كوب
February 09, 2010
به شهری می رسیم. مثلا به پاریس می رسیم و می گوییم: آه! پاریس. یا آه! اصفهان. از چه سخن می گوییم؟ چه چیز را می نامیم؟ واقعا انتزاعی تر از "شهر" خودش
February 06, 2010
عصرهای جمعه ی آفتابی زمستان، شهر، اصل خود را نمایان می کند. در خلوت خیابان ها، خیابان از پس خیابان، شهر را، جوهره ی شهر را که سالیان سال برقرار مانده است، به عابری که خیابان ها را مثل واژه های یک متن از پس هم ردیف می کند، نشان می دهد. عابر ماشین سوار، این متن را روان تر و شاید سلیس تر تالیف و بازخوانی می کند. هم تالیف می کند، هم بازمی خواند
January 31, 2010
January 29, 2010
سپیده دم، زیباترین لحظه ی روز است. اما همیشه از سپیده دم ها بدم می آمده. دل شوره ای دارم سپیده دم ها. شاید چون سپیده دم ها تیرباران می کنند
January 28, 2010
January 25, 2010
January 18, 2010
نثر ابراهیم گلستان مثل شیرینی زیاد و کمی مصنوعی ست که در آغاز کار سخت به دل می چسبد اما کم کم دل را می زند
January 15, 2010
January 10, 2010
December 31, 2009
کلاغا
کلاغا
کلاغا
غا
غا
غا
غا
این کوزهی شمعدانی را باران آب میدهد
مرا هم ببرید.
کلاغا
کلاغا
کلاغا
غا
غا
غا
غا
پاییز پاییز بر سر این حیاط میگذرد
باد برگها را میروبد
مرا هم ببرید.
کلاغا
کلاغا
کلاغا
غا
غا
غا
غا
این خانه وُ این شهر هم بماند بماند تا روزی روی خود برمبد وُ خاکش را باد...
مرا هم ببرید.
کلاغا
کلاغا
کلاغا
غا
غا
غا
غا
آبان 88
کلاغا
کلاغا
غا
غا
غا
غا
این کوزهی شمعدانی را باران آب میدهد
مرا هم ببرید.
کلاغا
کلاغا
کلاغا
غا
غا
غا
غا
پاییز پاییز بر سر این حیاط میگذرد
باد برگها را میروبد
مرا هم ببرید.
کلاغا
کلاغا
کلاغا
غا
غا
غا
غا
این خانه وُ این شهر هم بماند بماند تا روزی روی خود برمبد وُ خاکش را باد...
مرا هم ببرید.
کلاغا
کلاغا
کلاغا
غا
غا
غا
غا
آبان 88
December 28, 2009
December 26, 2009
دیشب سهر بودیم.در خانه ی روستایی. فرصتی پیش آمد، رفتم وسط بیابان. آن جا که هیچ صدایی به جزصدای باد نمی آید. مهتاب بود. هواپیمایی می گذشت. دودش، ردی سفید در مهتاب به جا می گذاشت. ایستادم نگاهش کردم که از بالای سرم گذشت و دور شد
December 24, 2009
فصلنامهی «زندهرود»، بخصوص در این شمارهی آخر که یادنامهی محمد حقوقیست، یک فضای اصفهانی ساخته است که بهگمان من خیلی اصیل و پراهمیت است و از آن مواقعیست که مرا از بابت اصفهانی بودنم و در اصفهان بودنم شادمان میکند زیرا درک این فضای اصفهانی، بهنظر من بسیار وابسته است به اصفهانی بودنِ ما و در اصفهان بودنِ ما.
چند خط آخر مطلب علی خدایی با یاد محمد حقوقی، «عمارت خورشید»، را اینجا میآورم، هرچند شاید درکش برای کسانی که باقی مطلب را نخواندهاند، بخصوص اگر اصفهانی هم نباشند، کمی یا شاید خیلی دشوار باشد.
اما من شیشههای رنگی اصفهانیش را ارث بردهام و با آن اصفهانم را هرجور که بخواهم تماشا میکنم که پر از آقای حقوقی، گلشیری، کیوان قدرخواه و الفت است. پر است از هشتبهشت و چهارباغ، پر از حمام و قبرستان و حالا که نگاه میکنم کمی دورتر از نقشه 1304 اصفهان صدای اسبهای سواران بختیاری را میشنوم که دارند میآیند نزدیک همین عمارتی که باغ شده و دیگر نیست که آخرین بار درِ سمت جنوبی آن را رنگ زرد زدند. در روزهایی که حتی شفاخانه هم نبود مزرعهای بود کنار باغ و خانۀ حاج امینالتجار، از شیشههای رنگیام تماشا میکنم.
چند خط آخر مطلب علی خدایی با یاد محمد حقوقی، «عمارت خورشید»، را اینجا میآورم، هرچند شاید درکش برای کسانی که باقی مطلب را نخواندهاند، بخصوص اگر اصفهانی هم نباشند، کمی یا شاید خیلی دشوار باشد.
اما من شیشههای رنگی اصفهانیش را ارث بردهام و با آن اصفهانم را هرجور که بخواهم تماشا میکنم که پر از آقای حقوقی، گلشیری، کیوان قدرخواه و الفت است. پر است از هشتبهشت و چهارباغ، پر از حمام و قبرستان و حالا که نگاه میکنم کمی دورتر از نقشه 1304 اصفهان صدای اسبهای سواران بختیاری را میشنوم که دارند میآیند نزدیک همین عمارتی که باغ شده و دیگر نیست که آخرین بار درِ سمت جنوبی آن را رنگ زرد زدند. در روزهایی که حتی شفاخانه هم نبود مزرعهای بود کنار باغ و خانۀ حاج امینالتجار، از شیشههای رنگیام تماشا میکنم.
December 18, 2009
کتاب "ای نامه!" (احمد اخوت. انتشارات جهان کتاب) منتشر شد و من شریکی برای نامه نگاری کاغذی نیافتم. با دوستی شروع کردیم. نامه ی اول از من بود که به او رسید اما دو نامه ای که او در پاسخ من نوشته بود، هرگز به دست من نرسید. آخر او در کاناداست و من در ایران
December 12, 2009
مجسمه ساز اگر بودم، مجسمه ای غول پیکر می ساختم، به مقیاس سه به یک حداقل، از زنی کاملا عریان که روی شانه ها از زمین بلند شده، یعنی فیگوری بسیار نامتعادل که فقط یک لحظه ممکن است، و پاهایش را به سوی آسمان آبی کاملا باز کرده. باز باز
December 07, 2009
انتخابات قلّابی و حکایت اتول خریدن ما
حکایت ماشین خریدن مان را به تفصیل برای خودم به یادگار نوشته ام. مقدمه اش را این جا می آورم
خرداد 1388 حوادث بسیاری داشت. انتخابات دهمین رییس جمهوری اسلامی با شور و هیجانی فوقالعاده برگزار شد و در اولین ساعات فردای روز انتخابات، در بهت و حیرت بسیاری از مردم، محمود احمدینژاد مجددا رییسجمهور اعلام شد. آمار اعلام شده و نمودار شمارش آرا، بهروشنی از تقلبی وسیع و برنامهریزی شده حکایت داشت. بهعبارت دیگر، احمدینژاد مجددا انتخاب نشد، او مجددا به ریاست جمهوری منصوب شد. تقلب در انتخابات، موج عظیم مردم خشمگین را به خیابان کشاند و پس از سالها، سیمای تازهای از مردم ایران را، برای خودشان و هم برای مردم دیگر کشورها، ترسیم کرد. مخالفتها و تظاهرات خیابانی ادامه یافت. سرکوبها و بگیر وببندها هم.
من در انتخابات شرکت نکردم، اما تقلب در انتخابات، مرا کمتر از آنها که در انتخابات شرکت کرده بودند، نیازرد. تقلب در انتخابات و سرکوبهای وحشیانهی متعاقب آن، اگرچه جریان و جنبش اجتماعیای – به گمان من- کم و بیش اصیل را بنیان نهاد و حرمت نامحترم آیتالله خامنهای و حواریونش را شکست و این خود نوید روزهای بهتری بود، اما حداقل در کوتاه مدت، حس عمیقی از یاس، سرخوردگی، دلشکستگی و ناکامی را، برای من و بسیاری بسیار دیگر در پی داشت. برای آدمهایی مثل من، این حس سرخوردگی و ناکامی هنگامی عمیقتر میشود که نمیدانیم در برابر احمدینژادیزم، که اکنون و فعلا صورت غالب و رادیکال حکومت جمهوری اسلامیست، و بهنظر من علیرغم ناچیزی شخص محمود احمدینژاد، پدیدهای بسیار جدی و فوقالعاده خطرناک است، چه گزینهی امیدوار کنندهای در چارچوب نظام جمهوری اسلامی میتواند وجود داشته باشد؟
در چنین احوالی، دلخوشی و کامرانی و خوشبختی، حداقل برای من، صورتی دستیافتنیتر، موقتیتر و آبژکتیوتر میطلبد. چشمانداز آینده، چشمانداز امیدبخش آینده، در چنین احوالی، برای من، و شاید برای خیلیها، روز به روز عمق و دوردستی و افق خود را، و صد البته معنای خود را، از دست میدهد و نزدیکتر و سطحیتر و موقتیتر میشود. خوشبختی و آیندهی امیدبخش، تا سطح دلخوشیهای کوچک روزمره، کوچکتر و نزدیکتر و دستیافتنیتر و البته به همان اندازه موقتیتر میشود. خوشبختی، مفهوم جمعی خود (خیر عمومی) را از دست میدهد و به شکل خودخواهانهای میشود غنیمتِ دَم، آن هم دَمِ خودمان. خودِ خودمان. جنبهی پوچانگارانه و خیامی چنین پنداشتی، البته برای من، مثل همیشه، جذاب و مهم و ارزشمند است. اما در چنین احوالی، به آن پوچانگاری، شکل ناخوشآیندی از خودخواهی و تنگنظری و کوتاهبینی اضافه میشود که مرا خوش نمیآید.
باری. در چنین احوالیست که «خوشبختی» میشود «دلخوشی» و آن مفهوم انتزاعی و باشکوه، عینیتر و آبژکتیوتر میشود. و شاید از همینروست که درست در چنین احوالی، وقتی از هفتههای اول آن روزهای پر تب و تاب اعتراض و تظاهرات گذشت، هوس خریدن یک ماشین نو، نوی نو، به جان من افتاد؛ به جان من که بارقههایی از استغنا، همان پاژن از مد افتاده را همچنان قناعت داشت و هرگز پیش از این چنین هوسهایی در خود سراغ نداشتهام.
درواقع، هیچ چیز دیگری، جز یک ماشین نو، نمیتوانست جلوه و تبلور و عینیت آن دلخوشی (تو بخوان خوشبختی) باشد. ماشین (اتومبیل)، تنها «شیئ»ست که ما را دربر میگیرد. ماشین، پدیده، و شاید تنها پدیده، است در مرز میان شیئ که بهواسطهی شیء بودنش محاط ماست، و فضایی که محیط ماست. نو بودن، فنآورانه بودن و سرعت، این شیء را، حداقل در این احوال ما، دقیقا به همان ابژهی دلخوشی یا خوشبختی آبژکتیو ما تبدیل میکرد. طرفه آن که هیچ چیز دیگری نمیتوانست چنین نقشی را ایفا کند. حتا خریدن یک خانهی نو هم چنین نقشی نداشت. خانه شیء نیست. خانه همواره محیط ماست و چون ما را به تمامی دربر میگیرد، از وضعیت شیء بودن و آبژکتیو بودن عبور میکند. از سوی دیگر، هر چیز دیگری، هرقدر فنآورانه و نو، همواره یک شیء است و ما را دربر نمیگیرد. این فقط اتومبیل است که ما میتوانیم به آن، به مثابهی یک شیء، اشاره کنیم و بگوییم این مال من است، دور آن بچرخیم، حجم آن را بهراحتی درک کنیم و سپس وارد آن بشویم، در آن قرار بگیریم و آن را به محیط دلخواه خود تبدیل کنیم و با خود بگوییم: «آه من بسیار خوشبختم!»
خرداد 1388 حوادث بسیاری داشت. انتخابات دهمین رییس جمهوری اسلامی با شور و هیجانی فوقالعاده برگزار شد و در اولین ساعات فردای روز انتخابات، در بهت و حیرت بسیاری از مردم، محمود احمدینژاد مجددا رییسجمهور اعلام شد. آمار اعلام شده و نمودار شمارش آرا، بهروشنی از تقلبی وسیع و برنامهریزی شده حکایت داشت. بهعبارت دیگر، احمدینژاد مجددا انتخاب نشد، او مجددا به ریاست جمهوری منصوب شد. تقلب در انتخابات، موج عظیم مردم خشمگین را به خیابان کشاند و پس از سالها، سیمای تازهای از مردم ایران را، برای خودشان و هم برای مردم دیگر کشورها، ترسیم کرد. مخالفتها و تظاهرات خیابانی ادامه یافت. سرکوبها و بگیر وببندها هم.
من در انتخابات شرکت نکردم، اما تقلب در انتخابات، مرا کمتر از آنها که در انتخابات شرکت کرده بودند، نیازرد. تقلب در انتخابات و سرکوبهای وحشیانهی متعاقب آن، اگرچه جریان و جنبش اجتماعیای – به گمان من- کم و بیش اصیل را بنیان نهاد و حرمت نامحترم آیتالله خامنهای و حواریونش را شکست و این خود نوید روزهای بهتری بود، اما حداقل در کوتاه مدت، حس عمیقی از یاس، سرخوردگی، دلشکستگی و ناکامی را، برای من و بسیاری بسیار دیگر در پی داشت. برای آدمهایی مثل من، این حس سرخوردگی و ناکامی هنگامی عمیقتر میشود که نمیدانیم در برابر احمدینژادیزم، که اکنون و فعلا صورت غالب و رادیکال حکومت جمهوری اسلامیست، و بهنظر من علیرغم ناچیزی شخص محمود احمدینژاد، پدیدهای بسیار جدی و فوقالعاده خطرناک است، چه گزینهی امیدوار کنندهای در چارچوب نظام جمهوری اسلامی میتواند وجود داشته باشد؟
در چنین احوالی، دلخوشی و کامرانی و خوشبختی، حداقل برای من، صورتی دستیافتنیتر، موقتیتر و آبژکتیوتر میطلبد. چشمانداز آینده، چشمانداز امیدبخش آینده، در چنین احوالی، برای من، و شاید برای خیلیها، روز به روز عمق و دوردستی و افق خود را، و صد البته معنای خود را، از دست میدهد و نزدیکتر و سطحیتر و موقتیتر میشود. خوشبختی و آیندهی امیدبخش، تا سطح دلخوشیهای کوچک روزمره، کوچکتر و نزدیکتر و دستیافتنیتر و البته به همان اندازه موقتیتر میشود. خوشبختی، مفهوم جمعی خود (خیر عمومی) را از دست میدهد و به شکل خودخواهانهای میشود غنیمتِ دَم، آن هم دَمِ خودمان. خودِ خودمان. جنبهی پوچانگارانه و خیامی چنین پنداشتی، البته برای من، مثل همیشه، جذاب و مهم و ارزشمند است. اما در چنین احوالی، به آن پوچانگاری، شکل ناخوشآیندی از خودخواهی و تنگنظری و کوتاهبینی اضافه میشود که مرا خوش نمیآید.
باری. در چنین احوالیست که «خوشبختی» میشود «دلخوشی» و آن مفهوم انتزاعی و باشکوه، عینیتر و آبژکتیوتر میشود. و شاید از همینروست که درست در چنین احوالی، وقتی از هفتههای اول آن روزهای پر تب و تاب اعتراض و تظاهرات گذشت، هوس خریدن یک ماشین نو، نوی نو، به جان من افتاد؛ به جان من که بارقههایی از استغنا، همان پاژن از مد افتاده را همچنان قناعت داشت و هرگز پیش از این چنین هوسهایی در خود سراغ نداشتهام.
درواقع، هیچ چیز دیگری، جز یک ماشین نو، نمیتوانست جلوه و تبلور و عینیت آن دلخوشی (تو بخوان خوشبختی) باشد. ماشین (اتومبیل)، تنها «شیئ»ست که ما را دربر میگیرد. ماشین، پدیده، و شاید تنها پدیده، است در مرز میان شیئ که بهواسطهی شیء بودنش محاط ماست، و فضایی که محیط ماست. نو بودن، فنآورانه بودن و سرعت، این شیء را، حداقل در این احوال ما، دقیقا به همان ابژهی دلخوشی یا خوشبختی آبژکتیو ما تبدیل میکرد. طرفه آن که هیچ چیز دیگری نمیتوانست چنین نقشی را ایفا کند. حتا خریدن یک خانهی نو هم چنین نقشی نداشت. خانه شیء نیست. خانه همواره محیط ماست و چون ما را به تمامی دربر میگیرد، از وضعیت شیء بودن و آبژکتیو بودن عبور میکند. از سوی دیگر، هر چیز دیگری، هرقدر فنآورانه و نو، همواره یک شیء است و ما را دربر نمیگیرد. این فقط اتومبیل است که ما میتوانیم به آن، به مثابهی یک شیء، اشاره کنیم و بگوییم این مال من است، دور آن بچرخیم، حجم آن را بهراحتی درک کنیم و سپس وارد آن بشویم، در آن قرار بگیریم و آن را به محیط دلخواه خود تبدیل کنیم و با خود بگوییم: «آه من بسیار خوشبختم!»
December 06, 2009
November 30, 2009
November 26, 2009
4/9/88
یک راس کوراندو چار سیلندر نوک مدادی خریدیم بی علوفه وطویله، و این تکه از شعر فروغ فرخزاد مدام در ذهن من استمی توان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
می توان در جعبه ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سال ها در لابلای تور و پولک خفت
می توان با هر فشار هرزه ی دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت
آه، من بسیار خوشبختم
November 18, 2009
November 14, 2009
آیا یک کتابخانه ممکن است ترجمانی از چندگانگی هویتها باشد؟ کتابخانۀ خود من که اکنون در روستای کوچکی در فرانسه قرار دارد و هیچ پیوند آشکاری نیز با آن روستا ندارد، کتابخانهای است چهل تکه ومرکب از کتابخانههای متعدد دیگری که من آنها را در طول خانه به دوشیهایم در آرژانتین، انگلستان، ایتالیا، فرانسه، تاهیتی و کانادا جمعآوری کردهام. این کتابخانه خود گواهی است بر شماری از هویتهای دگرگون شونده. من، به تعبیری، تنها شهروند این کتابخانه هستم، و بنابراین بعید نیست که نسبت به محتویات آن احساس دلبستگی کنم. اما طرفه اینجاست که شماری از دوستانم نیز تصور میکنند که هویت این دیگ درهم جوش، یعنی هویت کتابخانهام، دست کم تا حدودی بدیشان نیز تعلق دارد. دلیل این امر را شاید بتوان به خصلت رنگارنگ هر کتابخانه، حتا کتابخانهای شخصی، نسبت داد، خصلتی که آن چه نثار کاوندۀ هر کتابخانهای میکند تصویری است از آن چه وی آن را میجوید، ردّ ناپایدار و وسوسه برانگیزی است از شهود ما در کسوت خواننده، و نگاهی است گذرا به سویههای مکتوم و ناشناختۀ نفس
نقل از: مقالهی کتابخانه به مثابۀ هویت/ آلبرتو مانگوئل/ کیوان باجغلی/ فصلنامهی زنده رود/ شماره چهل و هشت
نقل از: مقالهی کتابخانه به مثابۀ هویت/ آلبرتو مانگوئل/ کیوان باجغلی/ فصلنامهی زنده رود/ شماره چهل و هشت
November 10, 2009
November 07, 2009
آسید علی!
آسید علی!
حالی داره
آی حالی داره، آسید علی!
شرکت تو انتخابات
حالی داره
حالی داره
آی حالی داره جان تو.
من که نبردم
اینم رو باقیش.
نوش
بره جایی که بلا نبینه
تو بچش
تو بخور
مال تو
این یکی هم مال تو
سگخور.
من که نبردم
من که نخوردم
اما حالی داره
حالی داره
بری پای صندوق
رای بدی
بگی این یکی نه، اون یکی
اونوقت یکی بیاد بزنه تو سرت آسید علی!
بگه نه همین یکی
همین یکی.
بخوری پاته
نخوری پاته
این باتون پاته
اون باتون پاته
بزنه وُ ما بخوریم
چه بخور بخوری.
باشه
بیخیال
ما که نچشیدیم
تو بچش
تو که چشیدی
تو بخور
سگخور.
آبان 88
آسید علی!
حالی داره
آی حالی داره، آسید علی!
شرکت تو انتخابات
حالی داره
حالی داره
آی حالی داره جان تو.
من که نبردم
اینم رو باقیش.
نوش
بره جایی که بلا نبینه
تو بچش
تو بخور
مال تو
این یکی هم مال تو
سگخور.
من که نبردم
من که نخوردم
اما حالی داره
حالی داره
بری پای صندوق
رای بدی
بگی این یکی نه، اون یکی
اونوقت یکی بیاد بزنه تو سرت آسید علی!
بگه نه همین یکی
همین یکی.
بخوری پاته
نخوری پاته
این باتون پاته
اون باتون پاته
بزنه وُ ما بخوریم
چه بخور بخوری.
باشه
بیخیال
ما که نچشیدیم
تو بچش
تو که چشیدی
تو بخور
سگخور.
آبان 88
November 03, 2009
October 30, 2009
October 29, 2009
October 24, 2009
در محلهی ما پیرمردی هست 70ساله و اندی، لاغر و تکیده و کمی خمیده. هر روز کت و شلوار و کلاه شاپوی خاکستری میپوشد و راه میرود، راه میرود، راه میرود. از این کوچه به آن کوچه، از این خیابان به آن خیابان، در مسیری مشخص ودایرهای. راه میرود، راه میرود، راه میرود و با ریتم مشخصی، جاهای مشخصی چند دقیقهای ایستاده مکث میکند و دوباره راه میافتد. راه میرود، راه میرود، راه میرود با گامهای تند و کوتاه و کمی خمیده و شکسته. گاهی که میایستد کنار سکوی سنگی یک خانهی قدیمی، دولا میشود و سنگ پارسو را سه بار میبوسد. دوباره راه میافتد. با هیچ کس، هیچ کس حرف نمیزند، سلام را جواب نمیدهد و چشمانی سخت شوریده و سودایی و مضطرب دارد.
October 21, 2009
October 20, 2009
October 17, 2009
گاهی با مریم، عصرها، به خرید میرویم؛ به خرید اجناس بسیار روزمره. فروشگاههای رفاه البته جای مناسبیست برای اینگونه خریدها، اما ما گاهی به چارسو میرویم. جایی که در روزگاری نهچندان دور، تا همین 60-70 سال پیش و بیشتر، یکی از مهمترین مرکزهای شهر اصفهان بود و حالا هم اگرچه آن نقش پیشین خود را تا حدود زیادی از دست داده است، اما هنوز هم گاهی چیزهایی، هیچجا جز اینجا پیدا نمیشود. باری. هربار که برای خرید به چارسو میرویم، با خودم فکر میکنم چه چیزی پلکیدن در این مغازهها را گاهی چنین جذاب میکند؟ بخشی از این جذابیت شاید به همان جذابیت ذاتی خرید (Shopping) مربوط است. اما این تمام موضوع نیست. چنین جذابیتی را در فروشگاههای رفاه و بخصوص در بازار هم میتوان جست و البته در تمام راستههای تجاری قدیم و جدید شهر. اما جذابیتی که در پلکیدن و پرسه در مغازههای چارسو نهفته است، چیز دیگریست. مغازههایی مملو از اجناس خُرد و ارزان و نو. مغازههای لوازم پلاستیکیفروشی هم از همین زمره است. رنگارنگ و فراوان، که حتا اگر داخل مغازه هم نشویم، ما را فرا میگیرند. اجناسی که گاه آنها را «بُنجل» مینامیم، اما نواند، رنگارنگ وبراق. تراکمی از رنگ و فرم و فایده (کاربرد) که حسی از فراوانی و تنعّم را در ما، شاید در ناخودآگاه ما، زنده میکنند و شاید از همینرو چنین جذاباند. کاریکاتوری پلاستیکی از تنعّم و فراوانی. برای من جذابتر، مغازههاییست که انواع بیشماری از لوازم فلزی (استیل، مس و بیشتر گالوانیزه) را میفروشند. انواع منقل، انواع خاکانداز، انواع سیخ، انواع ظرف، انواع ملاقه و کفگیر، آتشگردان، سطل، بیل،... چنان فروان و فراگیر که میل ما را به مصرف دامن میزنند. هر کالا را میبینیم و بلافاصله نیاز آن در ما شعله میکشد.هر کالا بلافاصله به ابزاری تبدیل میشود که از خودمان میپرسیم چهگونه اینهمه وقت بی آن بهسر کردهایم؟
October 10, 2009
تعریف
خیابان شریانی (درجه 1)، عبارت است از خیابانی که ظرفیت جمعیت بسیاری را دارد تا به خیابان بریزند و فریاد بزنند: مرگ بر دیکتاتورخیابان جمع و پخشکننده (درجه 2) عبارت است از خیابانی که اهالی چند محله را گرد هم میآورد، با آرامش و اطمینان، تا بسیجیها را دوره کنیم و به آنها درسی بدهیم، درسی بدهیم
در خیابان دسترسی (درجه 3)، عمرا که بسیجی خایه کند پا بگذارد، مادرش به عزاش مینشیند. جان میدهد روی دیوارهاش بنویسیم به خطی درشت و عجول: مرگ بر دیکتاتور. مهر 88
در خیابان دسترسی (درجه 3)، عمرا که بسیجی خایه کند پا بگذارد، مادرش به عزاش مینشیند. جان میدهد روی دیوارهاش بنویسیم به خطی درشت و عجول: مرگ بر دیکتاتور. مهر 88
October 05, 2009
October 03, 2009
این جا کسی غمگین است
پهلو به پهلو می شود
گذر ابرها را در پنجره نگاه می کند
دوباره به خواب می رود
این جا
کسی غمگین است
پهلو به پهلو می شود
گذر ابرها را در پنجره نگاه می کند
دوباره به خواب می رود
این جا
کسی غمگین است
September 28, 2009
September 27, 2009
September 22, 2009
September 20, 2009
September 19, 2009
September 17, 2009
September 16, 2009
September 15, 2009
این یک شعر نیست
سیاهمشقیست
این سایهسار برگهای بید
بر سیاهمشقی از مرحوم میرزا غلامرضا اصفهانی، خطاط مشهور دورهی قاجار
که بر دیوار اتاقی متروک
برای ابد در قاب مانده است.
این سایهسار برگهای بید
بر سیاهمشقی از مرحوم میرزا غلامرضا اصفهانی، خطاط مشهور دورهی قاجار
که بر دیوار اتاقی متروک
برای ابد در قاب مانده است.
September 11, 2009
September 07, 2009
سرزمین هرز از میان شهر من میگذرد. کاش میتوانستم بنویسم. دلم میخواهد برای این سرزمین هرز، این زخم، این رودخانهی خشک، شعری طولانی و بیپایان بنویسم... اما نمیتوانم
September 06, 2009
September 03, 2009
August 29, 2009
خانم! آقا! یکی که صداش می رسد به آقای محمدرضا جودت عزیز بگوید شما را به خدا یک ویراستار برای مجله ی ما (معماری ایران) بگیرید. حیف از این مطالب خوب اما با نثر و ترجمه های وحشت ناک، وحشت ناک، وحشت ناک
August 28, 2009
اعتراف میکنم- 1
اعتراف میکنم
اعتراف میکنم
اعتراف میکنم
که کیهان
که کیهان
که کیهان
کثیفترین کاغذ کیهان است.
اعتراف میکنم
اعتراف میکنم
اعتراف میکنم
که این همه ک، صدای سایش دندانها و فک من است.
شهریور 88
اعتراف میکنم- 2
اعتراف میکنم
اعتراف میکنم
اعتراف میکنم
که اینهمه ظلم جهان کارِ من است
که ظلم اصلا کسب وُ کار من است.
اعتراف میکنم
که ظلم وُ فتنه وُ انحراف وُ فساد وُ هرچه بگویید در جهان از سرِ من است.
اعتراف میکنم
که من اصلا تمام توطئه وُ مخمل وُ تقلب وُ تشویشِ اذهان وُ براندازیام.
اعتراف میکنم
که من خَسَم
نه خشم
که من خَسَم
خاشاکم.
اعتراف میکنم
که منم: اُمِّ فساد
که من مادر وُ پدر وُ فرزند فسادم. اعتراف میکنم
که من همه چیزِ فسادم. اعتراف میکنم
که من همه چیزم فساد است. اعتراف میکنم
که من فساد همه چیزم. اعتراف میکنم
که من فساد بیهمه چیزم. اعتراف میکنم
اعتراف میکنم
که من خود فسادم
که من تخم فسادم
که من خودم فساد خودم
که من عین فسادم
که من فساد خودم
که من خودم فساد شمایم
شمای فاسد و فساد شما منید. اعتراف میکنم
شما منید اگر فاسدید.
اعتراف میکنم
که من با تمام ظلم وُ جور وُ فتنهی جهان، تمام کیهان را به گُه کشیدهام
اعتراف میکنم
که شب البته سپید سپید است
مثل روی شما،
و روز سیاه سیاه است
مثل روی من.
شهریور 88
اعتراف میکنم
اعتراف میکنم
اعتراف میکنم
که کیهان
که کیهان
که کیهان
کثیفترین کاغذ کیهان است.
اعتراف میکنم
اعتراف میکنم
اعتراف میکنم
که این همه ک، صدای سایش دندانها و فک من است.
شهریور 88
اعتراف میکنم- 2
اعتراف میکنم
اعتراف میکنم
اعتراف میکنم
که اینهمه ظلم جهان کارِ من است
که ظلم اصلا کسب وُ کار من است.
اعتراف میکنم
که ظلم وُ فتنه وُ انحراف وُ فساد وُ هرچه بگویید در جهان از سرِ من است.
اعتراف میکنم
که من اصلا تمام توطئه وُ مخمل وُ تقلب وُ تشویشِ اذهان وُ براندازیام.
اعتراف میکنم
که من خَسَم
نه خشم
که من خَسَم
خاشاکم.
اعتراف میکنم
که منم: اُمِّ فساد
که من مادر وُ پدر وُ فرزند فسادم. اعتراف میکنم
که من همه چیزِ فسادم. اعتراف میکنم
که من همه چیزم فساد است. اعتراف میکنم
که من فساد همه چیزم. اعتراف میکنم
که من فساد بیهمه چیزم. اعتراف میکنم
اعتراف میکنم
که من خود فسادم
که من تخم فسادم
که من خودم فساد خودم
که من عین فسادم
که من فساد خودم
که من خودم فساد شمایم
شمای فاسد و فساد شما منید. اعتراف میکنم
شما منید اگر فاسدید.
اعتراف میکنم
که من با تمام ظلم وُ جور وُ فتنهی جهان، تمام کیهان را به گُه کشیدهام
اعتراف میکنم
که شب البته سپید سپید است
مثل روی شما،
و روز سیاه سیاه است
مثل روی من.
شهریور 88
August 27, 2009
کیان تاجبخش/ آرمانِ شهر. فضا، هویت و قدرت در اندیشه اجتماعی معاصر/ ترجمه ی افشین خاکباز/ نشر نی
و در این جا
و در این جا
August 26, 2009
August 25, 2009
اخبار گورهای بی نام و نشان در بهشت زهرا و تصاویری که از آن ها منتشر شده است مرا به یاد گورهای خاوران انداخت در هنگام "افتتاح" آن گورستان در سال 60. نمک به زخم نمی خواهم بزنم اما در همان سال های نخست وزیری میرحسین موسوی و رییس مجلسی هاشمی رفسنجانی و رییس جمهوری علی خامنه ای








