کتابِ «تصویری که حک میشود تا ابد» (محسن اخوت/ انتشارات ارزان/ سوئد/ چاپ اول 2013)، یک رمانِ ناداستان یا خودزندگینامهی رمانوار یا... است که پردههایی از زیستِ اجتماعی و سیاسیِ تشکیلاتیِ دهه 50 و اوایل دهه 60 را «میسازد» یا (چنانکه بابِ این روزگار است) روایت میکند (و البته بهنظرم به ویرایش، بلکه بازنویسی نیاز دارد). جایی در این کتاب، سیاههی کشتهشدهها و اعدامهای سیاسیِ فامیلِ مستطابِ اخوت و نفیسی را بهشرحِ ادامه مینویسد. لازم به ذکر است که همهی اینها در بازهی زمانیِ سالهای 60-61 اتفاق افتاده و بازهی سنیِ این افراد از حدودِ 20 سال تا حداکثر 27-8 ساله است. (عباراتِ داخلِ [ ] افزودههای من است. نامِ خانوادگیِ افرادی که زندهاند، ذکر نشده است) :
«[حسین اخوت] در چاپخانهی یکی از گروههای
سیاسی [پیکار] دستگیر شده بود. صادق [اخوت] هم همینطور. "محمود" [اخوت]
پسرعموی [پسرداییِ] صادق هم دستگیر شده بود، و هرسه، بیش از یک ماه پیش، بهفاصلهی
یکی دو روز به گلوله بسته شده بودند: در بیابان یا زندان. جایی دور از مردم. سعید
ن [نفیسی] و همسرش "فهیمه" [اخوت] در خیابان، میان مردم، بر زمین میافتند.
تن زخمی سعید ن را در ماشین میاندازند و به زندان میبرند تا چند روز بعد اعدامش
کنند، و به همسرش بپیوندد. شهریار [حکیمی، از مادر نفیسی] دستگیر شده بود. [شهریار
به چندسال زندان محکوم شد اما در تابستان 67، درحالی که چیزی به پایانِ محکومیتش
نمانده بود، اعدام شد.] شوهر محبوبه اعدام شده بود [در موقع دستگیری در حیاطِ
منزلش با شلیکِ گلولهی پاسدارها کشته شد.] نوشین دستگیر شده بود. همسر مجید
[نفیسی؛ عزت طبائیان] اعدام شده بود، و مجید،غمزده و حیران و سرگردان بود. دادا
حسین [اخوت مقدم] دستگیر شده بود [که پس از چندی اعدام شد]. مهدی با همسر و
دخترشان دوباره به خارج برگشته بودند. دخترکِ فرزانه [اخوت] و حسن الف تازه
به دنیا آمده بود، و پدر و مادرش دنبال جایی مناسب میگشتند که در آلاخون والاخونی
بزرگ نشود. "مهدی خاله" هم، که تا دیپلمش هنوز دو سه سالی مانده بود،
دستگیر شده بود. کاظم را در خیابان با مُشت و لگد زده بودند، و دماغش شکسته
شده بود...»

0 Comments:
Post a Comment
<< Home