June 25, 2026

 

از روزنگاری‌های جنگ و هسته‌های نوشتن

22 اسفند 04/ دیگری          

 دیشب، حدود 2 صبح از خواب پریدم؛ به صدای هم‌زمانِ یکی بلندگوی نکره‌ای در دوردست اما واضح که به نوحه وُ شعار می‌نالید؛ و دومی صدای بلندِ موسیقی وُ پای‌کوبیِ همسایه‌ی دیواربه‌دیوار. این یکی از نمودهای دوگانه‌ی به‌ظاهر متضادی‌ست که ما یا من در این مملکت در آن و با آن به‌سر می‌بریم. این دوگانه، به‌ظاهر متضاد یا متناقض است اما درواقع تفاوتِ چندانی با هم ندارد. البته آن اولی، از بلندگوی رسمی و به‌مراتب سیطره‌طلب‌تری برخوردار است، عربده‌اش حوزه‌ی وسیع‌تر وُ عمومی‌تری را دارد و حقوقِ افرادِ زیادتری را زایل می‌کند، ایدولوژیک‌تر و مخرب‌تر و وقیح‌تر است و... اما هردو به‌نظرم در یک مقوله‌ی اساسی مشترک‌ است و آن غیابِ «دیگری»ست؛ یا درواقع غیابِ درکِ دیگری؛ غیابِ شعوری که «دیگری» را بشناسد یا به‌جا آورَد. در اولی، «دیگری»، علاوه‌بر همه آن دیگرانی که ناخواسته در حوزه‌ی صدای به‌غایت نکره‌ی آن بلندگوی عمومی (که من صدا وُ جملاتش را از فاصله‌ی حدود 300 متری کم‌وبیش به‌وضوح می‌شنوم) قرار دارند و به‌خصوص در آن وقتِ شب (یا صبح) بی‌شک آسایش‌شان به‌کل زایل شده است، هم‌چنین عبارت است از هر «دیگری» که نمی‌خواهد به هر دلیل در عزای «رهبرِ شهید» شرکت کند. اگر من عزادارم، همه باید عزادار باشند. درواقع نوعی تمام‌خواهی به‌مثابه و به‌واسطه‌ی نقضِ هر «دیگری».

 

[امروز سوم یا چهارم تیرماه 05 است. روزِ عاشورا. کمی از «آیینِ» صبح‌گاهی و صبحانه‌مان گذشته است. صبحِ آرامِ زلالی‌ست. به‌دلایلی امروز از صبح‌های دیگر سبک‌بال‌ترم. به مریم می‌گویم فعلن همه‌چیز خبس! با تاکید روی «فعلن». از گفتنِ این جمله 10 دقیقه نمی‌گذرد که صدای بلند و فراگیرِ نوحه از خیابان می‌آید. کمی صبر می‌کنم به این خیال که لابد از پخشِ یک ماشین است وُ می‌گذرد؛ اما نمی‌گذرد. به کوچه می‌روم. در پیاده‌روی خیابان، جمعی تنابنده‌ی سیاه دو بلندگوی خیلی بزرگ گذاشته‌اند و ضربانِ تمپوی سینه‌زنی وُ نوحه، تمامِ ظرفیتِ شنیداریِ حیاط وُ محله را مصادره کرده است و خیالِ قطع‌شدن یا کم‌شدن هم ندارد. درهای چارطاق به حیاط وُ هوای تازه را می‌بندیم و خودمان را در صدای بلندِ موزیک‌هایی که حداقل خودمان انتخاب کرده‌ایم، حبس می‌کنیم. خودمان را حبس می‌کنیم؛ شاید منفعلانه‌ترین وُ محافظه‌کارانه‌ترین کاری که می‌شود کرد؟]

 

در نمونه‌ی دوم (صدای پای‌کوبیِ همسایه)، اگرچه این «دیگری» فقط یک همسایه‌ی ناقابل مثلِ من است، اما نفسِ نادیدنِ دیگری در این نمونه هم واضح است. نکته این است که به‌نظرم نمی‌شود این «دیگریِ» خصوصیِ ناقابل را در مقابلِ آن «دیگریِ» بزرگ وُ عمومی، ناچیز وُ کم‌اهمیت شمرد. همان‌طور که روشن نکردنِ چراغِ راه‌نما در رانندگی فقط روشن نکردنِ یک چراغِ کوچک نیست و حجابِ اجباری هم فقط «یک تکه‌پارچه» نیست.

چندسال پیش آقای علی میرزایی (سردبیر مجله «نگاهِ نو») در مصاحبه‌ای با استاد سمیعی گیلانی، از او پرسیده بود که به‌نظرِ استاد، مهم‌ترین مشکلِ ایرانِ معاصر چی‌ست؟ سوالِ کلانِ به‌نظرم مسخره‌ای بود و استاد هم از زیرِ پاسخ، به‌ظرافت شانه خالی کرد. از آن یک کلمه‌ی یوسف‌خانِ مستشارالدوله در «رساله‌ی یک کلمه» که بگذریم، من همیشه با خودم فکر می‌کنم اگر این سوال را از من بپرسند، عرض می‌کنم که احتمالن همین غیابِ درکِ «دیگری». سعدی گفت: «گفت آن گلیمِ خویش به‌در می‌بَرد ز موج / وین سعی می‌کند که بگیرد غریق را».

 

0 Comments:

Post a Comment

<< Home