آقای موقن
آقای موقن هم درگذشت.
یدالله موقن یکجورهایی از آن دانهها
یا تکههای اصفهان بود. از آن آدمها که در انزوای خود، بهشکلِ جدی به کارِ
فرهنگی یا خویشکاریِ خود در اصفهان مشغولاند اما آوازه وُ اعتبارِ فرهنگیشان از
مرزهای تنگِ بومیِ این شهر فراتر است. آنها به خارج یا «مرکز» مهاجرت یا کوچ
نکردهاند. چندی رفتهاند در جوانی وُ به زادگاهِ خود برگشتهاند؛ مثل احمد
میرعلایی، آرمان نهچیری، احمد اخوت و... اینها آدمهای تریبونهای عمومی چندان
نبودهاند؛ اما بهلحاظِ فرهنگی، سرزنده بودهاند و بیوقفه کار کرده وُ نوشتهاند.
با تمامِ کنارهگیریِ نسبی از جمعها یا نوعی بستهبودنِ بهظاهر محافظهکارانه،
بهنظرم چنین آدمهایی از برکتهای فرهنگیِ نهفقط این شهر، که این مملکتاند. و
این برکت را نه از حضورِ فیزیکی یا در مراودهشان، که بیشتر بهواسطهی نوشتهها
و آثارشان به دیگران رساندهاند.
به آقای موقن که فکر میکنم، به دههی
60 و خانهی خیابانِ سپهسالار (خانهی مادر/پدرم) میروم. پیش از آنکه به روایتم
از آقای موقن بپردازم، باید بگویم که روایتِ من از او (که بخشِ کوچکیست از او)
درواقع ملغمهایست از تجربههای خودم از او و روایتهای پدرم (هرچه میکنم پدرم
را از خود بهدر کنم نمیشود انگار!) که فکر میکنم درست همسن بودند یا شاید پدرم
یکی-دو سال بزرگتر بود. یعنی آقای موقن درموقعِ مرگ حداکثر 80 سالیاش بوده است.
از احوالش در این چند سالِ اخیر چندان باخبر نیستم. شنیدم قلبش مشکلاتی داشته که
چند روزِ آخر او را اسیرِ بیمارستان کرد وُ همانجا تمام. این مشکل اگر نبود آقای
موقن میتوانست همچنان مشغولِ خواندن وُ نوشتناش باشد. برای همین فکر میکنم
مرگِ او برای ما دریغ دارد.
آقای موقن تا جایی که میدانم
لیسانسِ فیزیک داشت و فوقلیسانسِ فلسفهی علم از کدام دانشگاهِ کدام شهرِ
انگلستان. (این اطلاعات را میشود یا میشد بهراحتی در اینترنت جستوجو و نقل کرد
اما دریغ که تا اطلاعِ ثانوی اینترنتِ «ما» قطع است!) درسش که تمام شد به اصفهان
برگشت؛ چندی در دانشگاه درس داد اما گویا زبانِ تندوتیز وُ سرِ ناسازگاری داشت؛
علاوهبر این که نسبتِ خانوادگیاش با بهاییت هم مزید بر علت شد که آقای موقن از
دانشگاه اخراج شود. از آنپس او تماموقت در خانهاش (یا درواقع خانهی مادرش) در
خیابان فیض به ترجمه وُ تالیف و مطالعهی فلسفه پرداخت. همانوقتها بود، در
اواسطِ دههی 60، که چندباری به چیزی که از «جُنگِ اصفهان» مانده بود، رفتوآمد
کرده بود و بابا هم از همانجا با او آشنا شد. دوستانِ جُنگ، که فکر نمیکنم درکودریافتِ
چندان جدی از فلسفه داشتند، مخاطبِ آقای موقن نبودند؛ ضمنِ این که آقای موقن، بهخصوص
در آن سالها، درعینِ خودباختگیاش به غرب و زبانهای غربی، به زبانِ فارسی، حداقل
در فلسفه و فلسفیدن و حتا در ترجمهی متونِ فلسفیِ غربی، بهتحقیر نگاه میکرد و
بهصراحت معتقد بود که زبانِ فارسی، ظرفیت و تواناییِ ترجمهی دقیقِ متونِ فلسفی،
و شاید هر فلسفیدنی، را ندارد. این درحالی بود که او هیچکس را هم در ایران قبول
نداشت که به زبانِ فارسی بتواند تالیفِ فلسفی کند و گویا تنها راهِ نوشتنِ فلسفه
به فارسی را، ترجمههای خودش از زبانِ انگلیسی با مقابلههای فرانسه و آلمانی، و
احتمالن فقط تالیفهای گهگاهیِ خودش میدانست؛ و تازه معتقد بود که برای همان
تالیفها وُ ترجمهها هم زبانِ فارسی، نارسا و الکن است. حضراتِ جُنگِ اصفهان که
بیشتر مشغلهی ادبیات داشتند تا فلسفه، این حرفها را نمیپذیرفتند و معتقد بودند
که حداقل بخشِ عمدهای از این، بهقولِ موقن، نارسایی وُ ناتوانیِ زبانِ فارسی،
درواقع ناتوانیِ خودِ آقای موقن در نوشتن به فارسیست. و این اختلافنظرها گویا
بارها جلساتِ جُنگ را که با حضورِ آقای موقن تشکیل میشد، به دعواهای جدی و درنهایت
به ترکِ جلسه توسطِ آقای موقنِ عصبانی میکشاند. در آنمیان، بابا انگار با او، نه
توافق اما تفاهمِ بیشتری نشان میداد و همین پای آقای موقن را به خانهی ما باز
کرد.
او گاهی عصرها، و اغلب نه آن عصرهای
پنجشنبهها، با کتوشلوار و کراوات و با دوچرخه به خانهی ما میآمد و البته
کلاسورش را هم همراه میآورد و نوشتههایش را برای بابا میخواند. ما (مامان وُ
مازیار وُ من) هم گاهی کنارشان مینشستیم و به آن نوشتهها و گفتوگوهای بعدش گوش
میدادیم؛ بیآنکه چیزِ زیادی دستگیرمان شود. یکبار بعد از یکی از نوشتههای
خودش که در نقدِ تفکرِ اسطورهای و دین بود، مادرم با عصبانیت در آمد که یکی که
سوادش میرسد باید جوابِ این حرفهای شما را بدهد. آقای موقن هم خندید و چیزی گفت
در این مایه که آخه آنها باید بیایند تازه از ما یاد بگیرند. یکبار هم از منِ
16-17ساله پرسید شما چیزی هم از اینها که ما میخونیم میفهمی؟ من فقط خندهای
کردم وُ نگفتم که چیزِ زیادی نمیفهمم. آقای موقن گفت اگه میفهمی که باید بهت
دیگه الهام بشه! بابا گفت همین که اینها به گوشش بخوره بیفایده نیست. بههرحال
آقای موقن معتقد بود که ما بهجای گوش دادن به آن حرفها وُ نوشتهها بهتر است
برویم درسمان را بخوانیم؛ یعنی درست همان کاری که نمیکردیم!
برای منِ آن روزها و حتا هنوز هم، البته با تحلیل و تبیینی متفاوت، آقای موقن چه بهلحاظِ شخصیتی و چه بهلحاظِ فرهنگی، یکجورهایی خصلتی روستایی و تازه به دوران رسیده داشت. (واژهی بهترش شاید «خودباخته» است.) آن روزها او خیلی خوشتیپ، با خندهای بسیار زیبا بود، با چشمهایی بس نافذ وُ گیرا. بهخصوص در آن سالهای اواسط وُ اواخرِ دههی 60، تقریبن هیچوقت او را بدون کراوات ندیدم؛ حتا وقتهایی که از اتفاق در خیابان یا پارک با هم مصادف میشدیم. یکجورهایی بهنظرم او داشت رویه یا مرامی بهاصطلاح غربی و انگلیسی را در اصفهانِ آن سالها اجرا میکرد. عصرهایی که به خانهی ما میآمد، با این که از عصر «هنوز مانده دو دانگی» یا بههرحال اولِ شب بود، شامش را خورده بود. همینها بود شاید که به نظرِ من میرسید این رفتار چندان اصیل نیست. («اصیل» نه الزامن با بارِ ارزشی). علاوهبراین، نگاهِ او به زن، مثلِ همان نگاهِ تیزِ چشمهایش، بهنظرم مردسالارانه بود؛ حتا از نوعِ قدیمیِ ایرانیاش. گویا برای او، ارزشِ زن فقط در خوشگلیاش بود.
این نگاهِ نوکیسه یا خودباخته را در
زمینهی فرهنگ وُ زبان هم در او میشد جست. بحثِ موقن فقط ناتوانیِ زبانِ فارسی
نبود. بهنظرم موقن دربرابرِ غرب، یکجورهایی خودباخته بود. برای او بهطور کلی
فرهنگِ ایرانی، فرهنگِ عقبافتادهای بود و این عقبافتادگی، البته که در مقیاس وُ
مقایسهی فرهنگِ غربی بهمثابهِ «معیار» بود. نمودِ این نگاه وُ نظر را، علاوهبر
زبان و ادبیات و فلسفه، در تحقیرِ موسیقیِ ایرانی دربرابرِ عظمتِ موسیقیِ کلاسیکِ
غربی هم هرازگاهی، حداقل از آن آقای موقنِ دههی 60 میشنیدیم. از تبیینهای او در
حقارتِ موسیقیِ سنتیِ ایرانی، یکی هم ارکسترهای چند ده، بلکه چندصد نفریِ غربی در
مقایسه با تکنوازیها یا چندنوازیهای موسیقیِ ایرانی بود. یادم است بابا یکبار
به او میگفت این مقایسهی شما مثل این است که از مقایسهی توپِ بکستبال با توپِ
پینکپونک نتیجه بگیریم که بکستبال، بازیِ مهمتر یا پیشرفتهتریست! آقای موقن
البته این حرفها را به چیزی نمیگرفت؛ هرچند بهنظر من، موقن یکی از بسیارمعدود
آدمهایی بود که خیلی پخته و میخواهم بگویم زیبا گفتوگو میکرد. در هنگامِ سخنِ
طرفِ مقابل، در سکوتِ کامل بهدقت به مخاطب نگاه میکرد و گوش میداد و خیلی کم میشد
که حرفِ طرفِ مقابل را قطع کند. حرفِ طرف که تمام میشد، چشمهایش را به زمین میدوخت
و شروع میکرد بهآرامی و شمرده حرف زدن. جاهایی البته به هیجان میآمد و برای
تاکید سرش را بالا میآورد و به مخاطب نگاه میکرد. اینوقتها دستهای زیبا وُ
خوشتراشش هم حرکتی میکردند؛ وگرنه از آن آدمها نبود که موقعِ حرفزدن دستهایش
را زیاد تکان بدهد. همهی اینها بهنظرِ من از نوعی فرهیختگی در او حکایت داشت.
حتا در خانهی ما و در غیابِ حضراتِ
جُنگِ اصفهان هم گاهی بحثهای آقای موقن با بابا یا دیگر مهمانها بالا میگرفت.
تندوتیزتر از همه شبی بود که در طبقهی بالای خانهی خیابانِ سپهسالار، بابک
رضوی، بابک سدهی و کاظم موتابیان (که آن زمان حداکثر جوانکهایی بیستوسه/چار ساله
بودند) اظهارفضلهای مبسوطی فرمودند و این، آقای موقنِ چهلوچندساله را از میدان
بهدر کرد. به آنها گفت بیسوادند و به بابا هم گفت آقای اخوت! شما ذهنِ ادبی
دارید؛ از فلسفه چیزی نمیدانید. ابوی هم که از تندیِ او با آن بچهها رمیده بود،
یکجورهایی آقای موقن را از خانه بیرون کرد یا با لحنی با او حرف زد که بههرحال
آقای موقن با عصبانیت بلند شد و همانطور که شماتتهای نیمهمحترمانهی ابوی او را
تا پایین وُ تا توی کوچه مشایعت میکرد، خانه را ترک کرد و تا چند ماه برنگشت. بعد
از چند ماه یک روز عصر زنگِ خانه را زدند؛ رفتم دمِ در. آقای موقن با همان هیاتِ
رسمی و همان دوچرخه روبهروی در ایستاده بود. گفت به بابا بگو من دوباره آمدم و
خندید و دوچرخهاش را آورد توی راهرو گذاشت و البته که با روی بازِ بابا روبهرو
شد.
بعدها هرچه گذشت رفتوآمدِ آقای موقن
به آن خانه کمتر وُ کمتر شد. آخرینبار او را در یکی از عصرهای گرمِ تابستانِ
اواخرِ دهه 90 دیدم؛ وقتی در آن سالها وُ روزهای بدِ ابوی، به خانهی خیابانِ
سپهسالار میرفتم تا بهزور هم شده پدرم را از گوشهاش بیرون بکشم و به پیادهروی
کنارِ رودخانهی خشک یا پُرآب ببرم. ما کنارِ رودخانه پیاده میرفتیم وُ تکهتکه
روی نیمکتی مینشستیم تا پدرم سیگارش را بکشد. یکجایی حوالیِ زمینهای تنیسِ
آبشار با آقای موقن مصادف شدیم. همچنان با دوچرخه بود اما کراوات وُ کت نداشت.
پدرم که آن روزها افسرده وُ خیلی تلخ بود، با او خیلی سرد سلاموعلیکی کرد و با بیحوصلگیِ
واضحی به حرفهاش گوش داد تا آقای موقن خداحافظی کرد و رفت.
من موقن را کم خواندهام. ترجمههاش از کاسیرر را هربار که شروع کردهام، نتوانستهام چیزِ چندانی بفهمم و نیمهکاره رها کردهام. (شاید من، مثلِ بخشی از «ما»، بیشازحد دچارِ تبیینهای انضمامی شدهام که نمیتوانم متونِ انتزاعیِ فلسفهی تحلیلی را بفهمم یا حوصله کنم تا کمی بفهمم.) از مقالههای تالیفیاش هم که در اینترنت دسترس است یا بود(!)، انگشتشمار خواندهام و از آنمیان، مقالهاش در نقدِ جوادِ طباطبایی (یا چنانکه مشهور است «سید جواد طباطبایی»!) و لفظِ مستدلِ «ارتجاعی» یا «مرتجع» را بهخاطر دارم که او به طباطبایی نسبت میداد. «ارتجاعی» و «مرتجع» را اغلب بهعنوان یکجور ناسزا بهکار میبریم؛ آنجا در آن مقاله اما موقن، با استدلالی که میچید در نقدِ طباطبایی، این لفظها را نه بهمثابهِ فحش، که بهعنوان یک ترمِ دقیقِ تحلیلی و البته انتقادی، در نقدِ طباطبایی بهکار میبُرد و این برای من خیلی آموزنده بود.
باوجودِ این، گفتم، موقن را خیلی کم
خواندهام؛ حتا در این چندسالهی اخیر که فلسفه برایم جدیتر از همیشه بوده است.
بیآنکه بخواهم این کمکاری را توجیه کنم (همانطور که هیچوقت به آن جمعها هم
نرفتم که گاهی در کتابخانهاش دورِ هم میآمدند وُ از او میآموختند.)؛ فکر میکنم
فاصلهام از مقولات وُ مقالاتِ موقن شاید به اصرارِ او به درکِ پوزیتیویستی از
جهانومافیها بیربط نبوده است. در کنارِ همه دوگانههای تیزی که از موقنِ دههی
60 بهخاطر دارم، دوگانهی اسطورهای/علمی جای اصلی را داشت و همین دوگانه بود،
شاید، که دوگانهی علم/ادبیات یا علم/هنر را هم بهدنبال داشت و حداقل موقنِ دههی
60 وُ 70 از این دوگانهها هیچ اکراه نداشت. چه آن درکِ پوزیتیویستی و چه آن
دوگانهی علمی/اسطورهای البته بیشک و بهخصوص در زمینهی اسطورهساز وُ اسطورهپرور
وُ اسطورهاندیشِ «ما»ی ایرانی، ارزشها و اهمیتِ روشنگرانهی خود را دارد و بهنظرم
این، بخشِ مهمی از میراثِ یدالله موقن است. اصلن چهبسا اقبالِ نحلههای فلسفیای
چون پدیدارشناسی وُ روایتپژوهی وُ جستارنویسیِ بهخصوص روایی و از آن قبیل در
این یکی-دو دههی اخیر در ایران، اگر هم به تعمیقِ نگاهِ اسطورهایِ «ما» الزامن
نهانجامد، شاید، شاید از تمایل یا زمینهی «اسطورهایِ» «ما» برآمده وُ نشو یافته
است؛ یا همه آن چیزی که احتمالن بهزعمِ موقن، بهقولِ فوکو، «خارج از موضوعِ»
فلسفه (رسمی؟) است اما من خیال میکنم میتواند رویکردِ فلسفی را بهمثابهِ
روشی در تاملِ ما در «ما»ی عادی و روزمره، بپرورانَد و... بگذریم. (چه کنم با
این جملههای بلند!)
بههرحال دوگانه یا چندگانه یا با هر
اندازه اثباتگرایی که آقای موقن داشت، فاصلهی من از نوشتههای او، البته که به
جای هیچکس برنمیخورَد و فقط برای خودم خسرانیست. امیدوارم فرصتی وُ همتی دست
دهد و کمی این خسران را با خواندنِ مقالههای تالیفیاش جبران کنم؛ و با
بازخواندنِ گفتوگوهای قلمیاش با محمدرضا نیکفر و فخرالدین عظیمی در «نگاهِ
نو»های دهه 70.
آرش اخوت/ اصفهان. 1 اردیبهشت
05
پ.ن.
امروز (2 اردیبهشت) به مراسمِ
تدفینِ آقای موقن رفتم؛ در گورستانی بس زیبا وُ آرام اما بی کوچکترین نامونشان
در بیابانهای حوالیِ سگزی. چنان بینشان بود که خیلی بهسختی پیدا کردیم. با
وجودِ این، اینجا هم یکی از بسیار جاها بود که به اقلیت غبطه خوردم. میشد دید
که اقلیت، حتا اگر بهخاطرِ میزانِ قلیلش هم که باشد، چه خوب میتواند و چهقدر میتواند
از اکثریت «زیبا»تر باشد.

0 Comments:
Post a Comment
<< Home