این یادداشت، که نامی هم بر آن نمیگذارم،
از آن یادداشتهاست که خواننده احتمالن آخرش از خودش یا از نویسنده میپرسد «خب!
که چی؟» باوجودِ این، برای من از آن قصههاست که از کودکی در خاطر دارم و در طولِ
سالیان بارها از پدرم شنیدهام وُ بازشنیدهام و از شما چه پنهان، چندباری هم در
خلوتهام برای خودم تکرار یا درواقع همان حالتهای پدرم را اجرا کردهام. حالا هم
خیال میکنم که با هر «چی»، بههرحال باید انگار با این نوشته و این نوشتن، این
«بار» را از دوشِ خاطرم پایین بگذارم و اصلن شاید این قصه، بشود مایهی نوشتهای که
حرفی برای گفتن دارد یا از آن بهتر، شاید نمایش یا تاتری که آن حالتهای پدرم را
بشود اجرا کرد.
باری؛ این قصه به 6-7 سالگیِ من برمیگردد
و من از آن، خاطرهای خیلی کمرنگ وُ مبهم دارم؛ بیشترش آنچیزیست که پدرم
روایت/اجرا میکرد.
پدربزرگم، پدرِ پدرم، مسلمانِ شیعی و
شیخیِ بسیار متعصبی بود. پدرم اگر در نوجوانی میتوانست گاهی سوالهاش درموردِ دین
و مذهب را که گاهی به جاهای باریک میرفت، از پدربزرگِ کموبیش اهلِ کتاب وُ
تاریخش بپرسد وُ کمتر فحش بخورد، از پدرش همان را هم نمیتوانست. از آموزههای
نحلهی شیخی، یکی هم این بود وُ است که در «غیابِ امامِ زمان»، هر حکومتی، حتا و
چهبسا بهخصوص حکومتِ دینی یا بهاصطلاح «اسلامی»، باطل است. برای همین پدربزرگ
کمترین ارادتی به مدعیانِ این نوع حکومت یا هر حکومتی نداشت.
سالِ 56 پدربزرگ رفته بود زیارتِ
عتبات. در نجف، یکی از دفعاتِ زیارتش از حرمِ امام علی، مصادف شده بود با ورود و
حضورِ آیتالله خمینی در حرم. بعد پدربزرگ برگشته بود و این قصه را برای پدرم تعریف
کرده بود که جوانِ اهلِ کتابی بود با نظرگاهی بیشوکم چپِ غیرمذهبی و البته سخت در
تبوتابِ انقلاب وُ سرنگونیِ رژیمِ پهلوی.
یکی دو روز بعد از بازگشتِ پدربزرگ
از زیارت، خانهی پدربزرگ بودیم. در آن میانِ تلاطمِ آمدورفتِ مهمانها، فرصتی دست
داده بود و پدر وُ پسر چند دقیقهای تنها شده بودند. گویا ما نوههای ریزودرشت هم
آن وسطها وول میخوردیم. پدرم از پدربزرگ پرسیده بود شما که خمینی را از نزدیک
دیدید، حستان بهش چی بود؟ پدربزرگ گفته بود: «سیّدِ خوشگلیه.» پدرم گفته بود با
این کاری ندارم. حستان را میخواهم. پدربزرگ گفته بود خیلی متکبر بود. دستش را
جلو گرفته بود مردم پشتِ هم میآمدند میبوسیدند. خوشم نیامد. شاید هم این کار را
میکرد که این عوامِ کلانعام نخواهند یکوقت صورتش را ببوسند. پدرم گفته بود
باباجان! با اینها کاری ندارم. میخواهم ببینم حستان، همان لحظه که دیدیدش چه
بود؟ خوشتان آمد ازش؟ پدربزرگ کمی فکر کرده بود و گفته بود: «نَعَ!» شهریور 04

0 Comments:
Post a Comment
<< Home