April 30, 2020


پنجاهاه

پنجاه
پنجاه
پنجاه‌آهِ
ساله‌گیِ من
پنجاه من‌ام.
پنجاه‌آهِ
حسرتِ سال‌های رفته؟
(در میانه من‌ام)
حسرتِ سال‌های نیامده؟ نمی‌آیند؟
پنجاه
آه
چه نزدیک است
پنجاه‌آه‌وُچارساله‌گیِ مادرم
پنجاه‌وُآه...
چه نزدیک است!

برآستانه
نفسِ عمیق
های پنجاهاه
عینکم را
ها می‌کند.
                        اردی‌بهشت 99

January 21, 2020


امروز صبح که سرِ کار می‌رفتم، توی اتوبوسِ واحد صدای نفس‌نفسی توجهم را جلب کرد. آدمِ عادی توی اتوبوسِ واحد نباید این‌طور نفس‌نفس بزند. همان‌طور که از پنجره بیرون را نگاه می‌کردم و از پسرکِ ابلهی که روبه‌رویم نشسته بود و پاهای درازِ روی هم‌انداخته‌اش جای پاهای مرا تنگ کرده بود با خودم حرص می‌خوردم، شنیدم یکی زیرِ لب غرّید: «پَعَّ».
از آن آدم‌ها نیستم که در اتوبوسِ واحد یا تاکسی، به هر بهانه سرِ صحبت را با کناردستی‌شان باز می‌کنند؛ درواقع اصولن در مکان‌های عمومی تمایلی به گفت‌وگو با «غریبه‌ها» ندارم؛ اما به‌کلی هم به دیگران بی‌اعتنا نیستم؛ برای چندثانیه دیگران را در مکان‌های عمومی برانداز می‌کنم و برای خودم از بعضی‌شان داستانی می‌بافم. این‌بار اما آن نام‌آوای «پَعَّ» به خودم خواند. چشمم را از تماشای بیرون به داخلِ اتوبوس چرخاندم. دو ردیف دورتر از من، مردی حدود 65 ساله نشسته بود؛ شوریده‌حال و مشوّش و غیرعادی. تقریبن تمامِ مدتی که من در اتوبوس بودم، او با صورتش، حرکاتی را تکرار می‌کرد؛ حرکاتِ غریبی که به‌شدت مرا به هم می‌ریخت: دندان‌های نامرتبِ درشتش را به هم می‌سایید؛ چشم‌هایش را می‌بست و از میانِ دندان‌ها و لب‌هایی که به شکل یک درد از هم باز شده بودند، هرچند ثانیه آبِ دهانش را قورت می‌داد و می‌غرّید: «پَعَّ» یا کلماتِ نامفهومی می‌گفت. حالتِ آدمی را داشت که مستمر و مدام دارد زجر می‌کشد؛ یک‌جور ضجّه‌ی کم‌رنگ (نه‌چندان هم کم‌رنگ). انگار چیزی از درون او را می‌خورد و او جز تاب‌آوردنی پرزجر کارِ دیگری نمی‌توانست. انگار مدام زجر می‌کشید و به عاملِ زجرش ناسزا می‌گفت؛ یک‌جور زجر و تحملِ مدامِ ناگزیر. چند دقیقه‌ای همین‌جورها بود و ناگهان رها می‌شد؛ آرام می‌شد و آن‌وقت شبیهِ بقیه آدم‌های عادی می‌شد. کم مانده بود همان‌جا بزنم زیرِ گریه.
فکر می‌کردم این آدم و این حالت‌هاش، ایماژ (اما نه استعاره) یا نمادِ وضعیتِ این روزهای ما است؛ «ما»ی ایرانی؛ چه داخل و چه بیرون از ایران. یک چیزی دارد ما را مثلِ سلاطون از درون می‌جود و ما نشسته‌ایم دندان به دندان می‌ساییم و به باعث‌وبانی‌اش ناسزا می‌گوییم. چشم‌های‌مان را هم می‌گذاریم و هی زیرِ لب می‌غرّیم فقط که «پَعَّ»! یا شاید این آدم، این فیگور، این اجرا، نمادِ «ما»ی آدمی‌ست با تمامِ روابطش و دوستی‌ها و دشمنی‌هاش؛ به‌خصوص دوستی‌هاش! بله، دوستی‌هاش. اصلن این فیگور، نمادِ آدمی‌ست.
امروز صبح فرصت نداشتم آن مرد را تعقیب کنم تا ایستگاه آخر. نمی‌دانم ماهیتِ رنجِ او چه بود و او تا کی آن را تاب می‌آورَد؟ ما، من تا کی تاب می‌آورَم؟ باز خوب است ادبیات هست. کاش آن مرد می‌نوشت.
30 دی 98

December 26, 2019

پنج دی
(ورسیون دوم)

هیچ پنجِ دی
«پنج دی» نبود
دیگر نبود.

پنج
پنجه‌اش را
حک کرد
روی پیشانیِ دی
چنگ زد طنینِِ
پنج
پنج
پنج
در خاکستریِ دی
بر تمام پنج‌های دی
به پنج اشاره‌ی خونین
گرم
دی از شهر گذشت
دستش در پنجه‌ی
پنج
پنج
پنج
پنج دی که دیگر
که دیگر هیچ «پنج دی» نیست.

۴ دی ۹۸

December 17, 2019

مادرانِ خاوران

آه
آه
آه‌ها
آه‌های‌تان
آه‌های‌تان
مادرانِ خاوران!
آه
آه‌های سینه‌ها
سوخته
داغ
آه‌های داغ
آه‌تان
مادرانِ خاوران!
مادرانِ خاوران!
هم‌صدا
هم‌صدا
عرش بلرزد*
بگیرد
بسوزد آن دامنِ کبریا!
_________
* مادرِ یکی از کشته‌شده‌های اعتراض‌های آبانِ ۹۸ در مصاحبه‌ای گفت (نقل به‌مضمون) که ما مادرهای داغ‌دار اگر دست‌به‌دستِ هم بدهیم عرش خدا را می‌لرزانیم.

آذر ۹۸. اصفهان

September 14, 2019

دخترِ آبی
پروانه‌ی سفید
از آسمانِ گلگون گذشت
بر چمنِ سبزِ متروک نشست
شررِ گرمش
شبِ سیاه را
سفید کرد
سفید
سفید.
         ورسیون 1.شهریور 98    


May 29, 2019


باز
----------------

صبحی‌ست
دوباره من از خودم بیدارم
خودم‌ام باز
من که از خودم ملال‌ام
سررفته‌ام
از خودم
لبریز
صبحی‌ست
و من همان دوباره خودم‌ام
همان.
                        اردی‌بهشت 98

March 01, 2019


به‌نازکی‌ت
سوراخِ تو نقطه‌ای‌ست
در لفظِ نوکِ زبانِ من.
چشم‌های رفته‌ات
مرا هم می‌برَد
و آه
ابری معطل است
پشتِ پنجره‌های مبهم
پشتِ نازکیِ تو.
                             اسفند 97

January 21, 2019




جیغِ مسجد
در گوشِ خوابِ محله‌
شب از کرانه‌گی هم گذشته است
و صبحِ فاسد از پسله‌ها سرمی‌رسد.
موذّن بمیر!
خواب گناه نیست!
                             دی 97

January 03, 2019



در خوشی‌ها و مصایبِ شغلِ من

در 47 ساله‌گی، بعد از 25 سال کار در یک حرفه (البته با افت‌وخیزهاش) و نزدیک به 15 سال کار در یک شرکتِ کم‌وبیش پررونق، دچارِ نوعی بحران شده‌ام. سرِ پیری و معرکه‌گیری! نمی‌دانم این بحران را دقیقن چه نوع بحرانی بنامم؟ یک‌جور بحرانِ شغلی که از نوعی بحرانِ معرفتی یا فکری آب می‌خورَد. اما این بحران، یک بحرانِ شغلی یا حرفه‌ای‌ست، نه بحرانِ کار.
به‌نظرم میانِ «شغل» و «کار» باید تمایزی گذاشت. شاید بهتر باشد پیش از پرداختن به چندوچونِ بحرانم، کمی به این تمایز و اهمیتِ آن بپردازم.
«کار»، نوعی خویش‌کاریِ هر آدمی‌ست. احتمالن هرنوع اشتغالِ ذهنی یا عملی را به امری که از جان و روحِ آدمی سرچشمه می‌گیرد، می‌شود «کار» نامید؛ چه از آن منفعتِ مادیِ مستقیم ومعیّنی حاصل شود، چه نه. چنین است که دراز کشیدن و فکر کردن هم می‌تواند کار باشد.
«شغل» اما نوعی روزمره‌گیِ کار است؛ یا کار است در روندی روزمره و هرروزه. «شغل»، کار است در سازوکاری حرفه‌ای، سودمند و تولیدگر که در کنارِ ضرورت و فایده‌هاش، مثلِ هرچیزِ دیگر اگر دچارِ روزمره‌گی شود، می‌تواند به نوعی خودبیگانه‌گیِ آدمی از خویش‌کاری‌هاش منجر شود.
با این اوصاف، «کار» در «شغل»، دیگر آن ماهیتِ خالص و خویش‌کارانه را ندارد و با پارامترهایی چون سرمایه، ایدیولژی، منزلت و چیزهایی از این قبیل مقیّد می‌شود. این وقت‌هاست که گاهی «کار» در یک «شغل»، به‌خصوص در یک شغلِ ناگزیر یا شغلی که فقط برای امرار معاش پیشه می‌کنیم، جوهره‌ی خویش را از دست می‌دهد. از سوی دیگر، به‌نظر من «خوش‌بختی» آن‌وقت است که «کار» و «شغل» هرچه بیش‌تر بر هم منطبق باشند. به‌عبارت دیگر، خوش‌بختی‌ وقتی‌ست که خویش‌کاریِ آدمی، موضوع و محتوای شغلش هم باشد.
به‌نظرم چنین صورت‌بندی و تمایزی میانِ «کار» و «شغل» (که مثلِ همه‌ی دوگانه‌ها، بیش‌تر نظری‌ست و در عمل، چنین تیز و متمایز نیست)، به خلوص و وجاهت و اعتبارِ «کار» می‌افزاید و آن را از کرختی و خودبه‌خودیِ روزمره‌گی محافظت می‌کند. من هم به‌کمکِ چنین صورت‌بندی‌ای حالا راحت‌تر می‌توانم بحرانِ خودم را بکاوم.

بخشی از بحرانِ من، که معرفتی و ذهنی‌ست، به همان مقوله‌ی «کار» مربوط می‌شود؛ سپس این بحرانِ معرفتی، خودش را بیش‌تر در مقوله‌ی «شغل»ِ من نشان می‌دهد و مرا درست‌وحسابی به‌هم می‌ریزد.
معماری برای من، خیلی بیش و پیش از شغل، همان «کار» یا درواقع نوعی خویش‌کاری‌ست. آن‌قدر دچارِ معماری‌ام که از بی‌اعتناییِ اغلبِ مردم به سطح‌های مختلفِ حساسیت‌های مکانی و فضایی در عجب‌ام. موضوع این نیست، اصلن این نیست، که انتظار داشته باشم همه‌ی مردم باید معمار باشند یا مثلن برای فرم و جنسیتِ فضاها و مکان‌ها‌شان (از خانه تا شهر)، تصمیم‌های خوشگل بگیرند. منظورم به‌هیچ‌وجه چنین چیزی نیست.  منظورم در درجه‌ی اول، نوعی حساسیت به مکان و فضا، هم‌راه با نوعی فاصله‌گذاری از فضا، به‌مثابهِ امری فراگیر و ناخودآگاه و عادی، ا‌ست که ما را دربر می‌گیرد و اغلب آن را، مثلِ هر امرِ عادی و روزمره‌ی دیگری، نمی‌بینیم یا درواقع به آن التفات نداریم. چنین حساسیتی به مکان، مثلِ حساسیت و التفاتِ ما به امرِ عادی، به‌خصوص اگر از وجهی انتقادی برخوردار باشد، به‌نظرم خودبه‌خود در ارتقای کیفیِ مکان و فضا و به‌طورِ کلی زیست‌بومِ ما، بی‌شک موثر است؛ بی‌آن‌که لازم باشد «معمار» یا «شهرساز» (حرفه‌ای) باشیم.
همین شمول یا همه‌گانی بودنِ مقوله‌ی التفات و حساسیت به مکان است که گاهی، و هرچه می‌گذرد بیش‌تر، معماری را، به‌عنوان یک حرفه و تخصص، با آن‌همه دنگ‌وفنگ‌اش، به‌خصوص در حیطه‌هایی مشخص، برای من  دچارِ تزلزل و تردید می‌کند. تردیدِ شخصِ من نسبت به معماری به‌مثابه حرفه، البته این حرفه‌ی عریض‌وطویل و پرسروصدا را دچارِ کوچک‌ترین تزلزلی نخواهد کرد. اما درموردِ خودم و شغلم، موضوع دارد کم‌کم بیخ پیدا می‌کند یک‌جورهایی.
واضح‌تر و سرراست‌تر بخواهم بگویم، معماری به‌مثابهِ «کار»، به‌مثابهِ نوعی خویش‌کاری، برای من هیچ کم‌اهمیت که نیست؛ به‌جرات، تمامِ لایه‌های زیستِ مرا با خود دارد. حتا خیال می‌کنم معماری «باید» بخشی از مشغله‌ی ذهنیِ همه‌ی آدم‌ها باشد. اما معماری به‌مثابهِ «شغل» و حرفه؟ داستان درست از همین‌جا شروع می‌شود.
به‌نظرم بخشِ بسیار قابل‌توجهی از حرفه‌ی معماری (از صورت‌مسئله‌ها یا نوعِ پروژه‌ها تا شیوه‌های اجرا و ساخت و بالاخره سازوکارهای مالی)، آن چیزی‌ست که به‌شخصه به آن، نه علاقه‌ای دارم، نه اعتقادی. درواقع به موضوعیتِ و اهمیتِ اغلبِ صورت‌مسئله‌های «حرفه‌ی معماری» تردید دارم. به‌عبارتِ دیگر خیال می‌کنم که بسیاری از پروژه‌های معماری، به‌خصوص در مقیاس‌های متوسط و بزرگ، خیلی پیش از آن که برای جامعه‌ی بشری (در هر مقیاس و اندازه‌ای) «ضرورت» و «فایده» (واژه‌های مناقشه‌برانگیز!) داشته باشند، در جهتِ منافعِ مالی یا عقیدتیِ گروه‌ها یا افرادِ محدودی‌ست.
همان‌طور که گفتم من نزدیکِ 15 سال است که در یک شرکتِ معماری کار می‌کنم. شرکتِ جوان و به‌نسبت کوچکی‌ست که حالا کم‌کم سری در سرها دارد. در این وضعیتِ بسیار نابه‌سامانِ اقتصادیِ فعلی که شرکت‌های کوچک‌وبزرگِ معماری، اگر تعطیل نکرده‌اند، بی‌کار یا بسیار کم‌کارند، هنوز کارهایی دارد؛ بی‌آن‌که خوش‌بختانه هیچ زدوبند و وابسته‌گی به هیچ منبعِ قدرت و ثروتی داشته باشد. از بسیار معدود شرکت‌های معماری‌ست که حقوقِ ماهانه‌ی پرسنل تقریبن به‌موقع پرداخت می‌شود. تعدادِ پرسنلِ دفتر، نه به‌اندازه‌ای‌ست که آدم احساسِ رکود کند، و نه آن قدر که منِ از جمعیت فراری را بِرَمَد. فضای دفتر، فضایی ساده اما با کیفیت و طراحی‌شده و دل‌نشین است؛ نورِ طبیعیِ خیلی خوبی دارد و...
پروژه‌های این شرکت متنوع است؛ اما بیش‌تر پروژه‌های عمومی با کارفرماهای خصوصی‌ست که ساختمان‌های متوسط و بزرگ را شامل می‌شود؛ چیزهایی مثل مجتمع‌های تجاری یا کاربری‌های مختلطِ تجاری/خدماتی/فرهنگیِ بزرگ؛ یا مجتمع‌های خدماتیِ بین‌راهی و... از قشم تا کناره‌های دریای خزر.
پس من چه مرگم است؟ چنین موقعیتی احتمالن برای خیلی‌ها غبطه‌برانگیز است. درحالی که اگر قرار باشد این «شغل» (و نه «کار»ِ معماری) را رها کنم، تقریبن هیچ گزینه‌ی جای‌گزینی ندارم؛ یعنی به‌لحاظِ شغلی، حداقل برای مدتی نامعلوم، رسمن بی‌کار خواهم بود؛ پس حالا که در «امنیتِ» چنین شغلی به‌سر می‌برم، بحرانِ من از کجاست و چی‌ست؟
در کشاکشِ معماری به‌مثابه خویش‌کاری و معماری به‌مثابه شغل، 4 دلیلِ اصلی، گاه به‌گونه‌ای متناقض‌نما، بحرانِ مرا شکل می‌دهد و دامن می‌زند:
1.      واهمه‌ی بی‌کاری (یا درواقع بی‌شغلی) و بی‌پولی در وضعیتِ آشفته‌ی فعلی و عواقبِ آن، مرا که مدتی‌ست، بل‌که مدت‌هاست (بیش از 2 سال) با چنین دودلی‌ها و تردیدها سروکله می‌زنم و هرچه می‌گذرد آشفته‌تر می‌شوم، از ترکِ شغلم بازداشته است. از سوی دیگر، همین محافظه‌کاری و مصلحت‌اندیشی، مرا در برابرِ خودم قرار می‌دهد. به‌عبارت دیگر، آن تصویرِ محافظه‌کار و ندانم‌کاری که از خودم برای خودم ترسیم می‌کند، بر بحرانِ من می‌افزاید. واهمه‌ی بی‌کاری (=بی‌پولی)، مرا در موضع و وضعیتی محافظه‌کارانه و گاهی حتا مستاصل ابقا می‌کند؛ وضعیتی که درعینِ نوعی نارضایتی از شغلم، به آن هم‌چنان تن می‌دهم. من اسمِ این وضعیت را، «وضعیتِ کارمندی» می‌گذارم؛ وضعیتی که همیشه از آن فراری بوده‌ام اما حالا، چندی‌ست احساس می‌کنم بیش از همیشه به آن دچارم.
2.      من به‌دلایلِ مختلف (که بحثش مفصّل است)، آدمِ پروژه‌های بزرگ نیستم. پروژه‌های معماریِ بزرگ، یک‌جور سیستمِ کارِ گروهی بسیار پیچیده و زمان‌بر است که آدم‌ها را تا حدِ زیادی در خودش ذوب می‌کند به‌نظرم. احتمالن خواهند گفت که من آدمِ «کارِ گروهی» نیستم. یک‌جورهایی درست است اگر «کارِ گروهی»، این تلقیِ وطنی‌ست که بقا، مصلحت و هویتِ «گروه» (سیستم، نظام، تشکیلات، شرکت، موسسه، قوم، فامیل، خانواده و...) بر بقا، مصلحت و هویتِ تک‌تکِ اعضای آن ارجح است. اگر این است «کارِ گروهی»، بله؛ من آدمِ این نوع به‌اصطلاح «کارِ گروهی» نیستم و حتا (زبانم لال!) خیلی هم با آن مشکل دارم. تصورِ من از کارِ گروهی، برخلافِ شکلِ رایج در ایران، «سوپ» نیست. من فکر می‌کنم کارِ گروهی «سالاد» است. (امان از این دوگانه‌ها!) بحثِ مفصّلی‌ست. شاید وقتی دیگر.
3.      در پروژه‌های بزرگ، ملاحظاتِ غیرفنی و غیرفرهنگی (من خیال می‌کنم معماری، حتا به‌مثابهِ حرفه، می‌تواند یا باید عملی فرهنگی باشد)، ملاحظاتی چون سرمایه (پول و بقا و افزایشِ آن)، جذابیت‌های عمومی یا درواقع عوامانه، مُد، کارفرما (صاحبِ سرمایه) و البته سیاست و ایدیولژی، گاه درست‌وحسابی به‌مصافِ ایده‌ها و آرزوهای معمار می‌رود؛ (بی‌آن‌که بخواهم از ایده‌ها و آرزوهای معمار، تصوری ایده‌‌آل و انتزاعی به‌‌دست دهم.) علاوه‌بر‌این‌ها، ملاحظاتِ فنی و اجرایی هم داستانِ دیگری‌ست. این توامانی و تعادلِ 3 دسته‌ پارامترهای سرمایه، اجرا (فن‌آوری) و طراحی البته از جذابیت‌ها و هم دشواری‌ها، درواقع از چالش‌های معماری‌ست. به‌عبارتِ دیگر «طراحی» در معماری، عملی انتزاعی و به‌نابیِ طراحی در هنرهای زیبا نیست. (از همین‌رو، اگرچه به‌شخصه بر نوعی اصالتِ فضا در معماری اصرار دارم، خیال می‌کنم معماری هنر نیست.) اما به‌خصوص در پروژه‌های بزرگ (یعنی همان‌جاها که معماری به‌شدت «تخصصی» و «حرفه‌ای» می‌شود)، خیلی‌وقت‌ها دو دسته‌ی اول، بر ملاحظاتِ طراحی و فرهنگیِ معماری (شاید همان «اصالتِ فضا») می‌چربد؛ گاهی کم‌تر، گاهی بیش‌تر. تجربه‌ام نشان می‌دهد که به‌خصوص در پروژه‌های بزرگ، در تضادِ یکی از دو پارامترِ سرمایه و/یا فنی/اجرایی با ملاحظاتِ طراحی، اغلب ملاحظاتِ طراحی و فضایی به‌راحتی فدا شده است.
4.      راستش بعد از 25 سال کار و کارآموزی‌ای که از اتفاق بیش‌تر هم در همین دسته‌ی پروژه‌های متوسط و بزرگ در شرکت‌های رسمیِ معماری بوده است، بیش از پیش حوصله‌ی من در برابرِ چنین صورت‌مسئله‌هایی بی‌تاب است و کم می‌آورد. علاوه‌بر این که دراساس موضوعیت و توجیهی جز طمع‌ و ولعِ مالی و/یا اهدافِ ایدیولژیک در پسِ اغلبِ پروژه‌های بزرگ (از مسکونی تا تجاری و صنعتی و حتا گاهی درمانی و فرهنگی/مذهبی و...) نمی‌یابم، فاصله‌ی زمانیِ زیاد با نتیجه و برآوردِ آن در صحنه‌ی بهره‌برداری و استفاده‌ی مردم هم، صبرِ مرا لبریز می‌کند و مرا به‌ورطه‌ی نوعی ملالِ پوچ‌انگارانه می‌افکند.
قصدم تعیینِ راه‌ورسم برای حرفه‌ی معماری نیست؛ نمی‌گویم که الزامن نباید ساختمان‌های بزرگ ساخت و دست‌آوردهای فرهنگیِ سرمایه‌داری را در زمینه‌ی معماری و خلقِ فضا (البته به‌نظرم خیلی کم‌تر از آن همه «دست‌آوردها» که رسانه در بوق‌وکرنا می‌دمد) منکر نمی‌شوم. درواقع در درجه‌ی اول دارم برای خودم، شخصِ خودم، راه‌ورسمِ «معماری کردن» تعیین می‌کنم.

فکر می‌کنم معمارِ خوب، بیش و پیش از آن که بلد باشد خوب طراحی کند، معماری‌ست که می‌داند کجاها نباید کار کند. معمارِ خوب معماری‌ست که بداند کجا نباید بسازد. هر نوع و هر حدی از معماری، دخل‌وتصرفی‌ست در زمینه‌ای شهری یا طبیعی. حتا معماری در زمینه‌ی شهر هم لاجرم تصرفی‌ست در طبیعت. تاریخِ معماری علاوه‌بر این که تاریخِ تحولِ فضاست، تاریخِ تصرفاتِ انسان در زیست‌بوم هم است. به‌عبارت دیگر، تاریخِ معماری، تاریخِ سرافرازی و غرورِ ما و البته سرافکنده‌گیِ ما در تصرفِ زیست‌بوم است. بی‌تردید معماری مسئولِ بخشِ قابل‌توجهی از ناپایداریِ زیستیِ روزگارِ ما است. در چنین وضعیتی به‌نظرم مسئولیتِ معمار (قرار بود برای خودم فقط تعیین‌تکلیف کنم!)، معماری در حداقلِ ممکن است. (یعنی درست برخلافِ آن چیزی که نظامِ سرمایه‌محور و ایدیولژی می‌خواهد یا بقای حرفه‌ی معماری ایجاب می‌کند.) این که این «حداقل» چی‌ست و چه‌گونه تعیین می‌شود، بحثِ مفصّل و پیچیده‌ای‌ست.
بی‌شک جریان‌های معماریِ «اصیل» و بامسئولیتی در روی این کره‌ی خاکی در حفاظت از زیست‌بوم درکاراند. گفتمانِ «معماریِ پایدار» یا شاید دقیق‌تر: «پایا» (sustainable architecture) از چنین مسئولیت یا درواقع الزامی سرچشمه می‌گیرد؛ گو آن که در بسیاری نمونه‌هاش بیش‌تر طرح‌واره یا پوسته‌ای بی‌محتواست که بیش‌تر به‌کارِ رسانه‌ها و ژورنال‌های پرآب‌ورنگِ معماری می‌آید.
در چنین منظومه‌ای من ذره غباری بیش نیستم. باوجود این برای خودم که می‌توانم رسالتی قایل باشم. تلاشم برای کاستن از کارِ معماری (درواقع تلاش برای تشخیصِ این که کجاها نباید بسازم) البته به تنبلیِ فطریِ من برمی‌گردد؛ اما موضوع فقط همین نیست.
چه باک! خیال‌پردازی را بر خودم روا می‌دارم:
دلم می‌خواهد دفترِ کوچکی (خیلی کوچک‌تر از این دفتری که حالا در آن کار می‌کنم) داشته باشم که پرسنلِ آن، بسته به نوع و تعدادِ پروژه‌ها، کم و زیاد می‌شود و در بیش‌ترین حالت از تعدادِ انگشت‌های یک دست بیش‌تر نمی‌شود.
در درجه‌ی اول، پروژه‌های «ضروری» را تعریف کنم و برای عملی شدنِ آن‌ها سازوکاری بیابم.
در غیر‌این‌صورت از پروژه‌هایی که دیگران تعریف می‌کنند، انتخاب کنم؛ و پروژه‌هایی را انتخاب کنم که:
·      نوعی «ضرورت» دارد؛ یعنی برای بقای «اصیل» و «واقعی» و «باکیفیت» و «پایا»ی آدمی (در تعریفِ هریک از این کلمه‌ها می‌شود مطلبی ساخت) لازم و مفید باشد.
·      به‌جای توسعه‌ی به‌اصطلاح انبساطی (در افق و ارتفاع) و تصرفِ زمین‌های نساخته، پروژه‌هایی را انتخاب کنم که حتی‌المقدور بازیافتی باشد؛ (چه بازیافتِ زمین، چه بازیافتِ فضا، چه بازیافتِ سازه‌ها و چه بازیافتِ مصالح.)
·      پروژه‌های «ساده»، «کوچک» و «عادی»
دلم می‌خواهد هرچه می‌توانم از تمایزِ حرفه‌ای و تخصصیِ میانِ طراح، سازنده و سرمایه‌گذار (کارفرما) بکاهم.
دلم می‌خواهد از حرفه‌ی معماری تا حدِ امکان تخصص‌زدایی کنم. من خیال می‌کنم معماری را، به‌خصوص در حیطه‌ی زندگیِ عادی و روزمره و «غیرحرفه‌ای» می‌شود (و شاید باید) از حیطه‌ی اهالیِ «تخصص» و «حرفه»، به همه‌ی مردم گسترش داد.

می‌دانم؛ خوب می‌دانم: علاوه‌بر بسیاری از خواننده‌گانِ این یادداشت، به‌خصوص معماران و شهرسازانِ متخصص و حرفه‌ایِ محترم (اگر اصلن این مطلب را بخوانند) به این حرف‌ها می‌خندند و چه‌بسا مثلن از ایده‌ی تخصص‌زدایی از معماری یا تلاش برای کم‌تر ساختن، کمی تا قسمتی خشمگین هم می‌شوند. من اما، همان‌طور که بحران‌های خودم را دارم، آرزوهای خودم را هم دارم.
                                                                                                اصفهان. آذر-دی 97

December 08, 2018


طعنه‌ای‌ست
یا اشاره‌ای
این برگ‌ریزه‌ریزه‌های ریزان
در هیاهوی رنگ؟
                                      آذر 97

November 06, 2018













وحی

پَرْک‌تر از جیغِ پرنده در کوه
غمین‌تر از طنینِ سُم‌ضربه‌ها بر سنگ
واحه در خودش تمام می‌شود
از تمامِ راه‌ها
از خودش شروع می‌شود
واحه
واحه
از انزوای تخته‌سنگی
با آسمانی لبریز
در دل.
                    چشمِ
سنگاب
                   لرزید
                   از سُم‌ضربه‌ها
                   بر سنگ.

پیامبرِ گم‌شده از تختِ سنگ‌ها فرود آمد
وحی در واحه‌ی منزوی نازل می‌شود
از انزوای بُنان
انجیربُنان
پسته‌بُنان
از انزوای قیچ
آویشن
بادامِ تلخ...
به اتکای صخره‌های دِبْش
برخیز!
که وحی
همین انعکاسِ فلق در سنگاب است
و این
طنینِ
غمینِ
سم‌ضربه‌های بزهای کوهی
بر سنگ.
                    چشمِ
سنگاب
                   لرزید
                   از سم‌ضربه‌ها
                   بر سنگ.
                                                   روستای کبودان. اردی‌بهشت 97

May 25, 2018



مادربزرگ‌ها در میدانِ نقش‌جهان
(ورسیون یک)

برای من از هیجان‌انگیزترین خاطراتِ مادربزرگم، خاطره‌ی بلال یا بستنی‌خوردنش است با چندنفری، از جمله دخترعمو و پسرعموش (که چند وقت بعد همسرش می‌شود)، در میدانِ نقش‌جهان. سالِ 1322 و آن وقت‌ها. بارها و بارها آن عصرِ قدیمی را با خودم تصور کرده‌ام. هیجانِ این حکایت، از حضورِ مادربزرگ‌ها و احتمالن مادرهاشان در فضای عمومی، آن هم به‌قصدِ فراغت است. درواقع، هیجانِ این داستان برای من، البته از حضورِ شخصِ دو مادربزرگم در میدانِ نقش‌جهان در سال‌های دور آغاز می‌شود اما در همین اندازه باقی نمی‌ماند؛ بل‌که به نوعی تجربه‌ی زیسته‌ی عمومیِ زن‌های اصفهانیِ به‌شدت سنتی فرافکنده می‌شود. چه‌بسا نوعی تجربه‌ی بسیار نو و شاید بی‌سابقه‌ی زیستِ شهری که عبارت باشد از فراغت در فضای عمومیِ شهری. مادربزرگِ 16 ساله‌ی من با دختر عموی 22 ساله‌اش (مادربزرگِ دیگرم) با مادرهاشان و پسر عموی 20 ساله‌اش در میدان نقش‌جهان (حالا همه رفته‌اند جز این یکی مادربزرگ). درواقع یک‌جور مجلسِ مقدماتیِ خواستگاری‌ست. و مگر می‌شود دخترهای جوان در این سن‌وسال پیشِ هم باشند و تیرتیر و ریز‌ریز نخندند. مادربزرگ جزییاتِ زیادی از میدان را، در آن عصرِ نمی‌دانم چه فصلی، به‌خاطر ندارد. حتا یادش نیست حوضِ بزرگِ وسطِ میدان بود یا نبود. من اما برای کامل کردنِ این روایت و غنای آن با جزییاتِ هرچه بیش‌تر، مجبورم به چیزهای دیگری جز خاطراتِ مادربزرگ متوسل شوم. باید به یک‌جور خاطراتِ شهر یا خاطراتِ جمعی متوسل شوم. مثلن مستنداتِ تاریخی‌ای که نشان می‌دهد در آن سال‌ها، حوضِ وسطِ میدان تازه ساخته شده است؛ و مستندات یا درواقع برداشت‌هایی از اسنادِ تاریخی که نشان می‌دهد میدانِ نقش‌جهان در آن سال‌ها تازه دارد شمایل و کارکردِ یک فضای عمومیِ شهری را به‌خود می‌گیرد و یکی از مهم‌ترین کارکردهای چنین فضایی، فراغت است.
من خیال می‌کنم حضورِ واقعی و البته استعاری یا نمادینِ مادربزرگ‌ها در میدانِ نقش‌جهان، وقتی که فضای عمومی در آن روزگار به‌کلی مردانه و حتا نرینه است، دارد از مرحله‌ی تازه‌ای از حیاتِ شهریِ جامعه‌ی ایرانیِ معاصر خبر می‌دهد. این مرحله تازه و مهم و البته به‌نظرم با مولفه‌های مشخصِ آن (که باید برشمرد و تشریح کرد)، بی‌سابقه است. این‌ها البته همه فرضیاتِ ناآزموده است و می‌تواند موضوعِ پژوهشی باشد.
عکس‌های زیر، نزدیک یک دهه بعد از بلال یا بستنی خوردنِ مادربزرگ‌های من در میدان نقش‌جهان است. این‌ها را یک عکاسِ روس (Dmitri Kessel ) در سال 1330 خورشیدی گرفته است. دوباره یک عصر است (و دو سه عکسی هم پیش‌ازظهر است) و این‌همه آدمِ عادی، و آن‌همه زن (تعداد زن‌ها و بچه‌ها از مردها انگار بیش‌تر است) در میدانِ نقش‌جهان. عناصرِ متعددی در این عکس‌ها، از ماهیتِ فراغتیِ به‌نظرِ من تازه و بی‌سابقه‌ای در حیاتِ شهریِ ایرانی (حتا متفاوت از پیک‌نیک کنارِ پل خواجو) حکایت دارد:
حوضِ پرآب با فواره‌های روشن
کف‌سازی و محوطه‌سازیِ میدان
پایه‌های روشنایی
گردآمدنِ آدم‌ها دورِ حوض
تماشای حوض (تماشا، تماشای شهر)
زن‌ها اغلب با چادرهای غیرسیاه
مردها و زن‌های بچه‌به‌بغل
حضورِ بچه‌های نوجوان
یک چیزِ دیگر هم، یا درواقع غیابِ یک چیزِ دیگر هم از تازگیِ این فضا و این اتمسفر در حیاتِ شهریِ آن روزگارِ ایرانی حکایت دارد به‌نظرم؛ و آن نبودنِ زیرانداز و اسبابِ پیک‌نیک است؛ (چیزهایی که در عکس‌های پیک‌نیک‌های کنارِ پلِ خواجو یا پیک‌نیک‌های بیرونِ شهرِ همان نسل به‌وفور می‌بینیم.) همه انگار یک‌جور سرپاند. باید این عکس‌ها را و کانتکست‌های آن را با دقتِ بیش‌تری خواند؛ اما خیال می‌کنم این‌ نوع حضور در این میدان، از نوعی فاصله یا بیگانه‌گی یا درواقع تازه‌گیِ این نوع حضور در شهر حکایت دارد. انگار هنوز این فضا را از خودشان نمی‌دانند. انگار آمده باشند تماشای نوعی نمایش یا سیرک. اصلن چه‌بسا همین‌ها کمی بعد از گرفتنِ این عکس‌ها می‌روند خانه‌هاشان و بساطِ پیک‌نیک (پتو و ظرف‌و‌ظروف و غذا و البته قلیان و آفتابه)شان را برمی‌دارند می‌روند پلِ خواجو بساط می‌کنند. این‌جا، در این عکس‌ها اما، حضورِ این آدم‌ها، با شیوه‌ی حضورِ خودمانی و یله و لمیده‌ی آدم‌های امروز در میدان نقش‌جهان یا با شیوه‌ی حضورِ همان نسل در کنارِ پلِ خواجو (که سابقه‌ای دراز دارد)، به‌کلی متفاوت است.
عکس‌های زیر به‌نظرِ من از فراغت در فضای شهری، به‌عنوانِ مقوله‌ای نو در حیاتِ شهریِ ایرانی یا اصفهانی، حکایت می‌کند. ایرانی یا اصفهانیِ این عکس‌ها، مشت نمونه‌ی خروارِ جامعه‌ای‌ست که دارد پوست می‌اندازد؛ دارد مدرن می‌شود و شاید چه‌بسا کم‌وبیش آمرانه هم دارد مدرن می‌شود که چنین سرپا و آماده‌ی رفتن است؛ چرا که این فضا را از خودش نمی‌داند و خودش را هم از این فضا نمی‌داند احتمالن. انگار نداند با این فضا و در این فضا چه باید بکند. انگار خبرش کرده‌اند در میدان‌شاه فیل هوا کرده‌اند آمده است تماشا.
خرداد 97





April 24, 2018


آیا زمانِ حال وجود دارد؟ وقتی هر لحظه به آنی سپری می‌شود، آیا می‌شود در حال زندگی کرد؟ نمی‌خواهم ادای سفسطه‌ها و پیچیده‌بازی‌های به‌اصطلاح فلسفی را درآورم؛ اما مدت‌هاست با چنین سوال‌هایی به‌سر می‌برم؛ به‌خصوص وقتی امروز عصر زیرِ باران عالی و تند و طولانی، زیرِ صدای تق‌تقِ قطره‌های باران روی چتر، مدت‌ها وسطِ میدانِ نقش‌جهان ایستاده بودم و به گستره‌ی فضای میدان و چکیدنِ قطره‌های باران روی سنگ‌فرشِ خیسِ میدان خیره شده بودم. آن لحظه، آن لحظه‌هایی که به‌سرعت سپری می‌شد، از خودم می‌پرسیدم آیا زمانِ حال وجود دارد وقتی این لحظه‌های بی‌نقص‌، این حالِ خوب، چنین به‌سرعت دارد سپری می‌شود؟
لحظه‌ها البته به‌سرعت سپری می‌شوند و به گذشته می‌پیوندند. با این وصف شاید بشود، بی‌سفسطه و ادا اطوار، در این که بتوان در لحظه زندگی کرد، تردید کرد؛ اما درعین‌حال بتوان در نوعی حس و طعم یا چیزی شبیه اتمسفرِ زمانِ حال به‌سر برد.
به‌هرحال زمانِ حال برای من چیزی از جنسِ نوعی خیال، نوعی امپرسیون است؛ چیزی‌ست مثلِ عکسی که روی کاغذِ عکس آمده اما خیلی سریع محو می‌شود؛ چیزی‌ مثلِ پرهیبِ خوابی که به‌محضِ این که به آن فکر می‌کنیم تا به‌یادش بیاوریم، به‌جای این که حاضر شود، به‌کلی از ذهن‌مان می‌گریزد و محو می‌شود و از آن، جز همان طعم و حسی مبهم و وهم‌گون، نمی‌ماند.
زندگیِ روزمره (و نه روزمره‌گی)، برای من استمرارِ زمانِ حال است؛ تراکمِ زمان‌های حال؛ حال‌های مدام در حالِ شدن. زندگیِ روزمره برای من یعنی سپری‌شدنِ مدام؛ یعنی گریزانی و دست‌نیافتنیِ حال (در هر دو معنای آن). و با این وصف، زندگیِ روزمره برای من، تلاشِ مدام (و احتمالن به‌تمام ناکام) برای دست‌اندازی و به‌دام انداختنِ حال است. احتمالن همین گریزانی و دست‌نیافتنیِ حال، اصلی‌ترین مولفه‌ی ماهیتیِ حال است. چه‌، زمانِ حال اگر به‌دام افتد و سپری نشود، اصلن زمانِ حال نیست.
                                                                        آرش اخوت         3/2/97

April 10, 2018



شروع کرده‌ام، هرچند شکسته بسته، به نوشتنِ خودزندگی‌نامه‌ی جنسی‌م. روایت و واکاویِ خودم از منظرِ سکس و از این حرفا.