گردشگری (چه آژانس‌ها و «راهنما»ها و چه خودِ گردش‌گران) به ابعاد و اندازه‌ها و تاریخ‌ها و «اطلاعات تاریخی» و تزیینات، و بی‌توجهی‌اش (نه حتا کم‌توجهی‌اش) به دریافت‌های حسی از مکان، از نمودهای همین بسندگی به کیفیاتِ اولیه است.
نمونه‌ی دیگرِ این بسندگی به کیفیاتِ عینی و صوری، نوعِ مواجهه‌ی ما با «شهر» است. جای دیگری درباره‌ی این نوع مواجهه با شهر به‌تفصیلِ بیش‌تر نوشته‌ام. آن‌جا نوشته‌ام: «از پرسه‌زنی در شهر، معمولن مقصود و هدفی داریم. پرسه‌زنی در شهر برای بیش‌ترِ ما معمولن باید کارکرد یا «فایده‌ای» داشته باشد. در این پرسه‌زنی‌های «فایده‌گرا» هم اگر حواسِ ما شهر را «می‌بیند»، وقت‌هایی‌ست که ابژه‌هایی ملموس و عینی، حواس و آگاهیِ ما را فرامی‌خوانند؛ ابژه‌هایی که رسمن حاویِ «ارزش» یا «اطلاعات»‌اند؛ ابژه‌هایی چون: اندازه‌های بزرگ، کیفیت‌های غلیظ، تاریخ، تزیینات و البته تغییراتِ شهریِ خیلی «اساسی» و «مهم»؛ و ابژه‌های عینیِ روزمره و دمِ دستی چون: قیمت و کیفیتِ اجناسِ مغازه‌ها، اخبارِ حراج، «شیکی»ِ مغازه‌ها و ویترین‌ها، تجملِ ساخت-و-ساز و... اما به کیفیت‌های ریز و کم‌تر آشکار و «غیررسمی»، کم‌تر حساسیم؛ و به‌خصوص به آن‌دسته از برداشت‌ها و مواجهه‌های ذهنی با شهر.»(2)
از نمود‌های دیگرِ بسندگی به کیفیاتِ اولیه، تمایل به جلال و تزیینات و مارک (برند) و فن‌آوری‌ست. این‌جا «هزینه» و پول، بنیان و معیارِ ارزش است: هرچه مجلل‌تر، گران‌تر؛ و هرچه گران‌تر، باارزش‌تر! ستاره‌های هتل‌ها، بیش و پیش از آن که از کیفیاتِ ذهنی یا حسیِ «اقامت» و «سکنا» حکایت کنند، از تجملات و امکانات حکایت می‌کنند.
تجمل، وانمایی‌ست. وانمود یا «شبیه‌سازی»ِ چیزی به چیزی دیگر است که «واقعی» یا «طبیعی» نیست؛ یا حداقل خیلی بیش و پیش از آن که واقعی و طبیعی باشد، نمادین است.(3)
تجمل و تزیین، نادانی‌ست. بلاهت و نادانی‌ای که از توهمِ جاودانگی برمی‌آید. مکانِ مجلل یا شییِ تزیینی انگار دارد به ما می‌گوید: «مرا ببین! من چنانم که برای همیشه بمانم!» برخلاف، در فضاهای «ساده»، در آن‌دست فضاها که فضا و کیفیتِ مصالح، در حد و قدرِ کارکرد (یا با تساهل: عمل‌کرد) است، موضوع یک‌سره چیزِ دیگری‌ست. (تشخیص و محکِ این در حدوقدر بودن یا نبودن البته به‌شدت ذهنی‌ست و از همین‌رو بسیار مناقشه‌انگیز.) در فضاهای ساده، حتا در فضاهایی که کمی فرسوده‌اند؛ در فضاهایی که حتا نوعی بی‌مبالاتی در اجرا و چیدمان هست، البته به‌شرطی که مکان، حس و معناهای خاصِ خود را داشته باشد، این کیفیاتِ ثانوی‌ست که با ما می‌ماند. در چنین مکان/فضاهایی، کالبد متواضع است. تواضعی که از نوعی آگاهی به میرابودن و دم‌غنیمت‌شماری حکایت دارد. فضایی که می‌گوید من تا وقتی هستم که تو هستی؛ و هردو می‌دانیم که زندگی چه‌قدر کوتاه است.
از اصلی‌ترین تکنیک‌های «وانمایی»، «تفاوت» است؛ متفاوت بودن به‌هر قیمتی؛ متفاوت بودن برای متفاوت بودن؛ اصرار به‌تمایزِ خود با «دیگران»، «آن‌ها»، «همه»، «عوام». این نوع «تفاوت»، وقتی که ما به‌صورتی ماهوی و «اصیل» متفاوت نیستیم، صرفن نوعی ژست، یا محترمانه‌تر، نوعی پرستیژ است؛ و چه آسان‌تر از این نوع متفاوت‌ بودن که ما را بلافاصله به‌چشم می‌آورَد؟
وجهِ دیگر و توامانِ «وانمایی»، «مصرف» است. «مصرف» به‌مفهومِ موسّعش؛ یعنی خوانشِ سریع و معمولن انفعالیِ رمزگانِ پیام‌هایی که توسطِ هر «سیستم» یا ساختاری (که می‌توان از آن با عنوانِ کلیِ «رسانه» یاد کرد) ارسال/ مخابره/ القا می‌شود. مخاطبانِ وانمایی، پیام‌های وانمایی را، از آن‌رو که سخت نمادین و باردارند، بلافاصله دریافت، رمزگشایی و «مصرف» می‌کنند. کیفیاتِ اولیه معمولن از این نوع بارهای نمادین، به‌شکلِ بارزتری برخوردارند و از همین‌روست که بلافاصله «دریافت» می‌شوند. کیفیاتِ ثانویه هم نشانه‌ها و نمادهای خود را دارد؛ اما خوانشِ این نشانه‌ها، پیچیده‌تر است و اصولن به سرعتِ کیفیاتِ اولیه قابل دریافت نیست. گفتم؛ خوانشِ رمزگان و پیام‌های کیفیاتِ ثانویه، نیاز به «تامل» دارد؛ و لازمه‌ی تامل، کُندی و آهستگی‌ست؛ همان متاعی که در روزگارِ ما، ازجمله از خیرِ سرِ فن‌آوری، سخت نایاب است.
ما در طراحیِ مجموعه‌ی «مهروماه»، به تجمل و بزکِ فضا و معماری اعتقادی نداشتیم (و البته این مجموعه به‌نظرم، از روشویی‌های مستراح‌ها که بگذریم، بزک و تزیین ندارد)؛ اما پافشاریِ کارفرما، تزیین و تجملِ نسبیِ مستراح‌ها، به‌خصوص روشویی‌ها، را سبب شد. او از اول هم می‌دانست که «مردم»، بیش از هرچیز، به‌قولِ خودش، به «کیفیت»ِ مستراح‌های مجموعه‌های بین‌راهی «حساس‌اند». البته کیفیتِ مصالح و نور، که کارکردِ بهداشتیِ فضا را ارتقا می‌دهد، بحثِ دیگری‌ست که گاهی جاها هم با تزیین و تجمل، مرزِ روشنی ندارد. این که کجا ما از «کیفیت» به حیطه‌ی «تجمل» می‌رویم؛ یا کجا از حدِ «سادگی» به حیطه‌ی بی‌کیفیتی و «معمولی» بودن می‌افتیم، بسیار نامعین و محلِ مناقشه است؛ مناقشه‌ای که احتمالن این یادداشت را هم بر لبه‌ی تیغ نگه می‌دارد!
به‌نظرم در مجموعه‌ی «مهروماه»، این تجملِ نسبیِ مستراح‌هاست که آن‌ها را، خیلی بیش از مثلن حسِ فضای آتریوم یا پیش از حتا کیفیاتِ ثانویِ همان روشوییِ مستراح‌ها، به‌ »چشم»ِ مردم می‌آورَد. این لوکسی و زرق‌وبرق، یا به‌قولِ معروف «شیکی»ِ مستراح‌ها، از همان کیفیاتِ عینی و رویی‌ست که بی‌هیچ نیاز به تامل و دقت و آهستگی یا کُندی (یعنی همان چیزها که برای درکِ کیفیاتِ ثانویه لازم است)، بلافاصله و به‌سرعت می‌توان دریافت؛ و مهم‌تر، می‌توان آن‌ها را با دوربین‌های فوری (دیجیتال)، ثبت و تقریبن بلافاصله، به‌همه‌جای دنیا مخابره کرد.
اصلی‌ترین نمودِ «وانمایی» و «تجمل» در مستراح‌های «سرای گردشگری مهروماه»، به‌نظرم گیاهانی‌ست که در روشویی و حتا کابین‌های مستراح‌ها می‌بینیم. توجه داشته باشیم که جز در کابین‌های شرقی که پنجره دارند، هیچ‌کدام از گیاهان، نورِ طبیعی ندارند! البته واضح و مبرهن است که «مطالعات»ِ زیادی انجام شده است تا گیاهانی این‌جا کاشته شوند که بدونِ نورِ طبیعی هم زنده بمانند! این که این گیاهان بعد از این هم هم‌چنان سرزنده خواهند ماند یا جای آن‌ها را گیاهانِ «مشابه»ِ مصنوعی خواهد گرفت، زمان مشخص خواهد کرد. در «آتریوم» هم گیاه هست: از آن گل‌وگیاهِ دورِ حوض که بگذریم، همین درختچه‌ها (که ما البته دل‌مان می‌خواست بلند‌تر و درخت‌تر (طبیعی‌تر) باشند و نشد) هم اگرچه خالی از آن وجهِ نمادین و وانمایانه نیست، اما به‌نظرم، حتمن از کاشتِ گیاه در مستراح‌ها، «طبیعی»تر و «واقعی»تر است؛ چرا که این آتریوم، نه‌تنها از نورِ طبیعیِ زیادی برخوردار است، درواقع استمرار و ادامه‌ی حیاطِ بیرون است. باوجودِ این، خودِ کاشتِ گیاه در فضای مصنوعِ سرپوشیده (از پاسیوهای خانگی تا آتریومِ مال‌های ریزودرشت)، یکی از پدیده‌های رایج و عادیِ روزگارِ ماست که تحلیل و واکاویِ خودش را می‌طلبد.
این که در زمانه و مملکتی که چنین به کارِ تخریبِ طبیعت و تاریخ همت کرده‌ایم، وانمایی‌های «طبیعی» و «سنتی» و «تاریخی» (یا به‌قولِ بودریار «شبه»ِ طبیعت، «شبهِ» سنت، «شبهِ» تاریخ)(4) ، چنین بازارِ داغی دارند، البته از آن تقارن‌های کنایه‌آمیز است که نمونه‌های آن در روزگارِ ما کم نیست.
نمودِ دیگری از تجمل را در تقلید و تکثیرِ عناصرِ به‌اصطلاح «سنتی» می‌بینم که این روزها بازارِ پررونقی دارد. تقلید و تکثیری که از «سنت»، پوسته‌ای خالی و رویی و لاجرم تزیینی را می‌گیرد؛ چون اساسن عمیق‌تر از این پوسته و سطحِ رویی را نمی‌بیند؛ فرصت ندارد یا حوصله ندارد و البته بلد نیست ببیند! مجموعه‌ی «مهروماه» هم البته از این (به‌قولِ امروزی‌ها) بازتولیدِ عناصرِ به‌اصطلاح «سنتی» مستثنا نیست (نه البته در مستراح‌ها). هرچند وانمایی‌هایی از این‌دست در مجموعه‌ی «مهروماه»، به‌هیچ‌وجه به‌‌‌گَردِ فاجعه‌ای که مثلن در مصلای اصفهان دارد اتفاق می‌افتد (و فقط یکی از نمونه‌هایش چاپِ نقشِ کاشیِ «سنتی» روی فایبرگلاس در ابعادِ خیلی بزرگ است)، نمی‌رسد. (تبرّی جستن از این نوع وانمایی‌ها و تقلیدها برایم اهمیت دارد و برای همین تاکید می‌کنم که آن‌چه از این‌دست در مجموعه‌ی «مهروماه» هست، مشخصن در غرفه‌ی سوهانِ ساعدی‌نیا و آن کافه/رستورانِ به‌اصطلاح «سنتی»، از حیطه‌ی کارِ ما بیرون بوده است.)                                                  اصفهان. آذر 95

پی‌نوشت‌ها:
1. سرای گردشگریِ «مهروماه». مجتمعِ خدماتی و گردشگریِ بینِ راهی. کارفرما: شرکتِ «مهروماه کویرِ قم» (صادق ساعدی‌نیا). نشانی: کیلومترِ 5 اتوبانِ قم- تهران. طرح و ساخت: شرکت مهندسان مشاور طرح و توسعه دلتا. طراحی معماری: احمدرضا حیدری. آرش اخوت
2. آرش اخوت/ «راوی: شهر»؛ جست‌-و-جوی شهرهای روایت‌ها/ مجموعه‌ی «راوی: شهر 1»/ فصل‌نامه‌ی زنده‌رود/ شماره 60/ بهار 1394
3. مفهومِ «وانمایی» را، علاوه‌بر مفهومی که احتمالن می‌توان از نظامِ اندیشه‌گیِ ژان بودریار، فیلسوفِ فرانسوی، با اصطلاحِ Simulation مستفاد کرد (و من نمی‌دانم تا چه‌حد آن را به‌دقت و درستی دریافته‌ام)، می‌توان زیرِ مفهومِ «اسنوبیزم» هم صورت‌بندی کرد. برای مطالعه درباره‌ی اسنوبیزم، ازجمله نگاه کنید به: محمد قائد/ جستارِ «اسنوبیسم چیست؟»/ در کتابِ دفترچۀ خاطرات و فراموشی/ نشر طرح نو
4. و خودِ بودریار هم از Boorstin نقل می‌کند. ن.ک: ژان بودریار/ جامعۀ مصرفی/ پیروز ایزدی/ نشر ثالث/ چاپ سوم 1390