August 20, 2016

مدتی بود شعری ننوشته بودم؛ اما شعر مدام با من است... تا دیروز عصر:

عصرِ جمعه

حوالیِ خودم.
دست‌هایم در منظر است
با این پیاله‌ی دردست
و این خیال
با صدای ریختنِ آب در حوض
با صدای باد در شاخه‌ها
با صدای وهمِ اتاق‌های خالیِ غروب.
حوالیِ من است
برگِ خشکیده‌ای که آجرفرشِ حیاط را می‌خرامد
خش‌خشِ خراشش
گربه را خشک می‌کند
خیره
با لورچِ چشم‌ها
حوالیِ من
در خودم
بی‌خیال.

            عصرِ جمعه 29 مرداد 95

June 16, 2016

گوشه‌هایی از «خودزندگی‌نامه‌ی شهریِ من»







April 26, 2016

جستارِ اولِ «پدرم»، که در این صفحه و بعد در فصل‌نامه‌ی «زنده‌رود» (ویژه‌ی پدران و فرزندان) منتشر شد، در ساختارِ خودش تمام شده بود؛ حرف‌های من اما درباره‌ی پدرم تمام نشده است. حالا جستارِ دوم:

اتاقِ پذیرایی
(پدرم. 2)

                                                                                                                                         برای مازیار

پدرم مردِ سرکشی‌ست. هرچند در رابطه‌اش با ما پسرهاش، در این رابطه‌ی ماهیتن محافظه‌کارِ پدر/فرزندی، همواره آن سویه‌ی محافظه‌کار و پند-و-اندرزگوش غالب است؛ اما او در ذاتِ خود سرکش است.
دورانِ کودکی و نوجوانی و جوانی‌اش، مملو از خاطراتِ شیطنت‌ها و سرکشی‌هاست که نقلِ شیرینِ هرکدام را من بارها و بارها، در طولِ این 40 ساله و چندی خاطره و حافظه‌ام، شنیده‌ام. سرکشی‌هاش اما، آن‌ها که به‌نحوی با من است و بوده است، حکایتِ خود دارد. به‌عبارتِ دیگر، آن سرکشی‌ها که بخشِ عمده و اصلی‌اش در تمرّدِ او از روالِ تربیتِ خانواده (کتابِ غیرمذهبی نخواندن و مجله نخواندن و سینما نرفتن و با دوستانِ غیرفامیل نچرخیدن و دیر به خانه نیامدن و به «خیابان» نرفتن و قهوه‌خانه نرفتن و سیگار نکشیدن و...) تبلور دارد، در رابطه‌اش با من در مقامِ یک پدر، آن هم ازاتفاق یک پدرِ محافظه‌کار و مبادیِ آداب، در شکل‌های دیگری بروز می‌کند.
پدرم، میانِ اهالیِ فامیلِ دور-و-نزدیک، یا حداقل میانِ دایره‌ا‌ی به‌نسبت وسیع از اهالیِ فامیلِ نزدیک‌تر، «عمومی»‌ترین آدمی‌ست که می‌شناسم. از سرکشی‌های او به‌نظرم، یکی و شاید مهم‌ترین- همین تمرّدِ او از «عمومی نبودن» است که در عمل و در گفتار، از اصلی‌ترین پرنسیب‌های فامیلِ متکبر و جدابافته‌ از «این عوامِ کالانعامِ» (1) ما بوده است. فامیلی که حتا از ازدواج با «غریبه» هم اکراه دارد! پدرم البته با «غریبه» ازدواج نکرد؛ اما دایره‌ی دوستانش، بیش از آن که از فامیل باشند، از «غریبه» بودند. مُکای او، عصرهای چارباغ، این «خیابان»ترین و عمومی‌ترین فضای شهریِ اصفهان دهه‌ی 40، و قهوه‌خانه‌هاش بوده و در میانِ آن‌همه دوستانی که با او، عصرهای تابستان و زمستانِ چارباغ را گز می‌کرده‌اند، کم‌تر، اگر اصلن، جوانی از فامیل بوده است.

مادر و پدرم سالِ 1348 ازدواج کردند. من سالِ 50 متولد شدم. سالِ 54، از آن خانه‌ی قدیمی و بزرگِ حیاط‌مرکزی در یکی از قدیمی‌ترین محله‌های شمالِ اصفهان (بن‌بستِ نقیب، کوچه‌ی مشیر فاطمی، محله‌ی طوقچی)، به خانه‌ی نونوارِ کوچکی در حاشیه‌ی جنوبیِ اصفهانِ آن روز نقل‌مکان کردیم؛ جایی که محیطِ پیرامونش، بیش از بافتِ شهری، بیابان و زمین‌های بایرِ خاکی بود که البته به‌سرعت ساخته شد.
این خانه‌ی نوساز و البته بسیار بدساخت، دیگر حیاط‌ش مرکز نبود. این‌جا، از آن «کریدور»ِ بلاتکلیف در وسطِ اعیانیِ خانه که بگذریم، «پذیرایی» نقطه‌ثقل بود که از همان سال‌ها، جز مهمانی‌های فامیلی و غیرفامیلی، هفته‌ای یک روز (اول عصرهای دوشنبه‌، بعد عصرهای چهارشنبه و بالاخره عصرهای پنج‌شنبه)، «سالن»ِ جمع‌آمدنِ بسیاری زن و مردِ تقریبن به‌تمام جوان بود که در دو چیز مشترک بودند: «غریبه» بودند (فامیل نبودند)، و کتاب‌خوان بودند یا حداقل داعیه‌ی علایقِ فرهنگی، البته در آن سال‌های پیش و پس از 57 به‌شدت آغشته به انواعِ گرایش‌های سیاسی، داشتند. جز این عصرهای مقرّر، کم‌تر عصر و شبی بود که صدای دل‌نوازِ زنگِ خانه، مهمانِ سرزده‌ای را میانِ اشتیاقِ برادرم و من پرتاب نکند. این‌جور مواقع، اگر تعدادِ مهمان‌ها زیاد نبود و با این «غریبه‌ها» رودربایستی هم نداشتیم، در همان «کریدور»، درغیراین‌صورت در «پذیرایی» جمع می‌شدیم. و چنین بود که درحالی که بچه‌های خاله و عمه، شب‌های طولانیِ زمستان را به برکردنِ درس‌ها و نوشتنِ مشق‌های مدرسه می‌گذراندند، ما دو برادر معمولن اوقات را در یکی از همین مجالسِ نیمه‌عمومی در محیطِ خصوصیِ خانه می‌گذراندیم که از «غریبه» مالامال، و متاعِ شعر و داستان و بحث‌های سیاسی و فرهنگی‌ش، از میوه‌ها و شیرینی‌ها بیش‌تر و دل‌چسب‌تر بود و البته از تعدادِ چای‌های صرف‌شده و سیگارهای دودشده هم دست‌کمی نداشت. در این‌میان، مازیار و من، که معمولن تنها بچه‌های این جمع‌ها بودیم، البته درکنارِ خودنمایی‌ها و (بعدتر) گاهی خواندنِ نوشته‌هامان، خیلی بیش از خوردنِ تنقلات و میوه‌ها، حرف‌ها و ژست‌ها و نوشته‌ها را می‌بلعیدیم.
آن روزها، به‌خصوص در سال‌های تاریکِ نیمه‌ی اولِ دهه‌ی 60، فضای عمومی یا سیطره‌ی عمومی، که پادزهرِ قوی و کارای هرنوع تمام‌خواهی و دیکتاتوری‌ست، توسطِ انواعِ نهادهای دولتی و نظامی و حکومتی، و هم نهادهای به‌شدت مذهبیِ مردمی، مصادره شده بود: از کافه‌ها و فضاهای عمومی‌ای از این‌دست که خبری نبود؛ هرنوع حضور در فضای عمومی و شهری هم، یا به تفریحاتِ «سالم»ِ خانوادگی محدود بود یا توسطِ یکی از همان نهادهای پیش‌گفته، به‌شدت برنامه‌ریزی و کنترل‌شده، و بیش‌تر یا شاید به‌تمام، صحنه‌ی نمایشِ حاکمان و دولت‌مردان بود تا از آنِ شهروندانِ عادی. در این‌میان، سیطره‌ی عمومیِ اصیل، یا درواقع آن‌چه، البته بسیار کم‌رمق، از سیطره‌ی عمومی در چنین زمانه و وضعیتی می‌توانست باقی بماند یا شکل بگیرد، به‌شکلِ غریبی (هرچند امرِ بی‌سابقه‌ای نیست) به حیطه‌ها و محیط‌های خصوصی، به پشتِ درهای بسته‌ی خانه‌ها می‌رفت؛ همان هم البته همیشه از لورفتن و هجومِ انواعِ نیروهای انتظامیِ رسمی و غیررسمی، واهمه داشت. یکی از این مکان‌های عمومیِ خصوصی، «پذیرایی»ِ خانه‌ی ما بود. در این «پذیرایی»، ما کتاب‌های «غیرمجاز» می‌خواندیم؛ فیلم‌های «غیرمجاز» می‌دیدیم؛ نقاشی‌های «غیرمجاز» می‌دیدیم؛ حرف‌های «غیرمجاز» می‌زدیم؛ نوشته‌های «غیرمجاز» می‌خواندیم و می‌نوشتیم و موسیقیِ زنده می‌شنیدیم. این‌همه را هم یک کتاب‌خانه‌ی خانگیِ به‌نسبت بزرگ، مملو از کتاب‌ها و مجله‌های «غیرمجاز»، پشتیبانی می‌کرد.
من خیال می‌کنم بسیاری خانه‌های مثلِ خانه‌ی ما، به سهم و شیوه‌ی خود، از آن تتمه‌ی کم‌رمقِ سیطره‌ی عمومی، دانسته و ندانسته، محافظت کردند و می‌کنند. در خانه‌ی ما این اتفاق، به‌واسطه‌ی عمومی بودنِ پدرم بود؛ عمومی بودنی که تبلورِ اصلیِ سرکشیِ ذاتی، (و البته به‌گمانِ من تا حدِ زیادی ناخودآگاهِ) اوست؛ حتا اگر ما دو برادر را با آن خطابِ همیشه، با آن انگشتِ بلندِ اشاره، به درس خواندن به‌جای کتاب‌ خواندن، به‌جای نشستن در آن‌ جمع‌ها (البته وقت‌هایی که نمره‌های مدرسه افتضاح می‌شد!) اندرز می‌داد؛ حتا وقتی ما را از «کوچه»، از «خیابان»، از «بیرون» برحذر می‌داشت.
                                                                                                                                اصفهان. فروردین 95

پی‌نوشت:

1.        از تکیه‌کلام‌های پدرِ پدربزرگم

April 12, 2016

نایین از شهرهای محبوبِ من است. گاهی شب‌ها می‌رویم نایین. با مریم؛ گاهی هم با بابا. تا می‌رسیم، اول به «مهمان‌سرای جهان‌گردی‌« (اثرِ زیبای فرهاد خسروی) می‌رویم که هنوز خیال‌انگیز و دل‌پذیر است. (از ایراداتِ تصرفات و طراحی‌های سال‌های اخیر که بگذریم.) اتاق که می‌گیریم، می‌آییم در پیاده‌روی خیابانِ اصلی‌اش، پایین تا بالا، قدم می‌زنیم. این خیابان برای بابا درست-و-حسابی یادآورِ چهارباغِ دهه‌ 40 است. هربار که می‌رویم، به تعدادِ مغازه‌ها و بوتیک‌های به‌اصطلاح لوکس اضافه شده؛ با این‌همه این خیابان هنوز از آن زرق-و-برقِ لوکس‌گرایی و تجمل‌دوستیِ نااصلی که خیابان‌های ما را دارد می‌خورد، فاصله دارد. هنوز نسبت و نشانی دارد از آن نوع کسب-و-کارِ کم-و-بیش آدم‌واری که پیش از آن که قرار باشد نیاز بزاید، با نیازهای واقعیِ آدم کار دارد (از نشانه‌های این سوداگریِ کم-و-بیش متناسب می‌توان به کم‌‌یابیِ بنگاه‌های املاک در این خیابان و درعوض، آگهی‌های شخصیِ A4 فروشِ خانه روی تابلوهای اعلانات اشاره کرد)؛ درعین‌حال که برای تماشا و پرسه هم مهیاست؛ چنان که ما هربار که به نایین می‌رویم و در این خیابان قدم می‌زنیم، چنین می‌کنیم و حداکثر نانی یا چیزی می‌خریم برای شامِ شبی که در اتاقِ دوبلکسِ مهمان‌سرا یا در حیاطِ جلوی اتاق‌ها و روی تخت‌های چوبی صرف می‌شود. این خیابان، «خیابان» است؛ همان نوع خیابانی که در دهه‌های 30 و 40 البته به‌مصافِ بازارِ مسقّفِ سنتی رفت گویا در همه‌ی شهرهای ما.
نایین از شهرهای محبوبِ من است. هنوز بیابان‌های زیبای اطرافِ شهر، در دسترس است و حسِ این بیابان‌ها، هرجای شهر که باشم، با من است. وقتی در حاشیه‌های شمالِ غربیِ شهر قدم می‌زنیم، خطِ آسمانِ شهر را، اصل مانده، می‌بینیم که هنوز هیچ بنایی به‌مصافِ منارِ مسجد جامع، گنبدِ آجریِ مقبره‌ی کنارِ مسجد جامع و ویرانه‌ی «نارین قلعه» نرفته است. (اصراری ندارم به حفظِ خطِ آسمانِ شهر در انحصارِ این ساختمان‌های تاریخی؛ اما امیدوارم اگر ساختمانِ معاصری روزی به‌مصافِ این ساختمان‌ها می‌رود، واقعن حرفی برای گفتن داشته باشد.) در پهنه‌ی آن آبیِ زلالِ آسمانِ کویری، شهرِ آجری هنوز پیداست.

عکس‌ها: زمستان 94



March 30, 2016

جمعه 28 اسفند 94، غروب شده بود دیگر که به‌صرافت افتادم بروم یک جفت کفشِ عیدانه بخرم. پرسه‌زنی‌ها و ویترین‌گردی‌ها، گذارم را به کوچه‌ای موازیِ چارباغِ عباسی انداخت؛ یک‌ راسته‌ی تجاریِ بیش‌تر پیاده که از خیابانِ شیخ‌بهایی به خیابانِ خوش (طالقانی) می‌رسد. انگار به چارباغِ عباسیِ دهه‌ی 40 خورشیدی وارد شده بودم؛ با تجاری‌های نه‌چندان و چه‌بسا نه اصلن سطحِ بالا؛ هرچند، مثلِ خودِ چارباغ عباسی، از رونق و لوکس‌گراییِ آن سال‌ها نشان داشت. حال-و-هوایی داشت. در آن‌میان، سه مغازه‌‌ی کفش دوزی/‌فروشی هم بود؛ هرسه از همان سال‌های دور، به ترکیبِ «دکوراسیون» و تابلوشان دست نخورده بود؛ آن هم با آن نام‌های ژیگول و آلامد و شیکِ آن روزها: «بوردا»، «پیکو»، «رکسانا مد» و البته به ترکیبِ فروشنده‌هاشان هم دست نخورده بود: سه پیرمردِ حداقل 70 ساله. مدلِ کفش‌ها هم، مدلِ کفش‌های فوکول کراواتی‌های دهه‌ی 40 و آن‌وقت‌ها بود. (از این قماش، کفش‌فروشیِ معروفِ دیگری هم در خیابانِ شیخ‌بهایی هست به‌نامِ «ناتالی» که فقط زنانه می‌دوزد. این یکی البته بابِ روزتر است.) این سه مغازه، وجهِ مشترکِ دیگری هم داشتند که البته یکی از وجه‌های افتراقِ اصلی‌شان با مغازه‌های مدِ روزِ بازار بود و همین هم مرا حسابی جذب کرد و آن (علاوه‌بر دست‌دوز بودنِ کفش‌ها) این بود که تقریبن هیچ مشتری نداشتند. با خودم گفتم باید از همین‌ها یک چیزی بخرم. دو سه بار ویترینِ هر سه مغازه را، که هر کدام بیش از 5-6 جفت کفش نداشت، بالا پایین کردم. راستش هیچ‌کدام از کفش‌ها را نمی‌پسندیدم! البته بعضی‌هاش به‌خصوص خیلی ظریفِ و زیبا بود؛ اما خیلی رسمی و خشک. گفتم یک جفت می‌خرم. یک بار می‌پوشم و بعد می‌دهم به یکی که از این نوع کفش‌ها می‌پوشد. بالاخره یکی از کفش‌ها را نشان کردم. واردِ مغازه شدم. سلام کردم. پیرمرد خوش‌آمدی زیر‌لبی گفت. از بازارگرمی‌ها و چرب‌زبانی‌های معمولِ فروشنده‌های مغازه‌های «توی بورس»، که به‌شدت معذبم می‌کند، اصلن خبری نبود خوش‌بختانه. کفش را نشان دادم و گفتم: «دوختِ خودتونه؟» گفت که بله. طبقِ معمول پرُوِ کفش و خریدش به 5 دقیقه نکشید. تا کفش را جعبه می‌کرد، پرسیدم چند سال است این‌جا مغازه دارد؟
-          55 سال.
بعد خنده‌ای کرد و گفت: «به‌نظرم شوما بچه بودین منو این‌جا می‌دیدین!»
گفتم: «نه. من تازه شما را پیدا کردم.»
چندان البته به این حرف‌ها وقعی ننهاد!
-          قیمتش چنده؟
-          120 [هزار] تومن.

بی‌هیچ چانه‌زدنی کارتم را دادم دستش. کارت را که پسم می‌داد گفت: «صدوده تومن کشیدم.»
امروز، روزِ اولِ سال، کفش را پوشیدم. بدک هم نیست. خدا را چه دیدید؟ شاید نگهش داشتم!




March 14, 2016

همیشه فکر کرده‌ام شهرِ آدم، یک‌جور سرنوشتِ اوست. شاید تنها سرنوشت؛ تنها چیزی که از قبل برای همیشه‌ی یک آدم رقم خورده است. منظورم از «شهرِ آدم» نه الزامن شهری‌ست که آدم در آن متولد شده. «شهرِ آدم» شهری‌ست که آدم در آن بالیده است. به‌نظرم آدم از شهری که در آن بالیده، یعنی حداقل بخشِ قابل‌توجهی از کودکی تا جوانی‌اش را در آن گذرانده است، حتا اگر از آن عزیمت کند هم رهایی ندارد. شهرِ آدم تا آخرِ عمر با آدم است؛ چه از آن خوشش بیاید چه بدش بیاید.
من شهرم را خیلی دوست دارم. از کالبد، درواقع از ساختارِ کالبدیِ اصلی‌ و تاریخی‌اش، از رودخانه‌اش، حتا اگر خشک باشد، از نمونه‌های خوبِ معماریِ قدیم و انگشت‌شمار نمونه‌های جدیدش، از کوهِ صفه‌اش، از همین تفاله‌ای هم که از چارباغِ عباسی مانده است و چندتایی چیزهای دیگرِ کالبد و منظرش و به‌خصوص از آب-و-هواش و اردی‌بهشت و پاییزش لذت می‌برم. حتا از غبارِ این شهر هم خوشم می‌آید. اما از محتوای شهر؟ نه. هفت پشتم اصفهانی‌ست؛ اما چیزی در محتوای اجتماعی/فرهنگیِ این شهر نهفته است که می‌آزاردم. آمیزه‌ای از محافظه‌کاری و منفعت‌طلبیِ توامان و شکل‌هایی از عامی‌گری (ترس از تمایز و میلِ به پنهان شدن در جماعت) و یک‌جور نرمال بودن و حدِ وسط بودنِ افراطی که انگار هرچه هم می‌گذرد، غلیظ‌تر و عمیق‌تر می‌شود.

گاهی دلم می‌خواهد از اهالیِ یکی از شهرهای کوچکِ ایرانی اما غیرِ فارسی‌زبان بودم. گاهی دلم می‌خواهد کُرد بودم مثلن. از یکی از اقوامِ ایرانی که زبانِ مادری‌اش زبانِ رسمی نیست بودم. اما نیستم. دلم می‌خواهد از «مرکز» نبودم؛ از حاشیه بودم. اما نیستم. من برای همیشه اصفهانی‌ام.

February 23, 2016

ورسیونِ غیرنهایی!

«[...] و آنجا هم بدونِ شک بخشی از یک خانه. برخوردِ یک بمب نمای آن را از هم درانده؛ قفسِ یک پرنده هنوز در جایی که احتمالاً پذیرایی‌شان بوده آویزان است...»
(ویرجینیا وولف. نقل از: سوزان سونتاگ/ نظر به درد دیگران/ ترجمه احسان کیانی‌خواه/ نشر گمان/ 1393)
«البته معلوم است که فضا و نمای شهری قطعاً از جنسِ گوشتِ تنِ انسان نیست. با این حال، ساختمان‌های متلاشی‌شده نیز تقریباً به همان اندازه گویا هستند که اجسادِ کفِ خیابان.»
(سوزان سونتاگ/ نظر به درد دیگران/ ترجمه احسان کیانی‌خواه/ نشر گمان/ 1393)

  1. پذیرایی    
این هم که حتمن پذیرایی‌ست
(پرده را تکان بده!)
شومینه‌ی ویکتوریایی
سینه از گلوله‌ها سوراخ
شکسته تاج
وانهاده
گود
اِشباع از اَشباحِ سرد
                    سیاه
                    آوار
آسمان تاق است
تاقِ قابِ دیوارهای رُمبیده
سررفته
از غبار
از حفر
از مغاک
از تهی
از ملال
چل‌چراغِ هزار شعله
در جوخه‌ی آسمانِ مجلل
آونگون
هر شعله چکیده بر فرش‌های ابریشم
«چون زرِّ گدازنده»[1]
«چکانیش» بر هوارهای تفتیده
توفیده
از وزشِ پرده‌های تور     دریده
           پرده‌های مخمل    دریده
          پرده‌های ساتن     دریده
شمایلِ گچی
گچ‌بری
مقرنس
بی‌سر
دستان
دهان
دریده
شکم
دریده
پَرکشان
از پنجره‌های خالی.
دسته
پایه‌های مبل‌های آن‌چنانی
گوشه
گوشه
گوشه
گوشه‌های خنده‌های یادگاری
در قاب‌های فتوخاطره
با شیشه‌های شکسته...

این عینک دیگر از کی‌ست؟

  1. اتاق‌خواب
لت‌های میزِ آینه را ببند!
تخت
خواب‌های
خالی
از آه
آه‌های های
پاره از آوازِ لبریز
پاره
پاره.
کمد
قواره‌ی شلیک
لنگه‌های دربه‌در
در جوخه‌ی کاغذهای دیواریِ بی‌دیوار
(آی کاغذهای دیواری!
کاغذهای دیواری!)
برقِ آسمان
در مغاکِ گودِ آینه‌های آرایش
رژِ لب‌های گزیده
لاک‌های زخمی
سرمه چشم‌های شکسته
سرخاب‌های تاریک
هر تَرَکِ هر لتِ لنگه‌به‌لنگه‌ی آن میزِ آینه
چشمی‌
لبی‌
گونه‌ای
ابرویی
آسمانی.

لت‌های میزِ آینه را ببند!
«دریا نیز می‌میرد».[2]

  1. آشپزخانه
ناهار
صبحانه
شامِ آخر.
میزِ متروک!
میزِ متروک!
 


دری که کوبه ندارد
دری که دیوار ندارد...
                                                اصفهان و همه‌ی جهان. زمستان 94



[1]  بنگر به ستاره که بتازد سپس ِ دیو/ چون زرّ گدازنده که بر قیر چکانیش (ناصر خسرو)
[2]  لورکا/ شاملو

January 14, 2016

این جاده، مقصدِ من است؛ گاهی تنها، گاهی با مریم، گاهی با مریم و بابا. اما نه بیش‌تر. این جاده، مقصدِ من است. مثلِ یک متن است؛ ساختارِ یک متنِ کلاسیک را دارد: به‌آرامی شروع می‌شود؛ بالا می‌رود؛ بالاتر. در گردنه‌ها می‌پیچد؛ در سراشیبی می‌‌افتد و به‌آرامی تمام می‌شود





December 30, 2015


دو جستار در سایتِ انسان‌شناسی و فرهنگ:

مقدمه‌ای برپدیدارشناسیِ کافه و کافه‌نشینی درروزگارِ ما

تفکر به‌مثابه‌ی نقل قولِ مستقیم و غیرمستقیم یا این یک «مقاله» نیست

December 24, 2015

شما هم اگر مثلِ من چندان امیدوار نیستید که نسلِ ما بتواندِ طعمِ خوشِ یک رفرمِ مسالمت‌آمیزِ سیاسی را بچشد، اقلن کتابِ «فانوسِ جادو» (تیموتی گارتون اش/ فانوس جادو. انقلاب‌های 1989 به‌روایت شاهد عینی/ ترجمه فرزانه سالمی/ ویراستار: خشایار دیهیمی/ نشر آگه/ چاپ اول تابستان 1393) رابخوانید؛ که تکه‌هایی از آن را در زیر می‌آورم. تاریخ‌نگاری، به‌خصوص وقتی سویه‌ای ادبی و داستانی، یا دقیق‌تر، جستاری هم داشته باشد، خوبی‌اش همین است که ما را در تجربه‌ی دیگران، در طعمِ خوشِ زندگی‌های دیگر، سهیم می‌کند.
البته منظورم تقلیدِ آن رفرم‌های دهه‌ی 80 اروپای شرقی نیست؛ چنان‌که نویسنده‌ی کتاب هم جایی می‌گوید: « این الگو در کلیتش در جاهای دیگر قابل تقلید نیست، امّا یقیناً بی‌تاثیر هم نیست.» از این گذشته، به‌گونه‌ای مستدل و نامستدل خیال می‌کنم نسلِ ما و نسلِ تازه‌ای که دارد آرام آرام در صحنه‌ی سیاسیِ این مملکت پا به منصه‌ی ظهور می‌گذارد، خیالِ انقلاب، به‌معنیِ کلاسیک و خشونت‌بارش، ندارد و چه‌بسا به‌نظر برسد که آوردن و تاکیدِ این نوشته‌ها، حرفِ تازه‌ای نیست یا اصلن ضرورتی ندارد. اما به‌نظرم اگرچه ما گویی به‌شیوه‌ای شهودی از خشونت و انقلاب برای رفرم‌ِ سیاسی در ایران می‌‌پرهیزیم، اما حتمن به شناخت و مطالعه‌ی نمونه‌های انضمامیِ این نوع رفرم‌ها، برای شکل دادن به الهامات و شهودهامان(!) نیاز داریم.

ساعت هفت‌و‌نیم. کنفرانس مطبوعاتی. هاول و دوبچک با هم روی صحنه. آنها تازه شروع به جواب دادن به سؤال‌هایی دربارۀ تصور متفاوتشان از سوسیالیسم کرده‌اند که ناگهان کسی خبر می‌آورد که در تلویزیون اعلام شده که کل پولیت‌بورو و دبیرخانۀ کمیتۀ مرکزی [حزب حاکم] استعفا داده‌اند. صحنۀ تئاتر [محل برگزاری کنفرانس مطبوعاتی] از کف و سوت و هلهله منفجر می‌شود. هاول می‌جهد و با دست به نشانۀ پیروزی علامت V را نشان می‌دهد و دوبچک را در آغوش می‌گیرد. یکی برای آنها شامپانی می‌آورد. هاول گیلاسش را بلند می‌کند و به سلامتیِ "چکسلواکی آزاد!" می‌نوشد.


 [روزِ بیستم] دانشجویان هم تظاهرات دیگری برگزار کردند، و دقیقاً در همان مسیری راهپیمایی کردند که در «روز اول» راهپیمایی کرده بودند: در طول ساحل رودخانه، به سمت راست در تئاتر ملی، تا خیابان نارودنی تا میدان ونتسسلاس. این بار دیگر خبری از پلیس گارد و سنگرگرفته، چه کلاه‌خود سفید چه کلاه‌قرمز، نبود، چون این‌ بار پلیس، به معنای واقعی کلمه در اختیار خود آنان بود.

  
ایدئولوژی برای اشغال معنایی حوزۀ عمومی حیاتی بود. تلفیق سانسور و حاکمیت انحصاری تقریباً کامل حزب-دولت [کمونیست] بر رسانه‌های جمعی، ارتشِ لازم برای اشغال معنایی را فراهم می‌آورد؛ ایدئولوژی، در همان شکل بی‌اعتبار روزمرّۀ خبررسانی‌اش مهمّات این ارتش بود. امّا هر قدر هم که این ساختارِ دروغ‌پردازیِ سازمان‌یافته منفور و باورنکردنی بود، باز این دروغ‌پردازی ایدئولوژیک کارکرد سدکنندۀ خودش را داشت. اینها دیگر کسی را به تحرک وانمی‌داشت، اما هنوز باز جلوی بیان عمومی آرزوهای مشترک و حقایق مشترک معلوم بر همگان را می‌گرفت.


اکنون به فراموشی سپردن اینکه تا تقریباً همین دیروز تقریباً همه در آلمان شرقی و چکسلواکی زندگی دوگانه‌ای را می‌زیستند آسان است: در ملأ چیزی می‌گفتند و در خلوت خودشان چیزی دیگر. این مضمون اصلی آثار مقاله‌ای واتسلاف هاول در طول دهۀ گذشته بود و یکی از مضامین اصلی که او با هیجان در خطابۀ سال 1990اش در کسوت ریاست جمهوری بدان بازگشت. او در این خطابه گفت: «بدترین چیز این بود که محیط اخلاقی را ویران کردند. ما از نظر اخلاقی همگی‌مان بیمار هستیم، چون همگی‌مان عادت کرده‌ایم چیزی بر زبان آوریم و چیز دیگری در ذهن داشته باشیم.» و: «همۀ ما به نظام توتالیتری عادت کرده‌ایم، آن را همچون واقعیتی تغییرناپذیر پذیرفته‌ایم و بدین‌ترتیب گذاشته‌ایم به حیاتش ادامه دهد... هیچ‌یک از ما صرفاً قربانی آن نیستیم، چون همۀ ما در خلق [و بقای] آن با کمک هم دست داشته‌ایم.»


در جاهای دیگر، خشونت فقط محدود به همان خشونتی شد که پلیس در آغاز کار به خرج داد. تظاهرات‌کنندگانِ جوان در برلین شرقی و پراگ شمع‌هایی را در برابر پلیس‌هایی گذاشتند که با باتوم جوابشان را دادند. در مارسییز 1989 خوانده نمی‌شد «شهروندان، مسلح شوید»، بلکه خوانده می‌شد: «شهروندان شمع به دست بگیرید.» روحیه و سنّت عدم خشونت را می‌توان در تاریخ همۀ اپوزیسیون‌های دموکراتیک اروپای شرقی در سرتاسر دهۀ 1980 یافت. بخشی از آن جنبۀ پراگماتیک داشت: طرف مقابل تا دندان مسلح بود. اما بخشی از آن هم جنبۀ اخلاقی داشت. این نحوۀ بیانی بود برای اینکه می‌خواهند در چه وضعی زندگی کنند. آنها می‌خواستند در آغاز همانگونه رفتار کنند که قصد داشتند تا پایان همانگونه بمانند. آدام میچنیک می‌گوید، تاریخ به آنها آموخته بود آنهایی که با حمله به قلعه‌ها و زندان‌ها می‌آغازند در آخر قلعه‌ها و زندان‌های خودشان را می‌سازند.


ایدۀ تازۀ 1989 انقلاب غیرانقلابی بود. وقتی دربارۀ این وقایع سخن می‌گوییم، کلمۀ انقلاب همیشه باید با یک صفت مشروط شود -«صلح‌آمیز» یا «تکاملی» یا «خویشتندارانه» یا «مخملی»- چون رهبران جنبش‌های مردمی عامدانه عزم کردند که کاری متفاوت از الگوی انقلاب کلاسیک، آنگونه که از 1789 تا 1917، تا انقلاب 1956 مجارستان رخ داده بود، انجام دهند. [...] یک بخش اساسی و شکل‌دهندۀ انقلاب‌های پیشین خشونت انقلابی بود. در اینجا تلاشی آگاهانه صورت گرفت تا از خشونت پرهیز شود.


الگوی 1989 ترکیبی است از پافشاری مطلق بر عدم خشونت با استفادۀ فعالانه و فوق‌العاده مبتکرانه از نافرمانی مدنی توده‌ای، توسل ماهرانه به رسانه‌های غربی، افکار عمومی، و دولت‌ها، و آمادگی برای مذاکره  و مصالحه با صاحبان قدرت، و درعین‌حال سر باز زدن از عضویت در مجموعۀ دولت. در این الگو اعتصاب‌های اشغالی و تظاهرات مسالمت‌آمیز به کار گرفته می‌شوند، امّا در عین‌حال گفتگوهای سرّی هم جای خودشان را دارند. از فشار اعتراض عمومی از طریق نخبگان اپوزیسیون استفاده می‌شود تا انتقال قدرت[،] مسالمت‌آمیز و از طریق گفتگو و مصالحه صورت پذیرد. اگر نماد 1789 گیوتین بود، نماد 1989 میزگرد بود.
این الگو در کلیتش در جاهای دیگر قابل تقلید نیست، امّا یقیناً بی‌تاثیر هم نیست.


اگر از من می‌خواستند روی یک کارت پستال اجزای الگوی تازۀ انقلاب را یادداشت کنم، می‌نوشتم: توده، نافرمانی مدنی مسالمت‌آمیز، که مسیرش را نخبگان اپوزیسیون مشخص می‌کنند؛ توجه و فشار جهان بیرونی؛ گذار از طریق مذاکره و مصالحه در میزگردها؛ و آنگاه یک کمیتۀ حقیقت‌یاب.



December 15, 2015

درست خاطرم نیست؛ هانری لوفور یا گاستون باشلار از سه نوع فضای «حس شده»، «درک شده» و «زیسته» می‌نویسد؛ درواقع از سه نوع مواجهه یا ادراکِ ما از فضا. گرچه مرزِ خیلی تیزی میان این سه نوع ادراکِ فضا نیست به‌نظرم؛ اما آن «فضای زیسته» موضوعِ خیلی مهمی‌ست. تفاوتِ فضای زیسته با آن دو نوع دیگر شاید ازجمله این است که فضای زیسته (که آن را زیسته‌ایم؛ مثلِ فضاهای روزمره‌مان) ما را دربر دارد؛ بر ما محیط است. فضای زیسته بخشی و نوعی از ناخودآگاهِ ماست و از همین‌رو کم‌تر به آن می‌پردازیم. از فضای زیسته که می‌خواهیم سخن بگوییم، از چه می‌گوییم؟
نوعِ مواجهه‌ی ما با «فضای رسمی»، معمولن ما را، در بهترین حالت، در سطحِ همان فضای حس‌شده یا حداکثر «فضای درک‌شده» نگه می‌دارد. منظورم از «فضای رسمی»، فضایی‌ست که رسمن موضوعِ بازدید‌های عمومی و عمدتن گردش‌گرانه و گردش‌پسندانه است. نه زمان و نه روی‌کردها و نه روش‌های رسمی و رایجِ ادراکِ فضا، امکانِ زیستنِ فضا، یا درکِ زیستیِ فضا را فراهم نمی‌کنند. در زمانی محدود، معمولن هم با خیلِ هم‌سفران، با دوربین‌های دیجیتال و تازگی با گوشی‌های همراه (و این خیلی مهم است) به مکانی/فضایی می‌رویم و آن را «تماشا» می‌کنیم و از همه‌جاش، اگر نه فقط از خودمان، عکس‌های بسیار می‌گیریم. بودن‌مان را در آن فضای رسمی، ثبت و منتشر می‌کنیم و رسمیت می‌بخشیم.
اما ادراکِ زیستی یا زیسته‌ی فضا، تازه بعد از رفتنِ هم‌سفران و خاموش کردنِ دوربین‌ها و گوشی‌ها شروع می‌شود. زیستنِ یک فضا، به‌معنیِ تبدیلِ آن به فضایی روزمره (نه به‌مفهومِ بدِ رایجِ آن)، البته فقط به این معنی نیست که در آن فضا، به‌صورتی مدام و پیوسته وروزمره (این یکی به‌معنیِ رایجِ آن) بگذرانیم (زندگی کنیم)؛ می‌شود به شکل‌های دیگری هم فضا را زیست:
1. پاییز بود. با مریم به روستایی به‌نامِ «قارنه» رفته بودیم. در کوچه-پس-کوچه‌های خالیِ بخش‌های متروکِ روستا قدم می‌زدیم. انارهای حیاط‌های متروک رسیده بود. تعدادی چیدیم و در حیاطِ یک خانه‌ی قدیمیِ نیمه‌ویران ساعتی نشستیم به انار خوردن. آن‌وقت بود که متوجه شدم این کارِ ما، همین اناردزدی و ساعتی نشستن در حیاط و خوردنِ انار، بی‌آن که عکسی بگیریم یا حتا در-و-دیوار را تماشا کنیم، در ادراکِ ما از آن فضا چه‌قدر موثر است؛ بیش از هر توضیحِ راهنما و هر اطلاعاتِ علمی در کتاب‌های چنین و چنان. این درک، این درکِ زیسته را به آسانی نمی‌شود بیان کرد. مثلِ طعم است. واژه‌ی خوبی‌ست. ما طعمِ فضا/مکان را چشیدیم. همین است وقتی روزی دیگر، از اتفاق در پاییزِ دیگری (و این پاییز‌ها نقشِ زمان را در فضای زیسته نشان می‌دهند)، چهار پنج نفری بودیم در حیاطِ خانه‌ی متروکه‌ی روستایی در اطرافِ کاشان؛ دم‌دمِ غروب؛ ساعتی آتشی روشن کردیم؛ «چای آتیشی» دم کردیم و نوشیدیم. از ما بنماند جز اجاقی سرد!
2. گاهی صبح‌های غیرتعطیل کار را تعطیل می‌کنم. کتابی برمی‌دارم و به حیاط مسجدجامع می‌روم. البته مسجد جامع اصفهان از آن «فضاهای رسمی»، به‌شدت «رسمی»ست؛ اما من می‌کوشم مواجهه‌ای غیررسمی با آن داشته باشم: حتی‌المقدور از دستِ بلیط‌فروش می‌گریزم؛ جانِ خودم نه به‌خاطرِ پولش! به‌خاطرِ این که بلیط خریدن برای ورود، بخشی‌ست از همان رسمیت بخشیدن. برای ورود به هیچ فضای زیسته‌ و روزمره‌ای بلیط نمی‌خریم! بقیه‌ی 9 درِ مسجدجامع بسته است معمولن؛ وگرنه از همه بهتر زمانی‌ست که از ورودی‌هایی جز «ورودیِ اصلی» و رسمیِ مسجد، از درهای کوچکِ داخلِ بافت، واردِ حیاط بشوم. می‌روم توی حیاطِ مسجد و حتی‌المقدور بی‌اعتنا به بنا، می‌نشینم جایی در سایه (تابستان‌ها) یا در آفتاب (زمستان‌ها) یا گوشه‌ای در شبستانی و مشغولِ خواندن می‌شوم. گاهی اگر حیاط خیلی شلوغ نباشد، گوشه‌ای می‌خوابم. باید یک روز چندتایی انار هم دنبالم ببرم و گوشه‌ای از حیاط بنشینم به خوردنِ انار. ظهر می‌شود. از مسجد بیرون می‌آیم. به مریم زنگ می‌زنم بیاید برویم یک کبابیِ گم‌نام در بازارچه حاج محمدجعفر کبابی بزنیم. جای هیچ‌کس هم خالی نیست!

November 12, 2015

پیش‌ازظهر بود.؛ ظهر بود دیگر. دفتر بودم. بابا زنگ زدند که ناهار چی‌کار می‌کنی؟ میری خونه؟ گفتم فکر نکنم برسم. گفتند من یه‌کم جگر گرفتم بیا با هم بخوریم. گفتند کمه اما بیا. گفتم من 2 زودتر نمی‌رسم اون‌جا. گفتند خوبه تا من آماده کنم. 5 دقیقه به 2 رسیدم آن‌جا. 4 سیخ ساخته بودند از جگر و قلوه و چند پر دنبه. گفتم دنبه؟ گفتند آره. آتش مفصلی از میوه‌ی کاج هم به‌راه بود که برای جگر خیلی زیاد بود. باری در حیاط کباب کردیم و کنارِ بخاری خوردیم و هرچند ظهرها اهلِ جگر نیستم، خیلی لذت بردم. بعد یک‌ربعی روی یکی از مبل‌های اتاق پذیرایی خوابیدم. بابا کنارِ بخاری کتاب می‌خواندند. بعد هم خداحافظی کردم و رفتم.
غروب بود. شب بود دیگر. زنگ زدند گفتند: «من هنوز مستِ دیدارِ ظهرم


November 07, 2015

                برای مریم
نَقرِ نُقره بر دشت
سلخ‌ها
آبگینه از اشک
جیغِ جغد
سووووتِ مار
هووووی باد
زاویه‌ی غار
خار خار خار
از دشتِ شب
جیغِ شغال
می‌کِشد.

جا مانده‌ایم
راه نیست
آینه‌‌ها از شب لبریز
ما
از هم.
            اصفهان. آبان 94

October 12, 2015


کاری که مدت‌هاست با خیالش سر کرده‌ام؛ بالاخره عملی شد هرچند تمام نشده است. فعلن اسمش را گذاشته‌ام «خودزندگی‌نامه‌ی شهریِ من». به این مجموعه البته می‌توان پارامترهای بیش‌تری افزود؛ ازجمله مثلن نوعی درجه‌بندیِ مسیرهای پررفت-و-آمدم یا درجه‌بندیِ مکان‌ها برحسبِ پارامترهای متنوعی مثلِ خاطرات، اهمیت و تاثیرگذاری در زندگی، میزانِ حضور در این مکان‌ها و... البته هرچه این پارامترها و درجه‌بندی‌ها بیش‌تر باشد، این «نقشه» حرف‌های بیش‌تری خواهد داشت.
اگر هرکس از زندگی‌ش یک چنین نقشه‌ای بسازد، مجموعه‌ی کم‌نظیری خواهد شد برای انواعِ مطالعاتِ شهری.

توضیح: دایره‌ی قرمز در بالای نقشه‌ها، محلِ تولدم و دایره‌ی آبی، خانه‌ی مادر/پدری‌ست.

پ.ن. از آرزوهام این است که این نقشه را با خلاصه‌هاش، همراه چند تک‌نگاریِ چند خیابان و چند جستارِ شخصی درباره‌ی اصفهان، روزی روزگاری در هیاتِ کتابی جمع کنم.













September 03, 2015

پدرم

پدرم


«مرگ هرکسی، با مرگ پدرش آغاز می‌شود.» جستارِ «پدرم»ِ اورهان پاموک، با این جمله تمام می‌شود. مرگ هرکسی با مرگِ پدرش آغاز می‌شود؟ اولن اگر این گزاره‌ی قصار را در زمینه‌ی جستارِ پیش آن بخوانیم، منظورِ پاموک از «هر کسی»، آن‌هاست که حضور و محضرِ پدر را درک کرده‌اند. پس قاعدتن آن‌ها که در کودکی یا در بدوِ تولد، پدرشان را از دست داده‌اند یا به‌هردلیل محضرِ «پدر» را درک نکرده‌اند، از این حکم و جمله‌ی قصار مستنثناند!
از این که بگذریم، این گزاره، سخت نرینه‌بنیاد به‌نظر می‌رسد. گویی تمامِ وجودِ «هر کسی» در وجودِ پدرش خلاصه می‌شود! انگار این گزاره دارد به‌شیوه‌ای رومانتیک و ریاکارانه، سیطره‌ی «پدر» بر هستیِ آدمی را، مُهرِ تاکید و تایید می‌زند.
پدرم مردِ «مقتدر»ی‌ست. از آن مردها که معروف است می‌گویند «شخصیتِ محکمی» دارند. تکلیفش با همه‌چیز، تیز و تند روشن است؛ و از فرطِ صداقتی غریب، از اظهارِ صریحِ نظرهاش پروایی ندارد. همین صداقتِ کم‌یابش او را وامی‌دارد در هر مجلس و جمعی نظرش را درباره‌ی موضوعِ مجلس (از ادبیات تا شهرسازی، از خوراک تا اینترنت و...)، خیلی سریع و صریح و ساده و روشن، و البته به‌همان اندازه تیز و تند و محکم، ابراز کند. خوش‌سخنی، سابقه‌ی سال‌ها معلمی، و واهمه و انزجار از ابهام و پیچیدگیِ سخن، معمولن این اظهارنظرها را، طول و تفصیلی هم می‌دهد. این‌همه از او، در جمع‌ها، از جمع‌های خانوادگی تا جمع‌های به‌اصطلاح «فرهنگی»، سیطره و سایه‌ای می‌سازد که جوِ مجلس را اشباع می‌کند گاهی. در ایامِ جوانی‌اش که من نوجوانی بودم، این سایه غلیظ‌تر بود؛ در این سال‌های کهن‌سالی، از تواضع و پختگی، این سایه رقیق‌تر است و هربار می‌کوشد خود را از فضای مجلس برکشد. این برکشیدن مرا مشوّش می‌کند.
زندگیِ من، (که تا یادم می‌آید، از این مجلس‌ها، به‌خصوص از آن نوعِ به‌اصطلاح «فرهنگی»اش انباشته است) به‌طورِ کلی به‌مجلسی بزرگ و طولانی می‌ماند که در تمامِ طولِ آن، اشاره‌ها، میمیک‌ها، اطوارها، تکیه‌کلام‌ها، زیر-و-بم‌های صدا و سخنِ پدرم، چشم و گوش و ذهنِ مرا رها نمی‌کند.
در این بیغوله من چه می‌کنم؟ سکوت می‌کنم. معمولن سکوت می‌کنم؛ اگرچه، به‌خصوص از بعدِ نوجوانی، با بسیاری از نظرها و تحلیل‌های «پدر» موافق نبوده‌ام، اما سکوت می‌کنم؛ چون تابِ این سایه و سیطره را ندارم. او در دریافت (و نه الزامن درک) و تحلیلِ موضوع و جمع‌بندیِ افکارش، به‌‌مراتب از من ماهرتر است. از این گذشته، به‌هرحال او «پدر» است.
مثلن همین موضوعِ «عوام» که گویا از اتفاق، ذهنِ هردوی ما را هم‌زمان به خود مشغول کرده است. به‌نظرم در ایده‌ی «عوام» و کلیاتِ آن هم‌نظریم؛ اما خیال می‌کنم از حدِ ایده و کلیات که بگذرد، در صورت‌بندیِ موضوع، در ساختارِ بحث و نظر، و در نتایج و احکام، اختلاف‌نظرهای زیادی داریم. چند-و-چونِ این بحث در حوصله‌ی این نوشته نیست؛ اما او، به‌خصوص این چند ماهه، هربار دیده‌ام، با هرکسی که نشسته‌ از این موضوع گفته؛ و من، که به‌همان دلایلی که گفتم چندان اهلِ بحث و گفت-و-گو نیستم، سکوت کرده‌ام؛ حتا وقت‌هایی که نظرهاش را قبول نداشته‌ام یا حتا وقتی این حکمِ عجیب و چندش‌آورِ «عوام، عینِ نجاست‌اند» را تکرار می‌کند.
من سکوت می‌کنم؛ به‌خصوص از چند سال پیش، که علاوه‌بر سکوت، سعی کرده‌ام از این «مجلس»ِ عظیم و طولانی بپرهیزم. به مجلس‌های «فرهنگی»، که هنوز هم، شکسته بسته، طبقِ سنتی کم‌کم 40 ساله، در عصرهای خانه‌ی پدرم برقرار است، مدت‌هاست نمی‌روم. به مجلس‌های «فرهنگی»ِ دیگران هم معمولن نمی‌روم و سعی کرده‌ام از این مجلسِ بزرگی که سراسرِ زندگیِ مرا در خود برگزار کرده است، هرچه بیش‌تر گوشه بگیرم.
سال‌هاست کوشیده‌ام پدرم را از خودم بیرون کنم؛ «پدر»ی را که در من است؛ از دانه‌های قهوه‌ایِ روی دست‌هام؛ از اطوارهام؛ از رسم‌الخط و همین در گیومه‌گذاشتن‌های مدام تا نظرگاه‌ها. از عینی‌ترین تا انتزاعی‌ترین حیطه‌های من؛ او در من است. خودم را از او بیرون می‌کشم. «پدر» را از خودم بیرون می‌کنم؛ او را که هنوز به‌تمامی در من است: هنوز هم هرچه می‌نویسم، یا حتا فضایی و بنایی طراحی‌ می‌کنم، دیگر نشانش هم ندهم، مدام با خودم، در وجهی و سطحی از ناخودآگاهم انگار، به نظرِ او فکر می‌کنم.
با این اوصاف، به‌نظرم حکمِ پاموک را باید برعکس کرد. چیزی شبیه این: هرکسی با مرگِ پدرش متولد می‌شود. وقتی از سیطره و سایه‌ی تمام‌خواهِ «پدر» بیرون می‌آییم، متولد می‌شویم. خودمان می‌شویم. خودمان؟ اما این «خود»، چی‌ست؟ مرگِ «پدر» (و این مرگ، فقط یا چه‌بسا اصلن، مرگی کالبدی نیست)، درست مثلِ تولد، ما را، یا حداقل مرا، از «هویتی» گرم و دنج و اطمینان‌بخش، به «بیرون» پرتاب می‌کند.
 

بابا امسال، درست در 70سالگی، زونا گرفتند. اوایلِ خرداد شروع شد و حالا که اواخرِ تیر است، دورانِ نقاهت‌شان را می‌گذرانند. بیماریِ سختی‌ست و هم به بابا و هم به من خیلی سخت گذشت. این بیماری اما تجربه‌ای جدید در رابطه‌ی ما دو نفر بود.
آخرین بیماریِ سخت‌شان، تا یادم می‌آید، سنگ‌شکنیِ کلیه بود. چیزی شاید حدودِ 15 سال پیش یا کمی پیش‌تر. تفاوتِ این بیماریِ آخری (زونا) با همه بیماری‌های دیگر‌شان، هم طولانی‌تریش بود و هم تنهاییِ بابا. بقیه‌ی بیماری‌های سخت‌شان، همه در روزهایی بود که مامان بودند. این یکی اما، درد و ضعفی مدام را، برای حدودِ دو ماه، هم‌راهِ تنهایی‌شان کرد. البته ما (دوستان و اقوامِ نزدیک و مریم و من)، حتی المقدور بابا را تنها نمی‌گذاشتیم.
در این مدتِ بیش از 40 روز، برای مدتی در اوجِ بیماری، روزی سه‌بار؛ بعد روزی دوبار؛ و در دورانِ تخفیف و نقاهتِ بیماری، هرروز روزی یک‌بار پیش‌شان بوده‌ام. یک شب هم، آن شب‌های اول، تنها در خانه پیش‌شان ماندم. ما بودیم. ما دو نفر.
این تجربه‌ی تیمارِ «پدر»، به‌خصوص آن‌جاها که جنبه‌ی جسمانیِ بیش‌تری داشت (مثلِ قطره چکاندن در چشم یا به‌خصوص پماد زدن روی زخم‌ها)، تجربه‌ی غریبی‌ بود برای من: این لمسِ تن؛ این نزدیکیِ زیادِ جسم‌ها؛ این دقت در لمسِ موضعی ناسور، آن هم با ماده‌ای درمان‌گر؛ و... ماساژ. ماساژِ گُرده و شانه‌های استخوانی و لاغر؛ هرچند برای حداکثر یک دقیقه. چیزِ غریبی‌ست. این ماساژها، هرچند گه‌گاهی و خیلی کوتاه، انگار که دارد به من می‌گوید: «لمسم کن! زیر-و-بندِ استخوان‌ها و تنم را بشناس و به‌خاطر بسپار!» انگار دارد مرا تا بیش‌ترین حدِ ممکن به پدرم نزدیک می‌کند. دمر می‌خوابند؛ سر روی گره‌ی ساعدها. من کنارشان زانو می‌زنم. گُرده را مشت می‌کنم. زمزمه می‌کنند: «خیلی یواش!». (یادم می‌آید بچه که بودیم، گاهی که «مشت-و-مال» می‌خواستند، یکی از ما دو برادر یا یکی پس از دیگری، روی گُرده‌شان راه می‌رفتیم.) در مراحلِ بعدی، تجربه‌ی توجهِ زیاد به بابا، به خوراک‌شان، به مصرفِ به‌موقعِ داروها، همراه‌شان از این دکتر به آن دکتر رفتن، دربرگرفتن‌شان وقتِ گذشتن از عرضِ خیابان در اوجِ بیماری و... انگار پدرِ دیگری را برایم  ساخت. در این روزهای نقاهت، دوباره پیاده‌روی‌ها‌ی معمولن دوبه‌دوی عصرانه‌مان شروع شده؛ اما چیزی انگار میانِ ما عوض شده باشد.
در روزهای بیماری، گاهی که خواب بوده‌اند، تاق‌باز و گاهی با دهانِ باز، وقتی خوابِ خواب بوده‌اند، تصویرِ مرگ‌ را دیده‌ام. این تجربه برای من تجربه‌ای قدیمی‌ست و من از کودکی، بارها هنگامِ قیلوله‌ها، به خواب‌ِ بابا خیره شده‌ام و با خودم فکر کرده‌ام که صورت‌شان وقتِ مرگ همین‌ شکل‌هاست لابد. هنگامِ خواب‌های این بیماریِ اخیر اما تاب نداشتم. دلم می‌آمد بیدارشان می‌کردم. سرفه‌ای، صدایی کرده‌ام؛ بل‌که آن دهانِ باز، بسته شود. سینه‌شان هم که «گود وانهاده» از فرطِ لاغری، مرا وقت‌های خواب‌های بیماری‌شان بی‌تاب کرده است. انگار نشسته‌ام، گذشته از مرگِ پدر، دارم به مرگِ خودم نگاه می‌کنم. انگار خودم آن‌جا خوابیده‌ام. برای ابد خوابیده‌ام؛ زیرا او خیلی شبیهِ من است. او شبیهِ من است؟ نه! قطعن این من‌ام که شبیهِ اوی‌ام؛ به‌تمامی.
«سال‌ها بعد، وقتی همه‌ی این‌ها را پشتِ سر گذاشتم، وقتی دیگر خشم و حسادت سایه نمی‌انداخت بر نگاه من به پدری که هیچ‌وقت مرا شماتت نکرد، که هیچ‌وقت سعی نکرد مرا شکست بدهد، کم‌کم به درک و پذیرش- شباهت‌های فراوان و گریزناپذیری رسیدم که بین ما هست. این است که حالا، وقتی از بابت بلاهت این یا آن آدم گله و شکایت می‌کنم یا به سرپیشخدمت غر می‌زنم یا لب بالایم را به دندان می‌گیرم یا بعضی کتاب‌ها را نیمه‌کاره گوشه‌ای پرت می‌کنم یا دخترم را می‌بوسم یا از جیبم پول درمی‌آورم یا با سرخوشی سربه‌سر تازه‌از‌راه‌رسیده‌ای می‌گذارم، می‌بینم دارم از پدرم تقلید می‌کنم. علتش این نیست که بازو یا مچ یا خال پشتم شبیه اوست. چیزی است که مرا می‌ترساند وحشت‌زده‌ام می‌کند اصلاً- و آرزوی دورانِ کودکی‌ام را به‌ یادم می‌آورد؛ که می‌خواستم هرچه بیش‌تر مثل او باشم. مرگ هرکسی، با مرگ پدرش آغاز می‌شود.»[1]
                                                                                         تیر 94. اصفهان. بیدآباد





[1] . از جستارِ «پدرم»/ اورهان پاموک/ از مجموعه‌ی «رنگ‌های دیگر»/ ترجمه‌ی علیرضا سلیمانی و پیام یزدانی/ نشر اختران/ چاپ اول 1394