از روزنگاریهای
جنگ و هستههای نوشتن
22 اسفند 04/ دیگری
[امروز
سوم یا چهارم تیرماه 05 است. روزِ عاشورا. کمی از «آیینِ» صبحگاهی و صبحانهمان
گذشته است. صبحِ آرامِ زلالیست. بهدلایلی امروز از صبحهای دیگر سبکبالترم. به
مریم میگویم فعلن همهچیز خبس! با تاکید روی «فعلن». از گفتنِ این جمله 10 دقیقه
نمیگذرد که صدای بلند و فراگیرِ نوحه از خیابان میآید. کمی صبر میکنم به این
خیال که لابد از پخشِ یک ماشین است وُ میگذرد؛ اما نمیگذرد. به کوچه میروم. در
پیادهروی خیابان، جمعی تنابندهی سیاه دو بلندگوی خیلی بزرگ گذاشتهاند و ضربانِ
تمپوی سینهزنی وُ نوحه، تمامِ ظرفیتِ شنیداریِ حیاط وُ محله را مصادره کرده است و
خیالِ قطعشدن یا کمشدن هم ندارد. درهای چارطاق به حیاط وُ هوای تازه را میبندیم
و خودمان را در صدای بلندِ موزیکهایی که حداقل خودمان انتخاب کردهایم، حبس میکنیم.
خودمان را حبس میکنیم؛ شاید منفعلانهترین وُ محافظهکارانهترین کاری که میشود
کرد؟]
در نمونهی
دوم (صدای پایکوبیِ همسایه)، اگرچه این «دیگری» فقط یک همسایهی ناقابل مثلِ من
است، اما نفسِ نادیدنِ دیگری در این نمونه هم واضح است. نکته این است که بهنظرم
نمیشود این «دیگریِ» خصوصیِ ناقابل را در مقابلِ آن «دیگریِ» بزرگ وُ عمومی،
ناچیز وُ کماهمیت شمرد. همانطور که روشن نکردنِ چراغِ راهنما در رانندگی فقط
روشن نکردنِ یک چراغِ کوچک نیست و حجابِ اجباری هم فقط «یک تکهپارچه» نیست.
چندسال پیش
آقای علی میرزایی (سردبیر مجله «نگاهِ نو») در مصاحبهای با استاد سمیعی گیلانی،
از او پرسیده بود که بهنظرِ استاد، مهمترین مشکلِ ایرانِ معاصر چیست؟ سوالِ
کلانِ بهنظرم مسخرهای بود و استاد هم از زیرِ پاسخ، بهظرافت شانه خالی کرد. از
آن یک کلمهی یوسفخانِ مستشارالدوله در «رسالهی یک کلمه» که بگذریم، من همیشه با
خودم فکر میکنم اگر این سوال را از من بپرسند، عرض میکنم که احتمالن همین غیابِ
درکِ «دیگری». سعدی گفت: «گفت آن گلیمِ خویش بهدر میبَرد ز موج / وین سعی میکند
که بگیرد غریق را».

0 Comments:
Post a Comment
<< Home