کاربرِ گرامی
سهشنبه
22 اردیبهشت 05
کاربر
گرامی، شماره تلفن همراه شما برای فعالسازی «اینترنت پرو» تأیید شده است. برای
دریافت لینک پرداخت اشتراک، لطفاً کد زیر را شمارهگیری کنید:
*10*3275#
پس
از شمارهگیری، لینک پرداخت برای شما پیامک خواهد شد.
مبلغ
اشتراک:
000/800/19
ریال + 10% مالیات بر ارزش افزوده (به همراه 50 گیگابایت اینترنت هدیه)
توجه:
-
بهجز مبلغ اعلامشده، نیاز به پرداخت هیچ هزینه دیگری نمیباشد.
-
هر کد ملی فقط برای یک شماره تلفن همراه امکان فعالسازی اینترنت پرو را دارد.
خب، انگار
بهسلامتی صلاحیتِ ما هم برای «برخورداری» از نعمتِ «اینترنتِ پرو» تایید شد! این
پیامک هم جوازش! جای بسی تاسف است! باید نه برای روزنامهها که برای خودم تسلیتی
بفرستم.
چند روزی،
بلکه چند هفته وُ ماهی از این توزیع و تبعیضِ «برخورداری» از اینترنت، این حقِ
ملی وُ مسلّم (بسی مسلّمتر از انرژیِ هستهای)، در میانِ مردمِ ایران میگذرد.
(جملهی عجیبی شد!) بهعبارتِ روشنتر، چند ماهی میگذرد که بهظاهر دولت یا
درواقع سپاهِ پاسداران، امکان یا حق یا مجوزِ خریداریِ «اینترنتِ پرو» را به برخی
آحادِ شهروندانِ ایرانی اعطا میکند؛ شهروندانی که «صلاحیتِ» آنها تایید شود.
درحالی که
از شروعِ جنگِ اخیر، یعنی از کمی کمتر از 3 ماه پیش، همان اینترنتِ نهچندان
پرسرعت با کلی فیلترینگ هم از مردم دریغ شد و پس از چندی، فقط آبباریکهای بسیار
بیرمق، تحتِ عنوانِ «اینترنتِ ملی» در دسترسِ ایرانیهاست، حکومت حالا کَلَکِ
تازهای تحتِ برندِ «اینترنت پرو» را، بهمثابه فرصت یا لابد لطف و به ثمنِ
بَخس(!)، دراختیارِ جمعی برگزیدگان و تاییدشدهها (غیر از «سیمکارت سفید»ها)
قرار میدهد. با پرداختِ مبلغِ فوقالذکر، گویا برای مدتِ یکسال، یک اینترنتِ
متعارف («متعارف» در کشورهای «عادی») برای فقط یک نفر آن هم از طریقِ گوشیِ همراه،
باز میشود که یکی از امکاناتِ فوقالعادهاش(!) گویا نداشتنِ فیلترینگ است!
خلاصه: امکاناتی متعارف و عادی که وظیفهی یک دولتِ «عادی»ست که برای شهروندانش،
با دریافت مبالغی معقول، فراهم کند، در این مرزِ پرگهر بهصورتِ «آفر»های فوقالعاده
یا «پرو»، در ازای مبالغِ فوقالعاده، دراختیارِ مردم قرار میگیرد. «از دست و
زبانِ که برآید کز عهدهی شکرش بهدر آید»!
بنده البته
آن شمارهی مضحک را «شمارهگیری» نمیکنم و این «شمارهگیری»نکردن یا نخریدنِ
«اینترنتِ پرو» را نوعی مقاومت به شیوهی خودم میشمارم. (خیلیها به این حرفها
میخندند. آنها هم که نمیخندند منتظرند ببینند ما تا کی در اکراهِ «اینترنتِ
پرو» تاب میآوریم!) اما چیزی که بهخصوص دلخور و متاسفم میکند این است که من
«تأیید» شدهام. البته موضوعِ تعیینِ صلاحیت (بخوانید «تبعیضِ») افراد برای
برخورداری از «امتیازِ» «اینترنتِ پرو» وُ از این حرفها، هرچه میگذرد انگار بیشتر
یک شایعه یا شوخیست. وگرنه حکومتی که در این اوضاع از هر سوراخموشی که سرانِ
زندهاش در آن میچپند دنبالِ پول میگردد، دستِ رد به سینهی هیچ «2 میلیونتومانیِ»
باصلاحیت یا بیصلاحیتی نمیزند.
بههرحال،
موضوعِ حرفِ من در این نوشته که هی از آن دور میشوم، این است که من توسطِ یک
حکومتِ اطلاعاتی و نظامیِ فاسد، تایید شدهام یا حداقل رد نشدهام و این برایم بسی
مایهی سرافگندگیست.
در طولِ
بخشِ فعال و بالغِ زندگیام، که با نهایتِ تاسف تاکنون مصادف بوده است با حاکمیتِ
نظامِ جمهوریِ اسلامی، به شکلهای مختلف و کم یا زیاد در معرضِ تعیینصلاحیتهای
گوناگون قرار گرفتهام. تعیینِ صلاحیت (یا درواقع انواعی از رسمیتبخشی) از
کارکردهای متعارفِ «دولت» است؛ اما صلاحیتهای اخلاقی و ایدولوژیک، بیشتر تافتههای
جدابافتهی حکومتهای دیکتاتوری، بهخصوص دیکتاتوریهای دینیست. در این مرزِ
پرگهر هرچه به سالهای دورتر و دههی 60 و 70 برمیگردیم، این تعیینِ صلاحیتها، بیشتر
و بیشتر میشود؛ از درس خواندن تا درس دادن تا فارغالتحصیلی تا هرنوع استخدامِ
دولتی تا تجارت وُ تولید و خلاصه هرنوع یا اغلبِ انواعِ رسمیتِ حقیقی و حقوقی و
بالاخره حتا در «صنعتِ مرگ». آن سالهای اواخرِ دههی 60 که من میخواستم به
دانشگاه بروم، پس از امتحاناتِ «علمی»، در مصاحبههای «عقیدتی» و «تحقیقات» رد میشدم؛
آنقدر که عطای دانشگاه را به لقایش بخشیدم و دانشگاه را از فیضِ حضورِ خویش محروم
ساختم![1]
آن روزها از
این که از تحقیقات و تعیینِ صلاحیتها رد میشدم، یعنی صلاحیتم تایید نمیشد، خیلی
دمغ میشدم. بعدها، پس از آنکه آن عطا را به لقایش بخشیدم، کمکم و شاید بهگونهای
ناخودآگاه، این نوع ردِ صلاحیتها، شد نوعی اعتبار که به آنها مباهات هم میکردم.
درواقع من و خیلیهای دیگر، در نوعی «وضعیتِ اقلیتی» بهسر میبردیم؛ خواسته یا
ناخواسته. پدری که از آموزشوپرورش اخراج شده بود، عمویی که اعدامِ سیاسی شده بود،
خالهای که چند سال زندانِ سیاسی کشیده بود، بستگانِ دورونزدیکی که یا در زندان
بودند یا فراری یا اعدام میشدند، حکومتی که مدعی بودیم از ما نیست و ما هم از آن
نیستیم و... ما را در این «وضعیتِ اقلیتی» قرار میداد (گو آنکه «وضعیتِ اقلیتی»
یا نقیضِ آن را، باید در نمودهای بطییتری هم تبیین کرد)؛ وضعیتی که نوعی تمایزِ
منزلتآمیز را برای آحادش دستوپا میکرد؛ اما همزمان، برای تابآوردن در این
تمایز (که خیلی وقتها مرزِ واضحی با ناکامی نداشت) هم باید پوستِ کلفتی داشته
باشید. در مدرسههایی که میرفتیم، کابوسِ من، یکی این بود که شغلِ پدرم را بپرسند
(یا در حرفهام بپرسند شما کدام دانشگاه بودهاید؟)؛ اغلبِ بچهها مثلِ بچهی آدم
یک شغلی میگفتند اما منِ «اقلیتیِ» «متمایز» نمیدانستم شغلِ پدرِ اخراجیام را
چه باید بگویم. (مولفههای وضعیتِ «اکثریتیِ» اینجانب هم البته کم نبود و نیست.)
ردِ صلاحیتها،
من یا ما را در نوعی اقلیت یا نارسمیت قرار میداد که شخصن برای اینها اعتبارِ
خیلی بیشتری از هر اکثریت یا رسمیتی قایل بودم و کموبیش هستم. بهعبارتِ معکوسش،
هر تاییدِ صلاحیتی (مثلِ همین «تأییدِ» گوشیِ همراهِ من برای «فعالسازیِ»
«اینترنت پرو»)، مرا در سَمتِ اکثریتی قرار میدهد که همواره از آن فراری و
منزجرم.
حالا که
فکرش را میکنم و بهواسطهی این نوشتن، خودم را دقیقتر میخوانم، میبینم چهبسا
این گریز از اکثریت و رسمیت، گاهی برای من مثلِ املای ننوشتهای بوده که خب،
بالطبع غلط هم ندارد. درواقع خیلی وقتها، ردِ صلاحیتها سبب میشود که ما اساسن
به مرحله و منصهی املا نوشتن یا همان «محکِ تجربه» نرسیم. اینجور وقتهاست که
اقلیت و نارسمیت، بیشتر نوعی راهِ فرار یا جای قایمشدن است؛ جایی حتا گاهی برای
گریز از خود. خیلی وقتها ما در این سَمتِ اقلیت و نارسمیت است که یا املا را نمینویسیم
یا غلط مینویسیم اما خودمان و خیلیها سخت نمیگیریم؛ و در همین سَمتِ اقلیت است
که میگوییم و میتوانیم بگوییم «نشد! نگذاشتند وگرنه...»
باوجودِ
این، هیچکدامِ این حرفها، مسئولیت و نقشِ فاسدِ متولیانِ تقریبن همهی انواعِ
تعیینِ صلاحیتها را _از (فاسدترینش) شورای نگهبان تا «اینترنتِ پرو» و حتا مواردِ
خیلی جزییتر_ منتفی نمیکند. اما درعینحال و
علاوهبر مسئولیتِ این متولیان، برخی از خودِ ما بهاصطلاح اقلیتها هم در شکستها
و ناکامیهای خود نقشِ موثری داریم. و این وقتیست که موقعیت یا وضعیتِ اقلیتی، به
یک وضعیتِ قهرمانی، مظلومانه و رومانتیک حمل و تعبیر میشود.... (ناتمام)
[1] . «تحقیقات» در آن
سالها، بهخصوص برای رشتههای لابد خاص و حساسی مثل رشتههای هنرهای تجسمی
دانشکدهی صداوسیما، به این نحو بود که بعد از امتحانِ کنکور و احرازِ صلاحیتِ بهاصطلاح
علمی، «متقاضی» باید در مصاحبههای عقیدتی و دینی هم رتبههای لازم را میآورد و
تازه، کار به همینجا هم تمام نمیشد. فرمهایی پر میکردیم که در آنها کلی سوالِ
جوراجور بود از سوابقِ سیاسیِ بستگانِ نزدیک (ازجمله این سوال که آیا کسی از
بستگانِ نزدیکتان اعدام شده یا به زندان رفته است؟ یا چیزی در همین مایهها) و
سپس باید نامِ چند «معرّف» را هم برای تحقیقاتِ اخلاقی وُ اینها مینوشتیم. پس از
چندی شخصی از طرفِ دانشگاه به شهرِ ما میآمد و بهسراغِ معرّفها میرفت؛ با آنها
گپی میزد و سپس تحقیقاتِ میدانیاش را دربارهی «متقاضی»، چهبسا از طریقِ مسجدِ
محل و برخی همسایهها تکمیل میکرد. حاصلِ این تحقیقات تعیین میکرد که آیا
«متقاضی» صلاحیتِ دانشجویی در رشتهی موردنظر را دارد یا خیر که البته درموردِ
بندهی روسیاه در همهی 2-3 بار امتحان در رشتههای گوناگون، نتیجهی این تحقیقات
همواره منفی بود. در یکی از آن مصاحبهها، طرف پرسید نماز میخونید؟ گفتم بله. گفت
از کی تقلید میکنید؟ سالِ 68 یا 69 بود و تازه علی خامنهای رهبر شده بود اما
هنوز مرجعِ تقلید نبود. من که انتظارِ چنین سوالی را نداشتم، تنها کسی را که به
نظرم آمد نام بردم: «آقای خامنهای.» طرف بهوضوح جا خورد. با تعجب گفت آقای خامنهای؟
گفتم بله. آخرِ مصاحبه گفت: «ببین آقای محترم! آقای خامنهای مرجعِ تقلید نیست.
شما که تقلیدت درست نیست، نمازت هم درست نیست. بفرمایید!»
