July 24, 2026

امروز (2 مرداد 05) کتابِ «در کوی دوست» (شاهرخ مسکوب) را دست گرفتم بخوانم. صفحه‌ی «پیشگفتار» را باز کردم و نگاه کردم که تاریخ ندارد و غُری زدم اما بعد که «پیشگفتار» را خواندم دیدم تاریخ هم نمی‌خواسته است؛ همین امروز هم می‌شود نوشته باشد؛ بس‌که این «پیشگفتار» (که به‌نظرم بیش‌تر «مقدمه» است) تازه و به‌اصطلاح به‌روز است؛ حتا اگر چاپِ اولِ کتاب، سال 1357 باشد. به‌نظرم این «پیشگفتار»، گذشته از نثرِ قابل‌ملاحظه‌اش، یک ایده و روش در جستارنویسی، و در بازخوانی یا خوانشِ ادبی‌ست؛ بی‌آن‌که به‌مناسبتِ زمان و زمانه‌اش کلامی از این دو اصطلاحِ «امروزی» یادی کرده باشد. این پیشگفتار، شرحی‌ست از سرزندگی وُ سرورِ ذهن وُ اندیشه (یا به‌تعبیرِ مسکوب: «سفر» و «حیرانی») در جریانِ نوشتن؛ و از غورِ ایده‌مند وُ تاویلیِ «خواننده» در اثر، به‌جای تفسیر وُ تحلیلِ «علمی» وُ مکانیکیِ آن.
به‌ این تناسب، قطعاتی از این «پیشگفتار» یا مقدمه را، طبقِ روالِ خودِ متن، دست‌چین کرده‌ام. گوش کنید:
«چند سال پیش می‌خواستم رساله‌ای دربارۀ رابطۀ سه‌گانه انسان و جهان و خدا بنویسم [...] می‌خواستم اندیشه‌ام را بر ساخت و بست و پیوست
"جهان‌بینی" این سرودها[ی زرتشت] طرح افکنم و در این تاروپود به فکر "صورت" بدهم تا اندیشه زاده و "جهانمند" شود.
اما چون شروع به نوشتن کردم راهم بسته شد. سرودهای زرتشت بی‌آنکه بخواهم مرا به‌یاد غزلهای حافظ می‌انداخت. [...]
باری هربار بیتی از غزلی به پیشواز بندی از سرودی می‌آمد و فکر را فرا می‌گرفت و جائی برای چیزی نمی‌گذاشت. اولها می‌گفتم اتفاق است و توجهی نمی‌کردم، اما چون این پیشامد تکرار شد به تردید افتادم و سرانجام پس از یک ماه، که هیچ کاری از پیش نرفت، دفتر را بستم و با حضور قلب رفتم به زیارت شاعری که مرا طلبیده بود. چندین ماه در حیرت گذشت، انگار که هرگز حافظ را نخوانده بودم [...] و اینک این رساله ره‌آورد آن سفر و آن حیرانی است.
بدینگونه من بی‌اختیار خود در راهی که نمی‌خواستم، افتادم. [...] [حافظ] از هر شاعر دیگری به ما نزدیکتر و در همان حال از هر شاعر دیگری دورتر است. [...] تا وقتی که او را به حال خود واگذاشته‌ایم در ما بوده و بسر برده است. اما تا خواسته‌ایم با وسیلۀ
"علم" ، از راه تجزیه و تحلیل منطقی و جز اینها او را بکاویم از دستهایمان گریخته و از دید چشمهای نزدیک‌بینمان ناپدید شده است. گوئی بدنی زنده است که تا آن را بشکافیم که راز حیاتش را بدانیم، جانش را گرفته‌ایم. [...] نویسندۀ این رساله فقط یکچند در باغ دیوان خواجه گشتی زده و از تماشای خود گفتگوئی کرده است. اما این گشت و تماشا با تمهیدی و در راهی بوده است نه پرسه‌ای به تصادف.
[...] در این مطالعه، دیوان حافظ چون کلی واحد و تمام، چون باغی خود سامان و فلکی خود پایدار نگریسته شده [...]
باغ و فلک را از درون می‌توان دید نه از بیرون. پس در این برداشت، دیوان چیزی
"برون‌ آخته" و در برابر نیست. باید راهی به آن یافت. [...] برای شناخت و دریافت نمی‌توان آنها را بازگشود و هرپاره را از هرسو وارسید. زیرا دیگر نه باغی می‌ماند و نه فلکی، انبوه تکه پاره‌ها می‌ماند. [...]
اگر تمامی دیوان را به‌عنوان پدیده‌ای زنده بنگریم، آنگاه باید راههای تماشا و آشنائی را از خود
"پدیده" بجوئیم، آن را از درون بسنجیم و با ساز و کار و چگونگی کارکرد عوامل آن در یکدیگر آشنا شویم [...]
البته جابجا و به مناسبت این
"پدیده" در تاریخ، اجتماع و جهان خود و رویاروی چیزهای دیگر نیز نهاده شده است [...] ولی به‌دنبال آن برداشت، روش تماشا در اساس پدیدارشناسانه است.
[...] ناچار گردش و تماشا خود باید سامانی و نقشه‌ای داشته باشد و الا تماشاگر در پرسۀ پریشان و رفتار بیهودۀ خود کم می‌شود.
نشانه‌ها و پایابهای گردش در این باغ [...]
غزلها- را شاعر به ما ارزانی داشته است، اما راههای سیاحت را خود باید بیابیم. [...] هرکس راهی از آن خود می‌یابد [...] و تجربه‌ای از آن خود دارد.
و اما راه این رساله سیروسلوکی است از تاریکی به نور و به تاریکی، از ناتمامی به تمامی و به ناتمامی و از انسان به خدا و به انسان [...]
[...] آنها که شاعر را عارفی
"وارسته" یا مؤمنی قشری می‌دانند و شعر او را به کالبدی بیجان بدل می‌کنند، حافظِ چنین خواننده‌ای [...] در حد مردی اخلاقی-اجتماعی دریافته می‌شود و بسیاری از عوالم دیگر او پوشیده می‌ماند.
این رساله سفرنامۀ مسافری است به کوی دوست. [...] هرچند
"ستاره‌"ها از دوست می‌آیند، اما از آنجا که راه را خود برگزیده‌ام [...] اعتبار این رساله از حد سفرنامۀ یکی از مسافران فراتر نمی‌رود. به زبانی دیگر این تنها یکی از روزنهاست که از خلال آن می‌توان "باغ" خواجۀ شیراز را تماشائی کرد، ای بسا پرتوهای دیگر که می‌توان در این "فلک" انداخت و ای‌ بسا سیاحتهای دیگر که می‌توان کرد.»

 


0 Comments:

Post a Comment

<< Home