July 18, 2026

آقای موقن

 

آقای موقن هم درگذشت.

یدالله موقن یک‌جورهایی از آن دانه‌ها یا تکه‌های اصفهان بود. از آن آدم‌ها که در انزوای خود، به‌شکلِ جدی به کارِ فرهنگی یا خویش‌کاریِ خود در اصفهان مشغول‌اند اما آوازه وُ اعتبارِ فرهنگی‌شان از مرزهای تنگِ بومیِ این شهر فراتر است. آن‌ها به خارج یا «مرکز» مهاجرت یا کوچ نکرده‌اند. چندی رفته‌اند در جوانی وُ به زادگاهِ خود برگشته‌اند؛ مثل احمد میرعلایی، آرمان نهچیری، احمد اخوت و... این‌ها آدم‌های تریبون‌های عمومی چندان نبوده‌اند؛ اما به‌لحاظِ فرهنگی، سرزنده بوده‌اند و بی‌وقفه کار کرده وُ نوشته‌اند. با تمامِ کناره‌گیریِ نسبی از جمع‌ها یا نوعی بسته‌بودنِ به‌ظاهر محافظه‌کارانه، به‌نظرم چنین آدم‌هایی از برکت‌های فرهنگیِ نه‌فقط این شهر، که این مملکت‌اند. و این برکت را نه از حضورِ فیزیکی یا در مراوده‌شان، که بیش‌تر به‌واسطه‌ی نوشته‌ها و آثارشان به دیگران رسانده‌اند.

به آقای موقن که فکر می‌کنم، به دهه‌ی 60 و خانه‌ی خیابانِ سپهسالار (خانه‌ی مادر/پدرم) می‌روم. پیش از آن‌که به روایتم از آقای موقن بپردازم، باید بگویم که روایتِ من از او (که بخشِ کوچکی‌ست از او) درواقع ملغمه‌ای‌ست از تجربه‌های خودم از او و روایت‌های پدرم (هرچه می‌کنم پدرم را از خود به‌در کنم نمی‌شود انگار!) که فکر می‌کنم درست هم‌سن بودند یا شاید پدرم یکی-دو سال بزرگ‌تر بود. یعنی آقای موقن درموقعِ مرگ حداکثر 80 سالی‌اش بوده است. از احوالش در این چند سالِ اخیر چندان باخبر نیستم. شنیدم قلبش مشکلاتی داشته که چند روزِ آخر او را اسیرِ بیمارستان کرد وُ همان‌جا تمام. این مشکل اگر نبود آقای موقن می‌توانست هم‌چنان مشغولِ خواندن وُ نوشتن‌اش باشد. برای همین فکر می‌کنم مرگِ او برای ما دریغ دارد.

آقای موقن تا جایی که می‌دانم لیسانسِ فیزیک داشت و فوق‌لیسانسِ فلسفه‌ی علم از کدام دانشگاهِ کدام شهرِ انگلستان. (این اطلاعات را می‌شود یا می‌شد به‌راحتی در اینترنت جست‌وجو و نقل کرد اما دریغ که تا اطلاعِ ثانوی اینترنتِ «ما» قطع است!) درسش که تمام شد به اصفهان برگشت؛ چندی در دانشگاه درس داد اما گویا زبانِ تند‌وتیز وُ سرِ ناسازگاری داشت؛ علاوه‌بر این که نسبتِ خانوادگی‌اش با بهاییت هم مزید بر علت شد که آقای موقن از دانشگاه اخراج شود. از آن‌پس او تمام‌وقت در خانه‌اش (یا درواقع خانه‌ی مادرش) در خیابان فیض به ترجمه وُ تالیف و مطالعه‌ی فلسفه پرداخت. همان‌وقت‌ها بود، در اواسطِ دهه‌ی 60، که چندباری به چیزی که از «جُنگِ اصفهان» مانده بود، رفت‌وآمد کرده بود و بابا هم از همان‌جا با او آشنا شد. دوستانِ جُنگ، که فکر نمی‌کنم درک‌ودریافتِ چندان جدی از فلسفه داشتند، مخاطبِ آقای موقن نبودند؛ ضمنِ این که آقای موقن، به‌خصوص در آن سال‌ها، درعینِ خودباختگی‌اش به غرب و زبان‌های غربی، به زبانِ فارسی، حداقل در فلسفه و فلسفیدن و حتا در ترجمه‌ی متونِ فلسفیِ غربی، به‌تحقیر نگاه می‌کرد و به‌صراحت معتقد بود که زبانِ فارسی، ظرفیت و تواناییِ ترجمه‌ی دقیقِ متونِ فلسفی، و شاید هر فلسفیدنی، را ندارد. این درحالی بود که او هیچ‌کس را هم در ایران قبول نداشت که به زبانِ فارسی بتواند تالیفِ فلسفی کند و گویا تنها راهِ نوشتنِ فلسفه به فارسی را، ترجمه‌های خودش از زبانِ انگلیسی با مقابله‌های فرانسه و آلمانی، و احتمالن فقط تالیف‌های گه‌گاهیِ خودش می‌دانست؛ و تازه معتقد بود که برای همان تالیف‌ها وُ ترجمه‌ها هم زبانِ فارسی، نارسا و الکن است. حضراتِ جُنگِ اصفهان که بیش‌تر مشغله‌ی ادبیات داشتند تا فلسفه، این حرف‌ها را نمی‌پذیرفتند و معتقد بودند که حداقل بخشِ عمده‌ای از این، به‌قولِ موقن، نارسایی وُ ناتوانیِ زبانِ فارسی، درواقع ناتوانیِ خودِ آقای موقن در نوشتن به فارسی‌ست. و این اختلاف‌نظرها گویا بارها جلساتِ جُنگ را که با حضورِ آقای موقن تشکیل می‌شد، به دعواهای جدی و درنهایت به ترکِ جلسه توسطِ آقای موقنِ عصبانی می‌کشاند. در آن‌میان، بابا انگار با او، نه توافق اما تفاهمِ بیش‌تری نشان می‌داد و همین پای آقای موقن را به خانه‌ی ما باز کرد.

او گاهی عصرها، و اغلب نه آن عصرهای پنج‌شنبه‌ها، با کت‌وشلوار و کراوات و با دوچرخه به خانه‌ی ما می‌آمد و البته کلاسورش را هم همراه می‌آورد و نوشته‌هایش را برای بابا می‌خواند. ما (مامان وُ مازیار وُ من) هم گاهی کنارشان می‌نشستیم و به آن نوشته‌ها و گفت‌وگوهای بعدش گوش می‌دادیم؛ بی‌آن‌که چیزِ زیادی دستگیرمان شود. یک‌بار بعد از یکی از نوشته‌های خودش که در نقدِ تفکرِ اسطوره‌ای و دین بود، مادرم با عصبانیت در آمد که یکی که سوادش می‌رسد باید جوابِ این حرف‌های شما را بدهد. آقای موقن هم خندید و چیزی گفت در این مایه که آخه آن‌ها باید بیایند تازه از ما یاد بگیرند. یک‌بار هم از منِ 16-17ساله پرسید شما چیزی هم از این‌ها که ما می‌خونیم می‌فهمی؟ من فقط خنده‌ای کردم وُ نگفتم که چیزِ زیادی نمی‌فهمم. آقای موقن گفت اگه می‌فهمی که باید بهت دیگه الهام بشه! بابا گفت همین که این‌ها به گوشش بخوره بی‌فایده نیست. به‌هرحال آقای موقن معتقد بود که ما به‌جای گوش دادن به آن حرف‌ها وُ نوشته‌ها بهتر است برویم درس‌مان را بخوانیم؛ یعنی درست همان کاری که نمی‌کردیم!

 برای منِ آن روزها و حتا هنوز هم، البته با تحلیل و تبیینی متفاوت، آقای موقن چه به‌لحاظِ شخصیتی و چه به‌لحاظِ فرهنگی، یک‌جورهایی خصلتی روستایی و تازه‌ به‌ دوران رسیده داشت. (واژه‌ی بهترش شاید «خودباخته» است.) آن‌ روزها او خیلی خوش‌تیپ، با خنده‌ای بسیار زیبا بود، با چشم‌هایی بس نافذ وُ گیرا. به‌خصوص در آن سال‌های اواسط وُ اواخرِ دهه‌ی 60، تقریبن هیچ‌وقت او را بدون کراوات ندیدم؛ حتا وقت‌هایی که از اتفاق در خیابان یا پارک با هم مصادف می‌شدیم. یک‌جورهایی به‌نظرم او داشت رویه یا مرامی به‌اصطلاح غربی و انگلیسی را در اصفهانِ آن سال‌ها اجرا می‌کرد. عصرهایی که به خانه‌ی ما می‌آمد، با این که از عصر «هنوز مانده دو دانگی» یا به‌هرحال اولِ شب بود، شامش را خورده بود. همین‌ها بود شاید که به نظرِ من می‌رسید این رفتار چندان اصیل نیست. («اصیل» نه الزامن با بارِ ارزشی). علاوه‌براین، نگاهِ او به زن، مثلِ همان نگاهِ تیزِ چشم‌هایش، به‌نظرم مردسالارانه بود؛ حتا از نوعِ قدیمیِ ایرانی‌اش. گویا برای او، ارزشِ زن فقط در خوشگلی‌اش بود.

این نگاهِ‌ نوکیسه یا خودباخته را در زمینه‌ی فرهنگ وُ زبان هم در او می‌شد جست. بحثِ موقن فقط ناتوانیِ زبانِ فارسی نبود. به‌نظرم موقن دربرابرِ غرب، یک‌جورهایی خودباخته بود. برای او به‌طور کلی فرهنگِ ایرانی، فرهنگِ عقب‌افتاده‌ای بود و این عقب‌افتادگی، البته که در مقیاس وُ مقایسه‌ی فرهنگِ غربی به‌مثابهِ «معیار» بود. نمودِ این نگاه وُ نظر را، علاوه‌بر زبان و ادبیات و فلسفه، در تحقیرِ موسیقیِ ایرانی دربرابرِ عظمتِ موسیقیِ کلاسیکِ غربی هم هرازگاهی، حداقل از آن آقای موقنِ دهه‌ی 60 می‌شنیدیم. از تبیین‌های او در حقارتِ موسیقیِ سنتیِ ایرانی، یکی هم ارکسترهای چند ده، بل‌که چندصد نفریِ غربی در مقایسه با تک‌نوازی‌ها یا چندنوازی‌های موسیقیِ ایرانی بود. یادم است بابا یک‌بار به او می‌گفت این مقایسه‌ی شما مثل این است که از مقایسه‌ی توپِ بکستبال با توپِ پینک‌پونک نتیجه بگیریم که بکستبال، بازیِ مهم‌تر یا پیش‌رفته‌تری‌ست! آقای موقن البته این حرف‌ها را به چیزی نمی‌گرفت؛ هرچند به‌نظر من، موقن یکی از بسیارمعدود آدم‌هایی بود که خیلی پخته و می‌خواهم بگویم زیبا گفت‌وگو می‌کرد. در هنگامِ سخنِ طرفِ مقابل، در سکوتِ کامل به‌دقت به مخاطب نگاه می‌کرد و گوش می‌داد و خیلی کم می‌شد که حرفِ طرفِ مقابل را قطع کند. حرفِ طرف که تمام می‌شد، چشم‌هایش را به زمین می‌دوخت و شروع می‌کرد به‌آرامی و شمرده حرف زدن. جاهایی البته به هیجان می‌آمد و برای تاکید سرش را بالا می‌آورد و به مخاطب نگاه می‌کرد. این‌وقت‌ها دست‌های زیبا وُ خوش‌تراشش هم حرکتی می‌کردند؛ وگرنه از آن آدم‌ها نبود که موقعِ حرف‌زدن دست‌هایش را زیاد تکان بدهد. همه‌ی این‌ها به‌نظرِ من از نوعی فرهیختگی در او حکایت داشت.

حتا در خانه‌ی ما و در غیابِ حضراتِ جُنگِ اصفهان هم گاهی بحث‌های آقای موقن با بابا یا دیگر مهمان‌ها بالا می‌گرفت. تند‌وتیزتر از همه شبی بود که در طبقه‌ی بالای خانه‌ی خیابانِ سپهسالار، بابک رضوی، بابک سدهی و کاظم موتابیان (که آن زمان حداکثر جوانک‌هایی بیست‌وسه/چار ساله‌ بودند) اظهارفضل‌های مبسوطی فرمودند و این، آقای موقنِ چهل‌وچندساله را از میدان به‌در کرد. به آن‌ها گفت بی‌سوادند و به بابا هم گفت آقای اخوت! شما ذهنِ ادبی دارید؛ از فلسفه چیزی نمی‌دانید. ابوی هم که از تندیِ او با آن بچه‌ها رمیده بود، یک‌جورهایی آقای موقن را از خانه بیرون کرد یا با لحنی با او حرف زد که به‌هرحال آقای موقن با عصبانیت بلند شد و همان‌طور که شماتت‌های نیمه‌محترمانه‌ی ابوی او را تا پایین وُ تا توی کوچه مشایعت می‌کرد، خانه را ترک کرد و تا چند ماه برنگشت. بعد از چند ماه یک روز عصر زنگِ خانه را زدند؛ رفتم دمِ در. آقای موقن با همان هیاتِ رسمی و همان دوچرخه روبه‌روی در ایستاده بود. گفت به بابا بگو من دوباره آمدم و خندید و دوچرخه‌اش را آورد توی راهرو گذاشت و البته که با روی بازِ بابا روبه‌رو شد.

بعدها هرچه گذشت رفت‌وآمدِ آقای موقن به آن خانه کم‌تر وُ کم‌تر شد. آخرین‌بار او را در یکی از عصرهای گرمِ تابستانِ اواخرِ دهه 90 دیدم؛ وقتی در آن سال‌ها وُ روزهای بدِ ابوی، به خانه‌ی خیابانِ سپهسالار می‌رفتم تا به‌زور هم شده پدرم را از گوشه‌اش بیرون بکشم و به پیاده‌روی کنارِ رودخانه‌ی خشک یا پُرآب ببرم. ما کنارِ‌ رودخانه پیاده می‌رفتیم وُ تکه‌تکه روی نیمکتی می‌نشستیم تا پدرم سیگارش را بکشد. یک‌جایی حوالیِ زمین‌های تنیسِ آبشار با آقای موقن مصادف شدیم. هم‌چنان با دوچرخه بود اما کراوات وُ کت نداشت. پدرم که آن روزها افسرده وُ خیلی تلخ بود، با او خیلی سرد سلام‌وعلیکی کرد و با بی‌حوصلگیِ واضحی به حرف‌هاش گوش داد تا آقای موقن خداحافظی کرد و رفت.

 من موقن را کم خوانده‌ام. ترجمه‌هاش از کاسیرر را هربار که شروع کرده‌ام، نتوانسته‌ام چیزِ چندانی بفهمم و نیمه‌کاره رها کرده‌ام. (شاید من، مثلِ بخشی از «ما»، بیش‌ازحد دچارِ تبیین‌های انضمامی شده‌ام که نمی‌توانم متونِ انتزاعیِ فلسفه‌ی تحلیلی را بفهمم یا حوصله کنم تا کمی بفهمم.) از مقاله‌های تالیفی‌اش هم که در اینترنت دست‌رس است یا بود(!)، انگشت‌شمار خوانده‌ام و از آن‌میان، مقاله‌اش در نقدِ جوادِ طباطبایی (یا چنان‌که مشهور است «سید جواد طباطبایی»!) و لفظِ مستدلِ «ارتجاعی» یا «مرتجع» را به‌خاطر دارم که او به طباطبایی نسبت می‌داد. «ارتجاعی» و «مرتجع» را اغلب به‌عنوان یک‌جور ناسزا به‌کار می‌بریم؛ آن‌جا در آن مقاله اما موقن، با استدلالی که می‌چید در نقدِ طباطبایی، این لفظ‌ها را نه به‌مثابهِ فحش، که به‌عنوان یک ترمِ دقیقِ تحلیلی و البته انتقادی، در نقدِ طباطبایی به‌کار می‌بُرد و این برای من خیلی آموزنده بود.

باوجودِ این، گفتم، موقن را خیلی کم خوانده‌ام؛ حتا در این چندساله‌ی اخیر که فلسفه برایم جدی‌تر از همیشه بوده است. بی‌آن‌که بخواهم این کم‌کاری را توجیه کنم (همان‌طور که هیچ‌وقت به آن جمع‌ها هم نرفتم که گاهی در کتابخانه‌اش دورِ هم می‌آمدند وُ از او می‌آموختند.)؛ فکر می‌کنم فاصله‌ام از مقولات وُ مقالاتِ موقن شاید به اصرارِ او به درکِ پوزیتیویستی از جهان‌ومافیها بی‌ربط نبوده است. در کنارِ همه دوگانه‌های تیزی که از موقنِ دهه‌ی 60 به‌خاطر دارم، دوگانه‌ی اسطوره‌ای/علمی جای اصلی را داشت و همین دوگانه بود، شاید، که دوگانه‌ی علم/ادبیات یا علم/هنر را هم به‌دنبال داشت و حداقل موقنِ دهه‌ی 60 وُ 70 از این دوگانه‌ها هیچ اکراه نداشت. چه آن درکِ پوزیتیویستی و چه آن دوگانه‌ی علمی/اسطوره‌ای البته بی‌شک و به‌خصوص در زمینه‌ی اسطوره‌ساز وُ اسطوره‌پرور وُ اسطوره‌اندیشِ «ما»ی ایرانی، ارزش‌ها و اهمیتِ روشن‌گرانه‌ی خود را دارد و به‌نظرم این، بخشِ مهمی از میراثِ یدالله موقن است. اصلن چه‌بسا اقبالِ نحله‌های فلسفی‌ای چون پدیدارشناسی وُ روایت‌پژوهی وُ جستارنویسیِ به‌خصوص روایی و از آن‌ قبیل در این یکی-دو دهه‌ی اخیر در ایران، اگر هم به تعمیقِ نگاهِ اسطوره‌ایِ «ما» الزامن نه‌انجامد، شاید، شاید از تمایل یا زمینه‌ی «اسطوره‌ایِ» «ما» برآمده وُ نشو یافته است؛ یا همه آن چیزی که احتمالن به‌زعمِ موقن، به‌قولِ فوکو، «خارج از موضوعِ» فلسفه (رسمی؟) است اما من خیال می‌کنم می‌تواند رویکردِ فلسفی را به‌مثابهِ روشی در تاملِ ما در «ما»ی عادی و روزمره، بپرورانَد و... بگذریم. (چه کنم با این جمله‌های بلند!)

به‌هرحال دوگانه یا چندگانه یا با هر اندازه اثبات‌گرایی که آقای موقن داشت، فاصله‌ی من از نوشته‌های او، البته که به جای هیچ‌کس برنمی‌خورَد و فقط برای خودم خسرانی‌ست. امیدوارم فرصتی وُ همتی دست دهد و کمی این خسران را با خواندنِ مقاله‌های تالیفی‌اش جبران کنم؛ و با بازخواندنِ گفت‌وگوهای قلمی‌اش با محمدرضا نیکفر و فخرالدین عظیمی در «نگاهِ نو»های دهه 70.

آرش اخوت/ اصفهان. 1 اردی‌بهشت 05

پ.ن.

امروز (2 اردی‌بهشت) به مراسمِ تدفینِ آقای موقن رفتم؛ در گورستانی بس زیبا وُ آرام اما بی کوچک‌ترین نام‌ونشان در بیابان‌های حوالیِ سگزی. چنان بی‌نشان بود که خیلی به‌سختی پیدا کردیم. با وجودِ این، این‌جا هم یکی از بسیار جاها بود که به اقلیت غبطه ‌خوردم. می‌شد دید که اقلیت، حتا اگر به‌خاطرِ میزانِ قلیلش هم که باشد، چه خوب می‌تواند و چه‌قدر می‌تواند از اکثریت «زیبا»تر باشد.

July 13, 2026

 

این یادداشت، که نامی هم بر آن نمی‌گذارم، از آن یادداشت‌هاست که خواننده احتمالن آخرش از خودش یا از نویسنده می‌پرسد «خب! که چی؟» باوجودِ این، برای من از آن قصه‌هاست که از کودکی در خاطر دارم و در طولِ سالیان بارها از پدرم شنیده‌ام وُ بازشنیده‌ام و از شما چه پنهان، چندباری هم در خلوت‌هام برای خودم تکرار یا درواقع همان حالت‌های پدرم را اجرا کرده‌ام. حالا هم خیال می‌کنم که با هر «چی»، به‌هرحال باید انگار با این نوشته و این نوشتن، این «بار» را از دوشِ خاطرم پایین بگذارم و اصلن شاید این قصه، بشود مایه‌ی نوشته‌ای که حرفی برای گفتن دارد یا از آن بهتر، شاید نمایش یا تاتری که آن حالت‌های پدرم را بشود اجرا کرد.
باری؛ این قصه به 6-7 سالگیِ من برمی‌گردد و من از آن، خاطره‌ای خیلی کم‌رنگ وُ مبهم دارم؛ بیش‌ترش آن‌چیزی‌ست که پدرم روایت/اجرا می‌کرد.
پدربزرگم، پدرِ پدرم، مسلمانِ شیعی و شیخیِ بسیار متعصبی بود. پدرم اگر در نوجوانی می‌توانست گاهی سوال‌هاش درموردِ دین و مذهب را که گاهی به جاهای باریک می‌رفت، از پدربزرگِ کم‌وبیش اهلِ کتاب وُ تاریخش بپرسد وُ کم‌تر فحش بخورد، از پدرش همان را هم نمی‌توانست. از آموزه‌های نحله‌ی شیخی، یکی هم این بود وُ است که در «غیابِ امامِ زمان»، هر حکومتی، حتا و چه‌بسا به‌خصوص حکومتِ دینی یا به‌اصطلاح «اسلامی»، باطل است. برای همین پدربزرگ کم‌ترین ارادتی به مدعیانِ این نوع حکومت یا هر حکومتی نداشت.
سالِ 56 پدربزرگ رفته بود زیارتِ عتبات. در نجف، یکی از دفعاتِ زیارتش از حرمِ امام علی، مصادف شده بود با ورود و حضورِ آیت‌الله خمینی در حرم. بعد پدربزرگ برگشته بود و این قصه را برای پدرم تعریف کرده بود که جوانِ اهلِ کتابی بود با نظرگاهی بیش‌وکم چپِ غیرمذهبی و البته سخت در تب‌وتابِ انقلاب وُ سرنگونیِ رژیمِ پهلوی.
یکی دو روز بعد از بازگشتِ پدربزرگ از زیارت، خانه‌ی پدربزرگ بودیم. در آن میانِ تلاطمِ آمدورفتِ مهمان‌ها، فرصتی دست داده بود و پدر وُ پسر چند دقیقه‌ای تنها شده بودند. گویا ما نوه‌های ریزودرشت هم آن وسط‌ها وول می‌خوردیم. پدرم از پدربزرگ پرسیده بود شما که خمینی را از نزدیک دیدید، حس‌تان بهش چی بود؟ پدربزرگ گفته بود: «سیّدِ خوشگلیه.» پدرم گفته بود با این کاری ندارم. حس‌تان را می‌خواهم. پدربزرگ گفته بود خیلی متکبر بود. دستش را جلو گرفته بود مردم پشتِ هم می‌آمدند می‌بوسیدند. خوشم نیامد. شاید هم این کار را می‌کرد که این عوامِ کل‌انعام نخواهند یک‌وقت صورتش را ببوسند. پدرم گفته بود باباجان! با این‌ها کاری ندارم. می‌خواهم ببینم حس‌تان، همان لحظه که دیدیدش چه بود؟ خوش‌تان آمد ازش؟ پدربزرگ کمی فکر کرده بود و گفته بود: «نَعَ!»                                                          شهریور 04

June 25, 2026

 

از روزنگاری‌های جنگ و هسته‌های نوشتن

22 اسفند 04/ دیگری          

 دیشب، حدود 2 صبح از خواب پریدم؛ به صدای هم‌زمانِ یکی بلندگوی نکره‌ای در دوردست اما واضح که به نوحه وُ شعار می‌نالید؛ و دومی صدای بلندِ موسیقی وُ پای‌کوبیِ همسایه‌ی دیواربه‌دیوار. این یکی از نمودهای دوگانه‌ی به‌ظاهر متضادی‌ست که ما یا من در این مملکت در آن و با آن به‌سر می‌بریم. این دوگانه، به‌ظاهر متضاد یا متناقض است اما درواقع تفاوتِ چندانی با هم ندارد. البته آن اولی، از بلندگوی رسمی و به‌مراتب سیطره‌طلب‌تری برخوردار است، عربده‌اش حوزه‌ی وسیع‌تر وُ عمومی‌تری را دارد و حقوقِ افرادِ زیادتری را زایل می‌کند، ایدولوژیک‌تر و مخرب‌تر و وقیح‌تر است و... اما هردو به‌نظرم در یک مقوله‌ی اساسی مشترک‌ است و آن غیابِ «دیگری»ست؛ یا درواقع غیابِ درکِ دیگری؛ غیابِ شعوری که «دیگری» را بشناسد یا به‌جا آورَد. در اولی، «دیگری»، علاوه‌بر همه آن دیگرانی که ناخواسته در حوزه‌ی صدای به‌غایت نکره‌ی آن بلندگوی عمومی (که من صدا وُ جملاتش را از فاصله‌ی حدود 300 متری کم‌وبیش به‌وضوح می‌شنوم) قرار دارند و به‌خصوص در آن وقتِ شب (یا صبح) بی‌شک آسایش‌شان به‌کل زایل شده است، هم‌چنین عبارت است از هر «دیگری» که نمی‌خواهد به هر دلیل در عزای «رهبرِ شهید» شرکت کند. اگر من عزادارم، همه باید عزادار باشند. درواقع نوعی تمام‌خواهی به‌مثابه و به‌واسطه‌ی نقضِ هر «دیگری».

 

[امروز سوم یا چهارم تیرماه 05 است. روزِ عاشورا. کمی از «آیینِ» صبح‌گاهی و صبحانه‌مان گذشته است. صبحِ آرامِ زلالی‌ست. به‌دلایلی امروز از صبح‌های دیگر سبک‌بال‌ترم. به مریم می‌گویم فعلن همه‌چیز خبس! با تاکید روی «فعلن». از گفتنِ این جمله 10 دقیقه نمی‌گذرد که صدای بلند و فراگیرِ نوحه از خیابان می‌آید. کمی صبر می‌کنم به این خیال که لابد از پخشِ یک ماشین است وُ می‌گذرد؛ اما نمی‌گذرد. به کوچه می‌روم. در پیاده‌روی خیابان، جمعی تنابنده‌ی سیاه دو بلندگوی خیلی بزرگ گذاشته‌اند و ضربانِ تمپوی سینه‌زنی وُ نوحه، تمامِ ظرفیتِ شنیداریِ حیاط وُ محله را مصادره کرده است و خیالِ قطع‌شدن یا کم‌شدن هم ندارد. درهای چارطاق به حیاط وُ هوای تازه را می‌بندیم و خودمان را در صدای بلندِ موزیک‌هایی که حداقل خودمان انتخاب کرده‌ایم، حبس می‌کنیم. خودمان را حبس می‌کنیم؛ شاید منفعلانه‌ترین وُ محافظه‌کارانه‌ترین کاری که می‌شود کرد؟]

 

در نمونه‌ی دوم (صدای پای‌کوبیِ همسایه)، اگرچه این «دیگری» فقط یک همسایه‌ی ناقابل مثلِ من است، اما نفسِ نادیدنِ دیگری در این نمونه هم واضح است. نکته این است که به‌نظرم نمی‌شود این «دیگریِ» خصوصیِ ناقابل را در مقابلِ آن «دیگریِ» بزرگ وُ عمومی، ناچیز وُ کم‌اهمیت شمرد. همان‌طور که روشن نکردنِ چراغِ راه‌نما در رانندگی فقط روشن نکردنِ یک چراغِ کوچک نیست و حجابِ اجباری هم فقط «یک تکه‌پارچه» نیست.

چندسال پیش آقای علی میرزایی (سردبیر مجله «نگاهِ نو») در مصاحبه‌ای با استاد سمیعی گیلانی، از او پرسیده بود که به‌نظرِ استاد، مهم‌ترین مشکلِ ایرانِ معاصر چی‌ست؟ سوالِ کلانِ به‌نظرم مسخره‌ای بود و استاد هم از زیرِ پاسخ، به‌ظرافت شانه خالی کرد. از آن یک کلمه‌ی یوسف‌خانِ مستشارالدوله در «رساله‌ی یک کلمه» که بگذریم، من همیشه با خودم فکر می‌کنم اگر این سوال را از من بپرسند، عرض می‌کنم که احتمالن همین غیابِ درکِ «دیگری». سعدی گفت: «گفت آن گلیمِ خویش به‌در می‌بَرد ز موج / وین سعی می‌کند که بگیرد غریق را».

 

June 19, 2026

از روزنگاری‌های جنگ

2 فروردین 05/ مردمِ جنگ

صدری الخیاری، پژوهش‌گر و فعالِ سیاسیِ تونسی، در مقاله‌ی «مردم و مردمِ سوم»، به مفهومِ روشن‌گری اشاره می‌کند: «قوام آمدنِ مردم». او در زیرتیترِ «مردم در تقابل با چه کسی قوام می‌گیرند؟»، انواعِ مردم و «قوامِ» مردم را برمی‌شمارد. می‌نویسد: «درست است که آن عناصری که ازقرار معلوم به مردم قوام می‌بخشند با هم جمع نمی‌شوند و در هم ادغام نمی‌شوند [...]، اما همین که عنصری بیرون از مردم[،] که خصم بالقوه‌ی مردم است[،] پدیدار شود[،] همه‌ی این عناصر می‌توانند به‌صورت قدرت بالقوه‌ای برای بسیج جمعی درآیند و معنای سیاسی یابند.»[1]

با چنین تحلیلی می‌توانم «سکوت» یا به خیابان نیامدنِ مردمِ مخالفِ جمهوری اسلامی را در زمانِ جنگ‌های اخیر، دقیق‌تر بفهمم. این «سکوت» را در جریانِ جنگِ حاضر و پس از قتل‌عامِ دی 1404، البته می‌توان به نوعی ترس یا حتا امتناعِ تاکتیکی از بی‌رحمیِ سپاهِ پاسداران نسبت داد؛ اما به‌نظرم موضوع فقط این نیست؛ همان‌طور که تعبیرِ رسمی و حکومتیِ «اتحادِ مردم با حکومت درمقابلِ دشمنِ خارجی» هم، تقلیل و ساده‌سازی یا مصادره‌به‌مطلوبِ این «سکوتِ» پیچیده است. درعوض خیال می‌کنم حالا، علاوه‌بر واهمه از بی‌رحمیِ سرکوب (که به‌مراتب بی‌رحم‌تر هم شده شاید چون بی‌پدر وُ صاحب هم شده است)، آن‌چه سبب می‌شود مردم به خیابان نیایند و به‌خصوص در غیابِ اینترنت و رسانه‌ی آزاد، تقریبن هیچ فاعلیتی در مخالفت با نظام یا باقی‌مانده‌ی نظامِ موجود نبینیم (حتا دیوارنویسی‌های مخالفِ رژیم)، همین نوعی «قوام» است درمقابل یا درمواجهه با حمله‌ی خارجی یا همان «عنصری بیرون از مردم». منظورم البته از «درمقابل»، فقط در مخالفت با این حملات نیست (که می‌دانیم کم نیستند «مردم»ی که اتفاقن از این حمله‌ها خیلی هم مسرورند)؛ منظورم شکل‌گیریِ نوعی دوگانه‌ی داخلی و بیرونی‌ست و شکل‌گیری و قوامِ نوعی وفاقِ نانوشته‌ی داخلی درمقابلِ یک «بیرون» که از اراده‌ی «ما» هم بیرون است؛ پس چه‌بسا برای همین هم «ما» با آن همراه نمی‌شویم.

این ایده را به‌شکل و از زاویه‌ی دیگری هم می‌شود توضیح داد که ترجیح می‌دهم آن را به‌صورتِ یک پرسش طرح کنم:

آیا حمله‌ی به‌اصطلاح «پیش‌دستانه»ی خارجی با چنین فراگیری، برخلافِ ادعا یا  هدفِ خود، سبب نشده نوعی «مردم» در داخل «قوام» (قوامِ منفی؟!) بگیرند که لاجرم تماشاگرند چون کاری جز تماشا در این آتش‌افروزی نمی‌توانند داشته باشند؟ و آیا همین سبب نشده است «مردم»ی شکل بگیرند یا بگیرد متفاوت با «مردم»ی که قرار است یا قرار بود قیام کنند؟ به‌عبارت دیگر، آیا این جنگ، فارغ از این‌که تا چه حد در تحققِ اهداف و پیش‌بینی‌های امریکا و اسراییل موفق بوده یا نه، «مردم» را منفعل و تماشاگر نکرده و یا در بهترین حالت، آن‌ها را «منتظر» نکرده و بیش‌ازپیش در وضعیتِ «صبر» قرار نداده است؟ [مفاهیمی که جای بحث و پرداختن دارد] یعنی آن‌ها را تا اطلاع ثانوی به کناره نیفکنده؟...



[1] . نقل از «مردم چیست؟» (مجموعه مقالات)/ ترجمه‌ی صالح نجفی و جواد گنجی/ نشر بان/ 1401

June 07, 2026

کاربرِ گرامی

سه‌شنبه 22 اردی‌بهشت 05

 

کاربر گرامی، شماره تلفن همراه شما برای فعال‌سازی «اینترنت پرو» تأیید شده است. برای دریافت لینک پرداخت اشتراک،  لطفاً کد زیر را شماره‌گیری کنید:

*10*3275#

پس از شماره‌گیری، لینک پرداخت برای شما پیامک خواهد شد.

مبلغ اشتراک:

000/800/19 ریال + 10% مالیات بر ارزش افزوده (به همراه 50 گیگابایت اینترنت هدیه)

توجه:

-‌ به‌جز مبلغ اعلام‌شده، نیاز به پرداخت هیچ هزینه‌ دیگری نمی‌باشد.

- هر کد ملی فقط برای یک شماره تلفن همراه امکان فعال‌سازی اینترنت پرو را دارد.

 

خب، انگار به‌سلامتی صلاحیتِ ما هم برای «برخورداری» از نعمتِ «اینترنتِ پرو» تایید شد! این پیامک هم جوازش! جای بسی تاسف است! باید نه برای روزنامه‌ها که برای خودم تسلیتی بفرستم.

چند روزی، بل‌که چند هفته وُ ماهی از این توزیع و تبعیضِ «برخورداری» از اینترنت، این حقِ ملی وُ مسلّم (بسی مسلّم‌تر از انرژیِ هسته‌ای)، در میانِ مردمِ ایران می‌گذرد. (جمله‌ی عجیبی شد!) به‌عبارتِ روشن‌تر، چند ماهی می‌گذرد که به‌ظاهر دولت یا درواقع سپاهِ پاسداران، امکان یا حق یا مجوزِ خریداریِ «اینترنتِ پرو» را به برخی آحادِ شهروندانِ ایرانی اعطا می‌کند؛ شهروندانی که «صلاحیتِ» آن‌ها تایید شود.

درحالی که از شروعِ جنگِ اخیر، یعنی از کمی کم‌تر از 3 ماه پیش، همان اینترنتِ نه‌چندان پرسرعت با کلی فیلترینگ هم از مردم دریغ شد و پس از چندی، فقط آب‌باریکه‌ای بسیار بی‌رمق، تحتِ عنوانِ «اینترنتِ ملی» در دسترسِ ایرانی‌هاست، حکومت حالا کَلَکِ تازه‌ای تحتِ برندِ «اینترنت پرو» را، به‌مثابه فرصت یا لابد لطف و به ثمنِ بَخس(!)، دراختیارِ جمعی برگزیدگان و تایید‌شده‌ها (غیر از «سیم‌کارت سفید»ها) قرار می‌دهد. با پرداختِ مبلغِ فوق‌الذکر، گویا برای مدتِ یک‌سال، یک اینترنتِ متعارف («متعارف» در کشورهای «عادی») برای فقط یک نفر آن هم از طریقِ گوشیِ همراه، باز می‌شود که یکی از امکاناتِ فوق‌العاده‌اش(!) گویا نداشتنِ فیلترینگ است! خلاصه: امکاناتی متعارف و عادی که وظیفه‌ی یک دولتِ «عادی»ست که برای شهروندانش، با دریافت مبالغی معقول، فراهم کند، در این مرزِ پرگهر به‌صورتِ «آفر»های فوق‌العاده یا «پرو»، در ازای مبالغِ فوق‌العاده، دراختیارِ مردم قرار می‌گیرد. «از دست و زبانِ که برآید کز عهده‌ی شکرش به‌در آید»!

بنده البته آن شماره‌ی مضحک را «شماره‌گیری» نمی‌کنم و این «شماره‌گیری»نکردن یا نخریدنِ «اینترنتِ پرو» را نوعی مقاومت به شیوه‌ی خودم می‌شمارم. (خیلی‌ها به این حرف‌ها می‌خندند. آن‌ها هم که نمی‌خندند منتظرند ببینند ما تا کی در اکراهِ «اینترنتِ پرو» تاب می‌آوریم!) اما چیزی که به‌خصوص دل‌خور و متاسفم می‌کند این است که من «تأیید» شده‌ام. البته موضوعِ تعیینِ صلاحیت (بخوانید «تبعیضِ») افراد برای برخورداری از «امتیازِ» «اینترنتِ پرو» وُ از این حرف‌ها، هرچه می‌گذرد انگار بیش‌تر یک شایعه یا شوخی‌ست. وگرنه حکومتی که در این اوضاع از هر سوراخ‌موشی که سرانِ زنده‌اش در آن‌ می‌چپند دنبالِ پول می‌گردد، دستِ رد به سینه‌ی هیچ «2 میلیون‌تومانیِ» با‌صلاحیت یا بی‌صلاحیتی نمی‌زند.

به‌هرحال، موضوعِ حرفِ من در این نوشته که هی از آن دور می‌شوم، این است که من توسطِ یک حکومتِ اطلاعاتی و نظامیِ فاسد، تایید شده‌ام یا حداقل رد نشده‌ام و این برایم بسی مایه‌ی سرافگندگی‌ست.

در طولِ بخشِ فعال و بالغِ زندگی‌ام، که با نهایتِ تاسف تاکنون مصادف بوده است با حاکمیتِ نظامِ جمهوریِ اسلامی، به شکل‌های مختلف و کم یا زیاد در معرضِ تعیین‌صلاحیت‌های گوناگون قرار گرفته‌ام. تعیینِ صلاحیت (یا درواقع انواعی از رسمیت‌بخشی) از کارکردهای متعارفِ «دولت» است؛ اما صلاحیت‌های اخلاقی و ایدولوژیک، بیش‌تر تافته‌های جدابافته‌ی حکومت‌های دیکتاتوری، به‌خصوص دیکتاتوری‌های دینی‌ست. در این مرزِ پرگهر هرچه به سال‌های دورتر و دهه‌ی 60 و 70 برمی‌گردیم، این تعیینِ صلاحیت‌ها، بیش‌تر و بیش‌تر می‌شود؛ از درس خواندن تا درس دادن تا فارغ‌التحصیلی تا هرنوع استخدامِ دولتی تا تجارت وُ تولید و خلاصه هرنوع یا اغلبِ انواعِ رسمیتِ حقیقی و حقوقی و بالاخره حتا در «صنعتِ مرگ». آن سال‌های اواخرِ دهه‌ی 60 که من می‌خواستم به دانشگاه بروم، پس از امتحاناتِ «علمی»، در مصاحبه‌های «عقیدتی» و «تحقیقات» رد می‌شدم؛ آن‌قدر که عطای دانشگاه را به لقایش بخشیدم و دانشگاه را از فیضِ حضورِ خویش محروم ساختم![1]

آن روزها از این که از تحقیقات و تعیینِ صلاحیت‌ها رد می‌شدم، یعنی صلاحیتم تایید نمی‌شد، خیلی دمغ می‌شدم. بعدها، پس از آن‌که آن عطا را به لقایش بخشیدم، کم‌کم و شاید به‌گونه‌ای ناخودآگاه، این نوع ردِ صلاحیت‌ها، شد نوعی اعتبار که به آن‌ها مباهات هم می‌کردم. درواقع من و خیلی‌های دیگر، در نوعی «وضعیتِ اقلیتی» به‌سر می‌بردیم؛ خواسته یا ناخواسته. پدری که از آموزش‌وپرورش اخراج شده بود، عمویی که اعدامِ سیاسی شده بود، خاله‌ای که چند سال زندانِ سیاسی کشیده بود، بستگانِ دورونزدیکی که یا در زندان بودند یا فراری یا اعدام می‌شدند، حکومتی که مدعی بودیم از ما نیست و ما هم از آن نیستیم و... ما را در این «وضعیتِ اقلیتی» قرار می‌داد (گو آن‌که «وضعیتِ اقلیتی» یا نقیضِ آن را، باید در نمودهای بطیی‌تری هم تبیین کرد)؛ وضعیتی که نوعی تمایزِ منزلت‌آمیز را برای آحادش دست‌وپا می‌کرد؛ اما هم‌زمان، برای تاب‌آوردن در این تمایز (که خیلی وقت‌ها مرزِ واضحی با ناکامی نداشت) هم باید پوستِ کلفتی داشته باشید. در مدرسه‌هایی که می‌رفتیم، کابوسِ من، یکی این بود که شغلِ پدرم را بپرسند (یا در حرفه‌ام بپرسند شما کدام دانشگاه بوده‌اید؟)؛ اغلبِ بچه‌ها مثلِ بچه‌ی آدم یک شغلی می‌گفتند اما منِ «اقلیتیِ» «متمایز» نمی‌دانستم شغلِ پدرِ اخراجی‌ام را چه باید بگویم. (مولفه‌های وضعیتِ «اکثریتیِ» این‌جانب هم البته کم نبود و نیست.)

ردِ صلاحیت‌ها، من یا ما را در نوعی اقلیت یا نارسمیت قرار می‌داد که شخصن برای این‌ها اعتبارِ خیلی بیش‌تری از هر اکثریت یا رسمیتی قایل بودم و کم‌وبیش هستم. به‌عبارتِ معکوسش، هر تاییدِ صلاحیتی (مثلِ همین «تأییدِ» گوشیِ همراهِ من برای «فعال‌سازیِ» «اینترنت پرو»)، مرا در سَمتِ اکثریتی قرار می‌دهد که همواره از آن فراری و منزجرم.

حالا که فکرش را می‌کنم و به‌واسطه‌ی این نوشتن، خودم را دقیق‌تر می‌خوانم، می‌بینم چه‌بسا این گریز از اکثریت و رسمیت، گاهی برای من مثلِ املای ننوشته‌ای بوده که خب، بالطبع غلط هم ندارد. درواقع خیلی وقت‌ها، ردِ صلاحیت‌ها سبب می‌شود که ما اساسن به مرحله و منصه‌ی املا نوشتن یا همان «محکِ تجربه» نرسیم. این‌جور وقت‌هاست که اقلیت و نارسمیت، بیش‌تر نوعی راهِ فرار یا جای قایم‌شدن است؛ جایی حتا گاهی برای گریز از خود. خیلی وقت‌ها ما در این سَمتِ اقلیت و نارسمیت است که یا املا را نمی‌نویسیم یا غلط می‌نویسیم اما خودمان و خیلی‌ها سخت نمی‌گیریم؛ و در همین سَمتِ اقلیت است که می‌گوییم و می‌توانیم بگوییم «نشد! نگذاشتند وگرنه...»

باوجودِ این، هیچ‌کدامِ این حرف‌ها، مسئولیت و نقشِ فاسدِ متولیانِ تقریبن همه‌ی انواعِ تعیینِ صلاحیت‌ها را _از (فاسدترینش) شورای نگهبان تا «اینترنتِ پرو» و حتا مواردِ خیلی جزیی‌تر_ منتفی نمی‌کند. اما درعین‌حال و علاوه‌بر مسئولیتِ این متولیان، برخی از خودِ ما به‌اصطلاح اقلیت‌ها هم در شکست‌ها و ناکامی‌های خود نقشِ موثری داریم. و این وقتی‌ست که موقعیت یا وضعیتِ اقلیتی، به یک وضعیتِ قهرمانی، مظلومانه و رومانتیک حمل و تعبیر می‌شود.... (ناتمام)

 



[1] . «تحقیقات» در آن سال‌ها، به‌خصوص برای رشته‌های لابد خاص و حساسی مثل رشته‌های هنرهای تجسمی دانشکده‌ی صداوسیما، به این نحو بود که بعد از امتحانِ کنکور و احرازِ صلاحیتِ به‌اصطلاح علمی، «متقاضی» باید در مصاحبه‌های عقیدتی و دینی هم رتبه‌های لازم را می‌آورد و تازه، کار به همین‌جا هم تمام نمی‌شد. فرم‌هایی پر می‌کردیم که در آن‌ها کلی سوالِ جوراجور بود از سوابقِ سیاسیِ بستگانِ نزدیک (ازجمله این سوال که آیا کسی از بستگانِ نزدیک‌تان اعدام شده یا به زندان رفته است؟ یا چیزی در همین مایه‌ها) و سپس باید نامِ چند «معرّف» را هم برای تحقیقاتِ اخلاقی وُ این‌ها می‌نوشتیم. پس از چندی شخصی از طرفِ دانشگاه به شهرِ ما می‌آمد و به‌سراغِ معرّف‌ها می‌رفت؛ با آن‌ها گپی می‌زد و سپس تحقیقاتِ میدانی‌اش را درباره‌ی «متقاضی»، چه‌بسا از طریقِ مسجدِ محل و برخی همسایه‌ها تکمیل می‌کرد. حاصلِ این تحقیقات تعیین می‌کرد که آیا «متقاضی» صلاحیتِ دانشجویی در رشته‌ی موردنظر را دارد یا خیر که البته درموردِ بنده‌ی روسیاه در همه‌ی 2-3 بار امتحان در رشته‌های گوناگون، نتیجه‌ی این تحقیقات همواره منفی بود. در یکی از آن مصاحبه‌ها، طرف پرسید نماز می‌خونید؟ گفتم بله. گفت از کی تقلید می‌کنید؟ سالِ 68 یا 69 بود و تازه علی خامنه‌ای رهبر شده بود اما هنوز مرجعِ تقلید نبود. من که انتظارِ چنین سوالی را نداشتم، تنها کسی را که به نظرم آمد نام بردم: «آقای خامنه‌ای.» طرف به‌وضوح جا خورد. با تعجب گفت آقای خامنه‌ای؟ گفتم بله. آخرِ مصاحبه گفت: «ببین آقای محترم! آقای خامنه‌ای مرجعِ تقلید نیست. شما که تقلیدت درست نیست، نمازت هم درست نیست. بفرمایید!»

October 11, 2023

 

بو
(یک داستانِ کوتاه)
(ورسیونِ 3)

آرش اخوت

                                                                                               

پیرمرد را سال‌ها بود ندیده بودیم. یعنی اولین وُ آخرین‌باری که دیده بودمش تو جشنِ عروسی‌مان بود. یک‌جایی در یک روستایی زندگی می‌کند انگار. عیال البته هزاربار تاحالا گفته که دایی‌جانش خودشان زیرِ بارِ بچه‌هاشان نرفته‌اند که بروند اروپا یا نمی‌دانم کجا زندگی کنند و زندگی در روستا را انتخاب کرده‌اند وگرنه پول‌شان حسابی از پارو بالا می‌رود وُ از این حرف‌ها. آن‌شبِ جشن خیلی زود آمد، آن هم چه آمدنی! انگارنه‌انگار که آمده جشنِ عروسی. فکر کنم همان لباسش که هرروز توی آن ده‌شان می‌پوشد، پوشیده بود وُ بلند شده بود آمده بود عروسی با آن عینکِ قاب‌کلفتش که از گردنش آونگون بود. بعد هم شام‌نخورده خداحافظی کرد رفت. هرچی هم هرکی بهش گفت خب شام بخورید وُ بروید هی همه‌اش می‌گفت مرحمت زیاد. مرحمت زیاد. اما ملت حسابی براش بالاپایین می‌گذاشتند. بلند که شد برود همه آدم‌عروس‌ها با هم جلو پاش بلند شدند. خب ما هم چند نفری‌مان جَو گرفت‌مان بلند شدیم. چندوقت پیش عیال گفت می‌خواهد دایی‌اش را دعوت کند دیگر بعد از این چند سال که خانه‌ی ما نیامده وُ این‌ها. گفتیم باشد. چند شب پیش برای شام آمد. یک چیزی پوشیده بود تو همان مایه لباسی که تو جشنِ عروسی پوشیده بود. یک کت‌وشلوارِ قدیمی و یک پولیور که هیچ ربطی به رنگِ کت‌وشلوارش نداشت. موهاش هم که انگار سال‌به‌سال رنگِ شانه نبیند. آمد نشست. تا عیال بود وُ باهاش گرم می‌گرفت که خب، هیچی. عیال که می‌رفت چایی چیزی بیاورد، من می‌ماندم با پیرمرد چه بگویم؟ اقلن یکی دیگر را هم دعوت نکرده بودیم این‌ها با هم گپ‌شان گرم شود. عیال می‌گوید دایی‌جان با هیچ‌کی گپش نمی‌شود. بدشانسیِ ما این یکی از آن خان‌دایی‌های خوش‌سخن وُ پرحرف وُ مجلس‌گرم‌کن هم نبود. فقط هرچی ازش بپرسی یک جوابی می‌دهد. عیال که رفت شام بیاورد دیگر واقعن مانده بودم چه کنم؟ تازه سفارش هم کرده بود جلو دایی‌ش تله‌ویزیون روشن نکنم. بلندشدم به بهانه کمک بروم تو آشپزخانه که عیال از همان‌جا توی آشپزخانه بُراق شد که لابد یعنی دایی‌جان را تنها نگذار. ما همین‌طور نشسته بودیم روبه‌رو هم. خان‌دایی‌جان هم که یا سیگار می‌کشید یا سرش را می‌انداخت رو سینه‌اش میانِ دو نخِ عینکش که ماشالله کم از طناب نداشت! اول فکر کردم چُرت می‌زند اما سرحساب که شدم فهمیدم نه. نمی‌دانم، شاید داشت تفکر می‌فرمود. سرش را می‌انداخت پایین و به گلِ قالی یا نمی‌دانم کجا خیره می‌شد. آخرش دیدم خیلی ضایع است همین‌طور بنشینم هیچی نگویم. یعنی خیرِ سرم میزبانم! دلم را زدم به دریا و قضیه بو را گفتم. خیلی هم بلند نگفتم که عیال نشنود دعوام کند. نمی‌دانم چرا فکر می‌کردم دایی دکتر است. بعد وسطِ این که داشتم تعریف می‌کردم یادم آمد گفتند حقوق خوانده خیلی سال پیش ولی یک‌روز هم نه کارِ وکالت کرده نه قضاوت. اما خب گفتم. گفتم بو می‌دهم. یک بویی می‌دهم. راستش مطمئن هم نیستم این بو از خودم باشد؛ یعنی مثلن از جسمم. یک بویی می‌دهم که هیچ‌کی جز خودم انگار نمی‌شنود. فقط خودم می‌شنوم انگار. یک‌جورهایی شبیهِ بویِ یک‌جور مانده‌گی‌. مانده‌گی نه. نمی‌دانم. شاید هم ترکیبی از چند بو. حتا یک‌جور بوی عطر هم دارد. انگار مثلن عطرِ مانده یا چیزی در این مایه‌ها. فقط هم این بو نیست. این روزها مدام بوهای بدی تو مشامم است: بو دودِ اگزوز، بو گاز، بو فاضلاب، بو عرقِ بدن، گاهی بو زباله، حتا بو سوخته‌گی؛ انواعِ سوخته‌گی. اما این بو همیشه هست؛ همیشه وُ همه‌جا بی‌صاحب ولم نمی‌کند. عیال می‌گوید توهّمِ بو دارم. بعید هم نیست ازبس ملایم وُ مرموز است. اما اغلب آن‌قدر واضح وُ واقعی‌ست که حتم دارم از توهّم وُ این‌ها گذشته. عیال می‌گوید چه بویی؟ توصیف کن! اما من هرکاری می‌کنم نمی‌توانم. مثلِ طعم است. طعم‌ وُ مزه را که نمی‌شود توصیف کرد. عیال می‌گوید خب مثلن شبیهِ چه بویی؟ بعد آن‌قدر چیز ردیف می‌کنم که حوصله‌اش سر می‌رود. می‌گوید بوی بد مثلن؟ می‌گویم بدِ بد نه اما خوب هم نیست اصلن. انگار یک‌جای کار می‌لنگد. می‌گوید چه کاری؟ می‌گویم چه می‌دانم؟ کار دیگر! کارِ زندگی. می‌گوید کارِ زندگی؟ وا! بعد می‌گوید برو خدا را شکر کن بوی خیلی بدی نیست. شاید راست می‌گوید. مثلن بوی مدفوع نیست. یا بوی جنازه. بو جنازه را البته تاحالا هیچ‌وقت نشنیده‌ام ولی می‌دانم که بوی وحشت‌ناکی‌ست. همه می‌دانند! چند سال پیش فقط یک‌بار بو جنازه‌ی فاسدشده را شنیدم اما نه از خودِ جنازه. یک پرونده‌ای بود؛ ظاهرن خودکشی ‌وُ از این حرف‌ها. یک بابایی خودش را تو یکی از روستاهای حوزه‌ی ما تو حمامِ خانه‌اش کشته بود و خانواده‌اش سه-چار روز بعد خبردار شده بودند. یعنی همسایه‌ها از بوی گند فهمیده بودند. اضافه‌کاری مانده بودم احضاریه‌ها را تمام کنم. همه هم رفته بودند. من هم می‌خواستم بلند شوم بروم دیگر، یک‌دفعه پرونده را روی میزِ مدیردفتر دیدم. کنجکاو شدم ورقی بزنم. هرچه جلوتر می‌رفتم یک بوی مرموزِ بدی بیش‌تر وُ بیش‌تر می‌شد. یک‌دفعه یک صفحه را که ورق زدم یک برگه‌ی خط‌دار با یک دست‌خطِ خیلی بدِ کلاس‌ابتدایی، پر از لکه‌های شبیهِ چربی جلو روم بود و چه بوی لعنتی هم می‌داد. وصیت‌نامه یارو بود که تو جیبِ شلوارش پیدا کرده بودند. وصیت‌نامه را که ورق زدم، عکسِ جنازه خشکم کرد. یک جنازه‌ی بادکرده وسطِ یک حمام که از یک‌عالمه کرم سفید شده بود. مرتیکه بالاتنه‌اش لخت بود و یک شلوار شبیهِ شلوارسربازی، پاش. لابد وصیت‌نامه هم تو یکی از جیب‌های همین شلوار بوده. یادم است از آن روز تا چند روز بو جنازه، هرجا می‌رفتم تو سرودماغم بود. تقصیرِ خودم بود البته. مثلِ خودآزارها هی کاغذِ وصیت‌نامه را می‌آوردم نزدیکِ دماغم و بو می‌کردم. نمی‌دانم چه مرضی بود؟ بوی عجیبی بود. مگر همین بوی جنازه‌ی فاسد‌شده را کسی می‌تواند توصیف کند؟ تا نشنوی نمی‌فهمی چه بویی‌ست. مثلِ وقتی آن یارو استوارِ پاسگاهی که رفته بودند سرِ جنازه می‌گفت وُ من نمی‌توانستم درست بفهمم از چه بویی حرف می‌زند؟ یارو استواره غولتشنی هم بود. آمده بود دنبالِ پرونده داشت برا مدیر‌دفتر تعریف می‌کرد که هیچکی جرات نمی‌کرده آن جنازه را از جا بلند کند، آخرش این بابا می‌بیند نمی‌شود، می‌رود جلو، جنازه را بغل می‌زند، می‌آورد از حمام بیرون. دیوانه! می‌گفت تا یکی دو روز از خودم بدم می‌آمد. روم نشد ازش بپرسم هنوز هم بو جنازه می‌شنود؟ آن‌روز عصر مثلِ خواب‌گردها رفتم خانه؛ عینهو مات‌ومبهوت‌ها. تو اداره دو-سه‌بار دستم را با صابون شُستم. خانه هم که رفتم چندبار شُستم اما همه‌اش حس می‌کردم چربیِ کاغذِ وصیت‌نامه به انگشت‌هایم چسبیده و خودم هم بو جنازه می‌دهم. می‌ترسیدم از عیال هم بپرسم بو بدی می‌دهم یا نه، تازه مشکوک شود و یک خیالاتی با خودش کند. آخرش دل زدم به دریا و ازش پرسیدم من بو بدی نمی‌دهم؟ نشسته بود رو کاناپه کنارم و داشت تلویزیون تماشا می‌کرد. بِربِر نگاهم کرد؛ بعد با اکراه سرش را یک‌کم آورد جلو و بو کشید. بعد یک‌جوری انگار یک بویی شنیده سرش را بُرد عقب اما گفت نه. چیزِ خاصی نمی‌فهمم. بعد گفت چه‌طور؟ نمی‌دانستم چه‌طوری براش بگویم؟ آخرش دیدم هرچی ‌جز راستش را بگویم کار خراب‌تر می‌شود. اصلِ داستان را براش گفتم. تا داشتم می‌گفتم همه‌اش زل زده بود بهم و آخرش هم دهنش را یک‌جوری کج کرد که یعنی وا! و پا شد رفت مستراح. بعد دیگر تا چند روز هرجا می‌رفتم بو جنازه می‌آمد. آن بو البته هرروز کم‌تر وُ کم‌تر شد و آخرش هم تمام شد رفت پیِ کارش. ولی این بو خیلی وقت است دست از سرم برنمی‌دارد. هان! یک‌کمی به بو شاش هم می‌برَد. بو شاش هم از آن بو عجیب‌هاست! مردم خیال می‌کنند بو مدفوع از ادرار بدتر است. اما به‌نظرِ من بو ادرار، یک‌جورهایی مرموز وُ، چه می‌دانم، لعنتی‌ست. ملایم وُ مداوم است. ول نمی‌کند. یک‌جور بو مانده‌گیِ عجیبی می‌دهد که تندوتیزیِ خودش را هم دارد. عادت به عطروادکلن هم ندارم. داشتم، یک چیزی می‌زدم به خودم بل‌که رو این بو را بگیرد. تازه آدم به بو عطروادکلنِ خودش خیلی زود عادت می‌کند. به بو تنِ خودش هم عادت می‌کند. مثلِ آن آقای مهندسِ کارشناسِ دادگستری که گاهی می‌آید برای پرونده‌ای. هروقت می‌آید همه عزا می‌گیرند ازبس بو عرق می‌دهد؛ عرقِ بدن. یک‌جورِ عجیب‌غریبی. من هیچ‌وقت از هیچ‌کس این‌قدر بوی تندِ عرق نشنیده‌ام. خب خودش حتمن بو عرقِ زیربغلِ خودش را نمی‌شنود که این‌جوری‌ست. ما هم تا چند دقیقه‌ای کلافه‌ایم اما کم‌کم عادت می‌کنیم. اصلن آدم به هر بویی زود عادت می‌کند. پس چرا مشامِ من به این بوی لعنتیِ خودم عادت نمی‌کند؟ حتا وقتی سرم گرم است یا حسابی مشغولِ کارم و تو این‌همه کاغذ وُ پرونده دارم غرق می‌شوم هم هرازگاهی این بو را می‌شنوم. مغز وُ سر وُ مشامم پر است. وقت‌هایی که تنهام، به‌خصوص از چند روز پیش که میزم را گذاشته‌اند تو این اتاق یا دراصل انباری، یا تو ماشین، فکر می‌کنم نکند این بو از خودم است و اگر کسی بیاید تو، می‌شنود. هی خودم را بو می‌کنم. چاق هم نیستم که بگویم بوی چاق‌ها را می‌دهم. یک‌روز تو خانه تمام لباس‌هام را درآوردم و یکی‌یکی بو کردم. حتا شُرتم هم بو کردم! اگر بگویید ذره‌ای بو بدی هیچ‌کدام می‌دادند. از راه رسیده بودم خانه و فقط پیراهنم بفهمی‌نفهمی یک بو عرقِ ملایمی می‌داد؛ تازه اگر زیرِ بغل‌هایم را بو می‌کردم. حتا شرتم هم هیچ بویی نمی‌داد. جورابم هم همین‌قدر که تازه از کفش درآمده بود؛ آن هم کفشِ بندی. حتا ریش‌هایم را جمع کردم جلوی دماغم و هی بو کشیدم. هیچی! اما آن بو مدام تو مشامم بود و هنوز هم هست. از توهّم وُ این‌ها هم گذشته. یک چیزی‌ست انگار فقط خودم می‌شنوم. خواهرِ عیال که ماشالله خیلی ادعای اطلاعاتِ پزشکی‌اش می‌شود یک‌بار می‌گفت (عین خودش) می‌گم نکنه عفونتی چیزیه؟ به خودم هم نمی‌گفت. به عیال می‌گفت اما جلو خودم. نمی‌دانم چرا به خودم نمی‌گفت. بعد عیال انگار ترجمه کند برگشت به من گفت عفونت و اینا نیست؟ گفتم عفونت؟ گفت عفونت. گفتم عفونتِ چی؟ برگشت به خواهرش گفت عفونتِ چی؟ خواهرش باز هم به من نگاه نکرد. گفت عفونت. عفونتِ داخلی. عیال برگشت نگاهم کرد. انگار بگوید خب، شنیدی که. بعد رفتیم یک مشت آزمایش ‌وُ این‌ها دادیم اما هیچی نبود که نبود. بعدِ چندوقت دوباره خانم دکتر فرمودند توموره! این را دیگر جلو خودم نگفت. عیال‌جان آمد گفت می‌گم این توهّمِ بو وُ اینا می‌تونه نشونه تومورو اینام باشه ها! شَستم خبردار شد دوباره خواهرش تشخیص گذاشته. گفتم تومور؟ تومورِ چی؟ یک‌جوری بفهمی‌نفهمی زیر لبی گفت: مغزی. بعد خلاصه تا مدتی کارِ ما این شد که برویم پیشِ دکترِ مغز وُ اعصاب وُ این‌ها و ام‌آرآی وُ این‌ها. اما هیچی نبود. حالا باز جا شکرش باقی‌ست که دیگران نمی‌شنوند ظاهرن. دیگر عقلم به جایی قد نمی‌دهد. واقعن وقتی یک بویی هرجا آدم می‌رود دنبالش است و دیگران هم نمی‌شنوند و دماغش هم بهش عادت نمی‌کند، منبعش کجا می‌تواند باشد؟
پیرمرد، اول که شروع کردم به تعریف‌کردن، سرش را آورد بالا و بدونِ این که نگاهم کند گوش کرد. بعد کم‌کم دوباره سرش را برد پایین رو سینه‌اش اما معلوم بود هنوز دارد گوش می‌دهد. گوشش سنگین است. گوشش را می‌گرفت سمتِ من و کمی کج می‌شد به این‌طرف و گاهی زیرلبی یک «عجب»ی هم می‌پراند؛ اما فقط همین. بعد آخرهای تعریف‌کردنِ من دیگر عیال داشت میز را می‌چید. من که داستان را تمام کردم دیدم عیال ایستاده پشتِ اوپن و دارد کجکی زاغ‌سیاهِ دایی را چوب می‌زند. معلوم بود فهمیده من موضوع را برای خان‌دایی تعریف کرده‌ام ایستاده عکس‌العملش را ببیند. دایی چند ثانیه‌ای هیچی نگفت اما سرش را بفهمی‌نفهمی تکان می‌داد. یک لبخندِ کم‌رنگی هم روی لب‌هاش می‌شد دید. بعد یک پوزخندِ ملایمی زد و یک کلمه‌ی عربی پراند. من که اصلن نفهمیدم چی‌چی گفت. عیال هم نگرفت. هم‌زمان یک‌جورِ ضایعی با هم گفتیم: «چی؟» دایی فرمود هیچی. بعد نشستیم در یک سکوتِ مبسوطی شامِ نه‌چندان مبسوطی خوردیم. من که همه‌اش فکر می‌کردم بو فاضلاب می‌آید. یک‌بار هم از همان وسطِ شام پا شدم رفتم آب ریختم تو سینکِ آشپزخانه. عیال فهمیده بود من چه مرگم است زیرلب گفت بو نمیاد. بعد که شام خوردیم وُ نشستیم عیال آمد به دایی گفت دایی‌جان این که گفتید اون‌موقع چی بود؟ دایی اول یادش نیامد یا خودش را زد کوچه علی‌چپ، گفت چی گفتم؟ عیال گفت همون که به این گفتید. آن‌وقت دایی گفت: هان! چیزِ مهمی نبود و دوباره پوزخندی زد. عیال پاشد از رو میزتلفن یک‌تکه کاغذ آورد گذاشت جلو دایی کنارِ کاسه آجیل وُ زیرسیگاری و گفت می‌شه بنویسیدش؟ دایی نگاهی‌ش کرد؛ سیگارش را گذاشت لبش؛ عینکش را از روی سینه‌ برداشت گذاشت به چشم‌هاش؛ کاغذ وُ قلم را برداشت؛ با آن انگشت‌های کشیده‌ی استخوانی‌اش روی کاغذ چیزی نوشت، گذاشت همان‌جا که برداشته بود و از جا بلند شد وُ خداحافظی کرد رفت. آن‌وقت بود که کاغذ را برداشتیم و دیدیم نوشته «نفثة‌المصدور». زکی! خب این یعنی چی؟ ما که نفهمیدیم.

اصفهان. زمستان 1400

July 16, 2023

 

گزارشِ دانای کلِ محدود به ذهنِ آقای عبارت

(ورسیون 2)

آرش اخوت

 

به‌نظر می‌رسد که آقای عبارت خودآگاهی‌اش را از دست داده است. به‌قولِ آن عبارتِ دوستِ شاعرش: «عینن مانندِ گربه»، وی نیز گویا نوعی زیستِ حیوانی یا عمدتن جسمانی یا (با آن عبارتِ محترمانه‌ای که اصولن برای این موارد به‌کار می‌برند) زیستی گیاهی را آغاز کرده است. «آغاز» که نمی‌شود اطلاق کرد زیرا مشخص نیست از کِی یا اصلن از زمانِ مشخصی چنین زیستی را «آغاز» کرده باشد. قدرمسلم وی به‌تدریج به چنین شکلِ زیستنی دچار یا وارد شده است. مشاهدات و دانسته‌های نوعی راویِ دانای کلِ محدود (احتمالن محدود به خودآگاهِ آقای عبارت) هم حتا نمی‌داند و نمی‌تواند به‌اطمینان بگوید که آقای عبارت در دورانِ سلامتیِ خودآگاهی‌اش آیا متوجهِ این سیرِ تدریجیِ ورودِ بی‌بازگشت به ورطه‌ی ناخودآگاه بوده است یا خیر. فقط می‌توان با اتکا به آن خودآگاهِ عمیق وُ هوشیار وُ همیشه حی‌ّ‌وحاضری که از آقای عبارت سراغ می‌شود، تصور کرد که وی به‌احتمالِ زیاد از این تغییر وُ تبدیل، کم‌وبیش بااطلاع بوده یا حداقل از آن بویی برده است. وقت‌هایی که می‌نشست در آفتابِ پاییزی و مدت‌ها، بل‌که ساعت‌ها همان‌طور که کمر خمیده سر پایین داشت و در خودش فرورفته و به نقطه‌ی نامعلومی خیره بود، یحتمل چیزی در اعماقِ خودآگاهش به او هجومِ فراگیری و تاریکیِ ناخودآگاهی را هشدار می‌داده است. تاریکی؟ هشدار؟ چه کسی می‌داند جز خودِ آقای عبارت (هرچند خودِ او هم دیگر نمی‌داند) که چه‌بسا ورطه‌ای که او به آن درمی‌غلتیده است، مثلِ سپیدیِ سپیده‌ در حاشیه‌ی تاریکیِ شب بوده و اتفاقن طلوعِ زندگی‌ای «عینن مانند گربه» را، نه هشدار، که به وی بشارت می‌داده است؛ وگرنه چه می‌توانست باشد که او را آن‌همه ساعت در یک حالتِ ثابت، بی‌آن‌که لحظه‌ای چرت بزند، همان‌طور سر وُ کمر خمیده در خود فرو بَرَد؟ می‌شد البته در همان دوره‌های اواخرِ خودآگاهی، در آن لحظاتِ در خود فرورفته‌گی‌ها در آفتابِ پاییزی، از او پرسید مثلن که جنابِ آقای عبارت، این‌همه وقت در چه فکرید؟ اما دانای کلِ محدود و نامحدود به ذهنِ آن روزهای آقای عبارت می‌داند که او بی‌شک لحظه‌ای سرش را بالا می‌آورْد و بی‌آن‌که به مخاطب نگاه کند، یک کلمه فقط می‌گفت: «نمی‌دانم.» نمی‌دانم؟ اما دانای کل نمی‌داند که این «نمی‌دانم» آیا برای از سرْ بازکردنِ فضولِ مزاحم است یا آقای عبارت واقعن نمی‌داند به چه فکر می‌کند. اگر چنین، یعنی این دومی، باشد درواقع آقای عبارت در این ساعاتِ متمادی، در جوهرِ سیاهِ ناخودآگاهی غوطه‌ور بوده است؛ عینن مثلِ انسانِ نخستین یا مثلِ کودکی که در آینه‌ی آبگیری تاریک، خود را تماشا کند. (یا شاید «عینن مانندِ گربه» در چمن‌زارِ آفتابیِ بی‌خبری‌اش گوشه‌ای لم داده است.)

شواهدِ امر حاکی از آن است که دانای کل مکررن و مُصرّانه از آقای عبارت خواسته است که به‌سیاقِ اول‌شخص، ملاحظاتی در بابِ خودش، دربابِ «من»، تقریر کند. باوجودِ این، دانای کل اذعان دارد که آقای عبارت که سال‌های سال، در دورانِ پربارِ خودآگاهی‌اش همواره از «من» و منِ خودش بسی دادِ سخن داده بود، در دوره‌های آغازِ ناخودآگاهی‌اش، در پاسخِ چنین درخواستی، چیزهای نامنسجم وُ گاه حتا نامفهومی را از «خود» به‌هم بافته و با آهنگی کند وُ شکسته وُ کسالت‌بار، با مکث‌های طولانی، قصه‌هایی درباره‌ی خود یا منسوب به خود را به دانای کل ارایه داده و هرچه گذشته، و هرچه در آن جوهرِ سیاهِ ناخودآگاهی فروتر رفته، مکث‌های میانِ جملاتش و نامفهومی وُ بی‌ربطیِ سخنانش، بیش‌تر وُ بیش‌تر شده است؛ تا جایی که بالاخره به‌جای هر سخنی، به آن کلمه‌ی جادوییِ «نمی‌دانم» اکتفا کرده است؛ و چنان‌چه دانای کل به سوال‌های خود اصرار می‌کرده است، آقای عبارت سکوت را، گاهی همراهِ تکان‌دادنِ سر به چپ‌وراست، حتا به‌جای همان یک‌کلمه‌ی «نمی‌دانم»، اختیار می‌نموده است. شاید این تنها چیزی‌ست که او در این اواخر می‌داند: نمی‌داند؛ تا کم‌کم همین را هم نداند. و چه غمگین می‌شود دانای کل وقتی به‌یاد می‌آورَد مَن‌مَن‌کردن‌های آقای عبارت را در آن دورانِ طولانی وُ طلاییِ هوشیاری وُ تیزهوشی‌اش و این که چه‌طور چنین اول‌شخصِ بااعتماد به‌نفسی که من‌اش همیشه طنینِ فراگیر و کَرکننده‌ای داشت، اکنون آن «منِ» خود را گم کرده و در غیابِ «من»، چنین سرگشته و افسرده است.

حالا، هزار سال پس از مرگِ همسرش، در یکی از آن عصرهای بسیار بسیار دل‌گیرِ خانه‌ی بزرگ وُ ساکتش، آقای عبارت کنارِ پنجره نشسته است اما به‌جای آن که به نارنجِ تنومندِ مملو از گوی‌های درشتِ نارنجی یا به بوته‌ی بزرگ وُ غرقِ گُلِ گل‌ِ یخ (که خودش آن را از سایه‌ی بلندِ ساختمانی نوساز نجات داده است) یا به درختِ خرمالوی پر ازمیوه نگاه کند، به‌جای آن که مثلِ آن روزها در این لحظات به بازیِ آفتابِ بعد از باران در میانِ شاخه‌های بی‌برگ نگاه کند، به‌جای آن که با لبخندِ رضایت وُ لذتی، بازیِ بچه‌گربه‌ها را در اطرافِ مادرِ لمیده پای سنگِ حوضِ خالی تماشا کند، همان‌طور که احتمالن به صدای بَق‌بَقوی بسیار بسیار غم‌گینِ کبوترها گوش می‌دهد، نشسته بر لبه‌ی مبلِ کنارِ پنجره، سرخمیده به گلِ قالی خیره است و هرازگاهی پشتِ گوش‌های بزرگش را انگشت می‌کشد یا سرش را می‌خارانَد. پشتِ سرش کتابخانه‌ی بزرگش را موریانه‌ها به‌تدریج اما به‌اصرار و به‌سرعت، می‌خورند و از کتاب‌های او، مثلِ مغزش، مثلِ آگاهی‌اش، جز پوسته‌ای خالی چیزی نمی‌مانَد. و همین‌وقت‌هاست که دانای کلِ محدود به ذهنِ آقای عبارت در گوشِ وی زمزمه می‌کند: آقای عبارت! نامت چی‌ست؟ نامِ همسرت چه بود؟ و او، پس از آن که دانای کل برای بارِ دوم سوالش را تکرار کرد، همان‌طور سر وُ کمر خمیده می‌گوید: نمی‌دانم.

اصفهان. اسفند 1401

February 02, 2023

 

پیچیده در کفنِ سپیده‌دمان[1]

آرش اخوت

 

صبح است. صبحِ زود. صبحِ خیلی زود. لابد سپیده‌دمان جایی در کرانه‌ها زده است دیگر. ما در خانه نمی‌بینیم. باید برای گرفتنِ نوبتِ عملِ جراحیِ همسرم صبحِ زود برویم بیمارستان. دوباره این صبحِ زود؛ آن هم سرد وُ ابری وُ گرفته؛ آن هم برای رفتن به بیمارستان! کارهایم را کرده‌ام و چون هنوز کمی فرصت هست، می‌روم کمی روی کاناپه کنارِ پنجره می‌خوابم و به آسمانِ نیمه‌ابری که کم‌کم به سرمه‌ای می‌رود نگاه می‌کنم و همان لحظه است که صدای اذانِ صبح، جایی در دور‌ونزدیک بلند می‌شود. صدای اذان بلند می‌شود و مرا با خود در زمان و مکان به جاهای دوردست می‌بَرد. سفری در خیال؛ سفری در خاطره‌وخیالِ اعدام‌ها؛ اعدام‌های صبحِ زود. (آخر چرا صبح‌های زود اعدام می‌کنند؟) فکر می‌کنم همین الان که من این‌جا در تاریکیِ کنارِ پنجره خوابیده‌ام روی این کاناپه و به آسمان نگاه می‌کنم و صدای مریم را می‌شنوم که آن‌طرف در آشپزخانه‌ی روشن از چراغ‌های زیرکابینتی دارد با گربه‌ها حرف می‌زند و غذاشان را می‌دهد، درست همین لحظه و همین الان، به‌وقتِ این اذان، چه کسانی کجاها دارند اعدام می‌شوند یا در هزارتوی زندان‌ها، برای رفتن به مسلخ آماده می‌شوند؟ کجاها چه کلید‌ها در قفلِ درهای آهنی می‌چرخند؟[2] هرکس هرجا وُ هرجور، این صدای اذان رشته‌ی پیوندِ همه‌ی آن‌هاست.

 

اعدام اولین‌بار برای من با اعدامِ عمویم در سال 1360، موضوعیت پیدا کرد و بلافاصله تبدیل شد به پدیده‌ای بس فوق‌العاده، اسطوره‌ای و پررازورمز. آن روزها مدام، و در تمامِ این 40 سال، بارها و بارها، صحنه‌ی اعدام، به‌خصوص تیرباران را، در خیال تصور کرده‌ام.

«ردیف 60. شماره 15. صادق اخوت. تیرباران. 21 تیرماه 1360»

با موضوعیتِ اعدام برای آن کودک یا نوجوانِ 10ساله، پدیده‌ی دیگری هم با اعدام هم‌زمان و توام بود: «تپه‌های اوین». کودکِ 10ساله البته تپه‌های اوین را ندیده بود؛ اما همین کلمه‌ی «تپه‌ها» کافی بود تا خیال را به طبیعتی زیبا درآمیزد؛ طبیعتی از جنسِ همان کوه‌ها و کوه‌رفتن‌های جمعه‌های نوجوانی (که اغلب هم از صبح‌های زود شروع می‌شد) با جمعِ جوان‌هایی که هرکدام در خیالِ آن نوجوان، قهرمانی بودند. وضعیتِ متناقض‌نمای غریبی بود: مرگ در طبیعتِ زیبا؛ آن هم تیرباران؛ مرگِ خونین. لابد اول صدای پارسِ فرمانده‌ی جوخه، سکوتِ کهن و دست‌نخورده‌ی آن تپه‌ها را جر می‌دهد و بلافاصله، صدای «هم‌آوازِ دوازده گلوله»، سکوتِ تپه‌ها و سپیده‌دمان را سوراخ می‌کند. و بعد دوباره سکوتِ تپه‌ها؛ سکوتی که صدای جسته‌گریخته‌ی اعضای جوخه و صداهای بازکردنِ اجساد از تیرهای اعدام و حملِ آن‌ها به آمبولانس‌ها، دیگر نمی‌تواند آن را برهم زند. سکوتی فراگیر و عمیق و گویی ابدی؛ انگار طبیعت به سوگ نشسته باشد. شاید هم بی‌اعتناییِ طبیعت به مرگِ مصنوعی و فن‌آورانه‌ی آدمی.

«به‌هنگامی که هر سپیده/ به صدای هم‌آوازِ دوازده گلوله/ سوراخ/ می‌شود». (شبانه. احمد شاملو)

بعدها، البته نه خیلی بعد، با اعدامِ افرادِ دیگری از اقوامِ دورونزدیک و از همان «قهرمان»های کوه‌نوردی‌های صبح‌های جمعه، «تپه‌های اوین» با «باغْ ابریشم»ِ اصفهان توام شد؛ و باز فقط اسمِ «باغْ ابریشم» و این که جایی‌ست بیرونِ شهر و جایی حتمن در طبیعت، خیالِ آن تناقضِ غریبِ مرگِ خونینِ با گلوله در دلِ طبیعت را بر ذهنِ آن نوجوانِ 10-12 ساله که «باغْ ابریشم» را هم ندیده بود، برای سال‌ها، شاید برای همیشه، گسترد.

توامانیِ متناقضِ اعدام و طبیعت را شاملو در شعرِ «ساعتِ اعدام» خیلی ظریف و زیبا ساخته است. (شعری که از همان سال‌ها وردِ زبانِ آن کودکِ 10 ساله شد.):

«... بیرون/ رنگِ خوشِ سپیده‌دمان/ ماننده‌ی یکی نوتِ گم‌گشته/ می‌گشت پرسه‌پرسه‌زنان/ روی سوراخ‌های نی/ دنبالِ خانه‌اش...» (از «ساعتِ اعدام». شاملو)

جورِ دیگری از ساختن یا تبیینِ تناقضِ لطافتِ طبیعت با بی‌رحمیِ جنگِ خونینِ فن‌آورانه را، آندره مالرو در «ضد خاطرات» آورده است وقتی از پیش‌رویِ تانک‌های فرانسوی (که خود یکی از افسرهای ارشدِ آن است) به‌سمتِ آلمان‌ها در جنگِ جهانیِ دوم می‌نویسد و تصویرهای فوق‌العاده‌ای را با این تضاد و تناقضِ پرمعنا می‌سازد؛ به‌خصوص آن‌جا که از نورِ ماه می‌نویسد که از انعکاسِ آینه‌ی دوربینِ تانک به داخلِ تانکِ تاریکِ راوی می‌تابد وقتی تانک در گودالی سرنگون شده و او و یارانش چیزی با مرگی خونین فاصله ندارند یا وقتی از دوربینِ تانک، یک لحظه ماهِ تمام را می‌بیند که «از خلال شکافهای ابر» بر دشتِ شب می‌تابد.

«از بالای مغاک خاموشی درونم، صدای شلیک توپ که طنین آن را باد با خود می‌برد برخاست. و در گوشم که هنوز همهمۀ خفه‌ای داشت همان باد، زیر غرش انفجار چند خمپاره در پشت سرمان و آهن‌کوبی پیاپیِ زنجیرها، آوای ژرف جنگل را و زمزمۀ پرده‌های پهناور سپیدار را با خود می‌آورد: تانکهای ناپیدای فرانسوی در دل شب پیش می‌رفتند...» (آندره مالرو/ «ضد خاطرات»)

برای من در این تناقضِ طبیعت و مرگِ خونین، نوعی وجه یا ماهیتِ رهایی‌بخشی یا مَفَرّ هست؛ اعدام به‌مثابهِ رهایی از بند یا محبسِ زندانِ بسته با روزنه‌های کوچکی که زندانی را از طبیعت دور و محروم می‌کند. (جالب است که چنین فاصله‌ی میانِ انسان و طبیعت یا درواقع اکراهِ انسان از طبیعت را در اغلبِ بیمارستان‌ها و مدرسه‌ها هم می‌بینیم.) و بعد البته مرگ/اعدام به‌مثابهِ رهایی از «تخته‌بندِ تن». (یکی از فعالانِ محیط‌زیستِ متهم به اتهامِ واهیِ «جاسوسی» گفته بود مرگ در طبیعت و آزادی، بهتر است از ماندن در زندان.)

برای همین‌هاست که من در تمامِ این 40 سال، وقتی آن صحنه‌های تیرباران در «تپه‌های اوین» یا «باغ ابریشم» را در خیال تصور می‌کنم، به این فکر می‌کنم که در آن صبحِ خیلی زود آیا کدامِ آن محکومانِ به مرگ، وقتی به چوبه‌های اعدام می‌بندندشان، آخرین نگاه‌ را به سپیدیِ کرانه‌ها می‌دوزد (البته پیش از آن که چشم‌ها را با چشم‌بند ببندند) یا خود را لحظه‌ای به خنکای سپیده‌دم می‌سپارد یا گوش می‌دهد به صدای باد یا صدای زنجره‌ای؟ کدامِ آن‌ها دنبالِ آن «نوتِ گم‌گشته» می‌گردد؟ (همان سال‌ها جایی که حالا یادم نیست خواندم که یک محکوم به مرگ خواسته بود موقعِ اعدام چشم‌هاش را نبندند.)

بعدها اما، در اواسطِ دهه‌ی 1360، اعدام‌ با تیرباران جای خود را به اعدام‌ با طنابِ دار و در سالن‌های بزرگِ مسقفِ دربسته داد. هم‌چنان صبحِ خیلی زود بود و هم‌چنان صدای اذان بود اما دیگر از تپه‌ها و طبیعت خبری نبود. گویی آن تناقضِ طبیعت و مرگِ خونین حل شده بود دیگر! گویی «مراسمِ» اعدام، فن‌آورنه‌تر و البته به‌همان‌ اندازه، تولیدِ انبوه‌تر یا کارخانه‌ای‌تر یا صنعتی‌تر می‌شد. تعدادِ زیادتری را می‌شد هم‌زمان معدوم کرد. همه به صف و مرتب از سکوهایی آهنی بالا می‌روند و می‌ایستند روی دریچه‌هایی آهنی که هم‌زمان، با نیروی برق و فشارِ یک دکمه باز می‌شوند و در یک لحظه چندین نفر حلق‌آویز می‌شوند. در این میان اگر کسی هم به خودش بشاشد، ادرارش از همان دریچه پایین می‌ریزد و به‌وسیله‌ی کف‌شورها یا رایزرها به فاضلاب می‌رود. بعد هم اگر لازم باشد می‌شود با فشارِ آب همه‌ی این «سیستم» یا «ماشین» را شُست. همه چیز خیلی «تمیز» و مرتب و سریع؛ و البته فن‌آورانه. اشک‌ هم که بر همان گونه می‌خشکد.

از اعدام با گیوتین و اعدام با گلوله‌باران آیکون‌هایی مانده است. اشیا یا ادواتِ این اعدام‌ها، به‌مثابهِ آیکون‌ها یا اشیای مجسمه‌گونِ کم‌وبیش نمادین، از خاطرِ تاریخیِ بشریت نمی‌روند. همه آن اکسسوریِ بلند و ترس‌ناکِ گیوتینِ اعدام را، با آن تیغه‌ی سنگین و عظیم فولادین که در سازه‌ای چوبین تعبیه شده و بی‌رحمانه و بسیار به‌سرعت فرود می‌آید، دیده‌ایم. تیغه‌ی سنگینِ بسیار تیزِ فولادی فرود می‌آید و گردنی را که در میانِ گیره‌ی چوبی «تعبیه» شده است، در کسرِ کوچکی از ثانیه به‌کلی می‌بُرَد (می‌گویند در این حالت آدم پیش از آن که درد را حس کند مرده است) و سرِ جداشده در سطلِ پای دستگاهِ گیوتین می‌افتد و خونِ تنِ بی‌سر هم در همان سطل خالی می‌شود. (این شیوه البته در ایران گویا سابقه‌ی چندانی ندارد.) آیکونِ تیرباران هم آن «مجسمه» یا «شئِ» چوبه‌ی اعدام است. آندره مالرو در «ضد خاطرات» می‌نویسد: « به یاد چوبۀ اعدامی می‌افتم که در انوالید[3] به‌تماشا گذاشته شد: تنۀ درختی که قسمت پایین آن چهارگوش بود، اما گلوله‌های اعدام قسمت بالای آن را تا محاذی شکم محکومان به صورت حکاکیِ بی‌شکلی درآورده بودند.» چوبه‌ی اعدامی که مثل یک مجسمه یا به‌مثابهِ یک مجسمه به «تماشا» یا ‌نمایش گذاشته می‌شود.

آیکونیک‌تر و مجسمه‌وارتر از این‌ها اما شاید همان «چوبه‌ی دار»ِ معروف (احتمالن یکی از قدیمی‌ترین روش‌های اعدام) باشد. آن تیرِ چوبیِ بلند با دستکی آن بالا که طنابِ دار بر سرِ آن تاب می‌خورَد. خودِ طنابِ دار هم به‌شدت آیکونیک است و البته ساختنش کارِ همه‌کس نیست. در نوعِ خودش فن‌آوریِ قابل ملاحظه‌ای‌ست که قرن‌هاست چیزی جایش را نگرفته است.

بله، هرچه می‌گذرد، هرچه در تاریخ گذشته است، به‌نظر می‌رسد اعدام، از یک «آیین» (اعدامِ پیشامدرن) به یک «سیستم» (اعدامِ مدرن) تبدیل شده است و در همین سیرِ تاریخی، «سیستمِ» اعدام به‌تدریج فن‌آورانه‌تر و صنعتی‌تر، و هم‌زمان احتمالن قانون‌مدارتر یا مقرراتی‌تر و البته «قانونی»تر شده است. این هم از مراحلِ «توسعه» و «پیش‌رفت» است؟! به‌نظرِ من شاخصِ اصلیِ توسعه‌ی اصیلِ فرهنگی، رفتن به‌سمتِ لغوِ مجازاتِ اعدام یا به حداقلِ ممکن رساندنِ آن است. این درحالی‌ست که به‌اصطلاح پیش‌رفتِ فن‌آورانه‌ و صنعتی‌شدنِ «سیستمِ» اعدام، بیش از آن که در جهتِ آسانی یا سریع‌تر شدنِ مرگ به‌منظورِ زجرِ کم‌ترِ محکومانِ به مرگ، یا به‌قولی «انسانی‌تر» شدنِ شیوه‌های اعدام، باشد (چنان‌که برخی معتقدند و البته به‌نظرم پُر بی‌راه هم نیست وقتی مثلن شیوه‌های قرون‌وسطاییِ بسیار وحشیانه مثلِ سنگ‌سار یا رجم را با شیوه‌هایی که امروزه مرسوم‌تر است مقایسه می‌کنیم یا آن رسمِ دیرینِ نگه‌داشتنِ جنازه بر دار تا چند روز، که امروزه

«و حَسَنَک قریبِ هفت سال بر دار بماند». (تاریخِ بیهقی)

برافتاده است دیگر)، بیش‌تر گویا با افزایشِ تعدادِ اعدام‌ها و آسانی و سرعتِ بیش‌ترِ اجرای آن نسبت دارد. (مقایسه کنید با کشتارِ صنعتیِ و انبوهِ احشام در کشتارگاه‌های صنعتی و پیش‌رفته. این شباهت به‌نظرم همان‌قدر که تکان‌دهنده، معنادار هم است.)

اما چیزی گویا در تمامِ این تحولات یا به‌اصطلاح «پیش‌رفتِ» شیوه‌های اعدام، حداقل در چند دهه‌، بل‌که قرنِ اخیر، مشترک است و آن، اعدام در صبحِ زود و هنگامِ اذانِ صبح است. و این همان چیزی‌ست که مرا سال‌هاست، از همان نوجوانی، از صبح‌های زود رمانده و حتا ترسانده است. چیزی در صبح‌های زود دلِ مرا همیشه فشرده و ‌شور انداخته است شاید چون می‌دانم یا فکر می‌کنم در اغلبِ صبح‌های زود، جایی در این «مرزِ پرگهر»، یکی دارد اعدام می‌شود؛ چه آسمان صاف باشد چه گرفته.

ناتمام

اصفهان. بهمن 01



[1] . «پیچیده در کفن نرم سپیده‌دمان»/ رضا براهنی/ «اسماعیل».

[2] . «در قفلِ در کلیدی چرخید.». شاملو

[3] . Invalides، بنایی از قرن هفده میلادی در پاریس و آرامگاهِ ناپلئون بناپارت.

December 23, 2022

 

حجاب/بی‌حجاب

 

در گروهی تلگرامی گفت‌وگو یا درواقع یک «چت» به‌شرحِ زیر سر گرفت: (عین عبارات نقل می‌شود.)

خانم آ: ۶ آذر ۱۴۰۱، [...] چهارباغ [عباسی] دو نیم شده، بی‌حجاب‌ها این سمت خیابان می‌روند و از آن جوی وسط گذر نمی‌کنند.

خانم ش: بهتر نیست روی واژه بی‌حجاب تجدید نظر کنید؟

خانم آ: آره اتفاقا بهش فکر کردم. خلاصه ما این طرف بودیم آنها آنطرف.

خانم ش: مرسی :))) 🍀

من: مشکل کلمه «بی‌حجاب» چیه؟ به‌نظرم یه دیسیپلینه.

خانم ش: پوشش آزاد و از روی عقل و شعور مقابل حجاب نیست که با حجاب و بی‌حجاب بشه.

خانم آ: کلمه‌ی مناسبش برای متن چیه؟به طور مشخص میخواستم بگم اگر روسری سرت نبود از سر امادگاه تا بعد از مدرسه‌ی چهارباغ راه نمی‌رفتی.می‌آمدی اینطرف خیابان.
خانم ش: حقیقتا انقد مسخرس برای این داستان دنبال کلمه بگردی که هربار بهش فکر میکنم برام نتیجه نداره، پوشش آزاد حق هرکسی هست.

من: «حجاب» در کانتکست ایران امروز معنی مشخص و حکایت از اجباری بودن داره اغلب. پس «بی‌حجاب» هم معنای مهمی داره.
خانم ش: اون اسمش روشه، حجاب اجباری.
من: آخه در ایران اسمش روش نیست. حجاب، هم آزاد هم اجباری را دربر می‌گیره و بی‌حجاب هم می‌شه یه دیسیپلین قابل دفاع.

خانم ش: اگر بخوایم از اونچه تو ایران هست تبعیت کنیم بی‌حجاب لیبل قابل دفاع نیست.

من: احتمالن این تک‌جمله‌های بدون توضیح که داریم ردوبدل می‌کنیم موجب سوتفاهم‌هایی برای همدیگر و برای دیگران باشد اما اتفاقن به‌نظرم دقیقن در ایران که حجاب به‌عنوان یک ارزش یا امتیاز معرفی و درواقع القا شده، بی‌حجابی یک دیسیپلین یا هویته حتا.

[پایانِ گفت‌وگو.]

 

حالا می‌خواهم این گفت‌وگو را یک‌جورهایی با خودم یا با مخاطبِ خیالیِ این یادداشت ادامه بدهم؛ هرچند شاید یک‌جورهایی یک‌طرفه به قاضی رفتن باشد درحالی که خانمِ ش این‌جا نیستند تا بتوانند بحث‌شان را ادامه بدهند؛ اما ایشان هم می‌توانند بنشینند دقیق‌تر و مشروح‌تر حرف‌شان را بنویسند.

 

1.‌ حرفِ من کم‌وبیش همین‌هاست که در گفت‌وگوی بالا گفته‌ام: در زمینه‌ی جامعه و حکومتی که به‌صورتی ایدولوژیک و به‌شدت ارزشی و فرمایشی و ایجابی، «حجابِ اسلامی» را فراتر از توصیه، تحمیل و اجبار می‌کند، «بی‌حجابی» و «بی‌حجاب» چند ویژه‌گی یا مشخصه یا مولفه‌ی هویتی دارد:

نوعی نافرمانی یا تمردِ مدنی از این اجبار ا‌ست.

علاوه‌بر وجهِ سلبیِ این نافرمانی، بی‌حجابی وجهِ ایجابیِ خود را هم دارد؛ هرچند این وجهِ ایجابی، مثلِ هر پوششِ آزادِ متعارفی، برخلافِ «حجابِ اسلامی»، عبارت نیست از ضابطه و مقررات گذاشتن برای عمومِ مردم که چه و چه‌گونه بپوشند و چه و چه‌گونه نپوشند و از هیچ «واجب» حکایت ندارد.

«بی‌حجابی»، نوعی هویت یا دیسیپلینِ آگاهانه است یا می‌تواند باشد و به‌واسطه‌ی این دیسیپلین، نمی‌توان «بی‌حجاب/بی‌حجابی» را الزامن به‌معنای سلبیِ خودبه‌خودی و ناآگاهانه یا بی‌مبالات تعبیر کرد.

 

2. تبیینِ حرفِ خانمِ ش از این که چرا در «واژه بی‌حجاب»، بهتر است «تجدید‌نظر» کنیم، در این «چت»، احتمالن ناقص مانده یا من هنوز دقیق متوجه حرفِ ایشان نمی‌شوم. یک احتمال یا تحلیل اما این می‌تواند باشد که این برنتابیدنِ «بی‌حجاب» به‌عنوانِ یک دیسیپلینِ قابل‌دفاع و باهویت، از یک‌جور «ارزش» برمی‌آید که ما در جامعه‌ و زیستِ ایرانیِ معاصر، چه‌بسا به‌شکلی ناخودآگاه و نهادینه و گفتمانی، برای حجاب قایلیم و با آن بار آمده‌ایم و این ارزشِ ناخودآگاه سبب می‌شود که وقتی به‌شکلی خودآگاه با دوگانه‌ یا هم‌آوریِ «حجاب» و «بی‌حجابی» در عرصه‌ی عمومی (و چه‌بسا حتا خصوصی) مواجه می‌شویم، «بی‌حجاب/بی‌حجابی» را یک‌جور ضدِ ارزش یا نوعی نفیِ منفعلانه و بی‌مبالات می‌پنداریم، برایش وجه و اعتباری ایجابی قایل نیستیم و برای همین از آن اکراه داریم؛ حتا اگر در عمل برای دوگانه‌ی حجاب و بی‌حجابی، به‌تساوی اعتبار قایل باشیم.

من خیال می‌کنم اتفاقن به‌رسمیت شناختنِ اتلاقِ «بی‌حجابی» به نوعِ متعمدانه‌ای از پوششِ عمومی در زمینه‌ی جامعه‌ی ایرانیِ معاصر، حتا باوجودِ احتمالن تضادی که با «حجاب» دارد، موضوعِ مهمی‌ست؛ به‌شرطِ این که این دوگانه، به یک پارادوکسِ عملی، که یکی دیگری را نقض می‌کند، تبدیل نشود.

نکته‌ی جالب این است که این دوگانه‌، به‌صورتِ عملی و البته روادارانه در عرصه‌ی زندگیِ روزمره‌ی ایرانی هم، تا حدِ قابل‌توجهی محقَّق شده است. یعنی در غیابِ چوب‌وچماقِ تمام‌خواهِ حکومتی، باحجاب و بی‌حجاب، در عرصه‌ی زندگیِ عادی، کم‌وبیش مسالمت‌آمیز کنارِ هم به زندگیِ خود ادامه می‌دهند؛ بی‌آن که یکی دیگری را بخواهد نقض کند. آن «کم‌وبیش» را البته نباید از قلم انداخت؛ چه، در عرصه‌ی زندگیِ ایرانی، به‌خصوص پس از بیش از 40 سال زندگی در سیطره‌ی تمام‌خواهیِ دینِ حکومتی، حجاب به‌مثابهِ ارزشِ بی‌چون‌وچرا، به‌ویژه در لایه‌ها و قشرهایی از جامعه، نهادینه و «طبیعی» شده است؛ آن‌قدر که حتا در غیابِ آن چوب‌وچماقِ حکومتی هم، بخشی از مردمِ عادی همواره برای تحمیلِ حجاب به دیگران، آماده و «آتش‌به‌اختیار» است. باوجودِ این من خیال می‌کنم اگر دوگانه‌ی حجاب/بی‌حجاب، به‌عنوانِ یکی از وجه‌ها یا فرم‌های مدنیت و رواداریِ مدنی، بتواند (که به‌نظرم می‌تواند و توانسته است) در متن و بطنِ زندگیِ ایرانی تاب بیاورد، به‌تدریج و نسل بعد از نسل، چیزِ چندانی از آن «آتش‌ به‌اختیاری» باقی نخواهد ماند یا اگر هم بماند، عاملیتِ چندانی دیگر نخواهد داشت.

این که از این دوگانه‌ (که به وجهِ «عادی» و روزمره‌ی آن اصرار دارم) می‌توان به سطح یا مراحلِ دیگری از رواداریِ اجتماعی و سیاسی ارتقا یافت یا نه (که به‌نظرم حتمن می‌توان) بحثِ قابل‌ملاحظه‌ای‌ست که حوصله و بضاعتی دیگر می‌طلبد.

 

آرش اخوت. اصفهان. آذر 1401